۱۳۸۷ تیر ۱۴, جمعه

ادبي

پيرمغان
منم كه گوشه ي ميخانه خانقاه من است
دعاي پيرمغان وردصبحگاه من است
گرم ترانه ي چنگ صبوح نيست چه باك
نواي من به سحر آه عذرخواه من است
زپادشاه وگدا فارغم بحمدالله
گداي خاك دردوست پادشاه من است
غرض زمسجدوميخانه ام وصال شماست
جزاين خيال ندارم خداگواه من است
مگربه تيغ اجل خيمه بركنم ورنه
رميدن ازدردولت نه رسم وراه من است
ازآنزمان كه براين آستان نهادم روي
فرازمسندخورشيد تكيه گاه من است
گناه اگرچه نبود اختيارماحافظ
تودرطريق ادب باش وگوگناه من است

تفسير
بيت اول
من آن كسم كه گوشه ي ميخانه رابه جاي خانقاه برگزيده ام دعاي پيرمغان را هرصبحگاه تكرارمي كنم
خانقاه عبادتگاه صوفيان است ومحلي است كه درويشان ومشايخ درآن به سربرندومعني بيت اينكه من چنان كسي هستم كه به جاي اينكه مانند صوفيان متضاهر به خانقاه برومدرگوشه ي ميخانه منزوي شده ام وبه جاي اينكه مثل صوفيان خانقاه دعا بخوانم به پيرمغان هر صبح دعا مي كنم
بيت دوم
اگرباباده ي صبحگاهي آوازچنگ ندارم چه اهميتي دارد آه من براي عذر گناهان به هنگام سحربه مثابه ي نغمه اي خوش است
ترانه:دو بيتي كه با لحن وآهنگ خوانده شودحافظ ترانه را به طور كلي به معني آهنگ موسيقي به كاربرده
صبوح:شرابي كه صبح مي خورده اند
بيت سوم
شكرخداكه من با وجود درويشي ازپادشاه وگدا بي نيازم درنظرمن آن كسي كه به خاك دردوست نيازمند استعزت وشرف پادشاه رادارد
گداي دردوست رونده ي طريقت است
بيت چهارم
مقصودازعبادت درمسجد يا مستي درميخانه رسيدن به وصل شماستخيال ديگري غيرازاين ندارم خدا گواه من است كه اشاره به متعددبودن راهها براي رسيدن به خالق است
بيت پنجم
مگراينكه تيغ مرگ بندهاي چادرمرا ببردتاخيمه ام كنده شودوگرنه گريختن ازدرخانه ي نيكبختي روش من نيست
رسم بوده كه درويشان دربرابر خانه ي دولتمندان خيمه مي زده اندتازماني كه آن دولتمند نيازشان رابراورده كند
بيت ششم
اززماني كه روبه درگاه اين خانه آورده امبربالاي جايگاه خورشيد تكيه مي زنم
روي برآستان نهادن را دو گونه مي توان معني كرديكي اينكه به سوي اين آستان آمدم وديگراينكه روي خود رابراين آستان نهادم
مسند:مسندخورشيدكنايه ازآسمان چهارم است كه درنجوم قديم آنرا جايگاه خورشيد مي دانستند
بيت هفتم
اگرچه در ارتكاب گناه اختياري ازخود نداشتم حافظتوراه وروش نيكو پيشه كن وبگو گناه من است
بيت معرف مذهب جبري حافظ است
شعري ازسهراب سپهري
نداي آغاز
كفشهايم كو
چه كسي بودصدازدسهراب
آشنابودصدامثل هوا باتن برگ
مادرم در خواب است
ومنوچهروپروانه وشايدهمه ي مردم شهر
شب خرداد به آرامي يك مرثيه ازروي سر ثانيه ها مي گذرد
ونسيمي خنك ازحاشيه ي سبز پتو خواب مرا مي روبد
بوي هجرت مي آيد
بالش من پر آوازپرچلچله هاست
صبح خواهد شد
وبه اين كاسه ي آب آسمان هجرت خواهد كرد
بايد امشب بروم
من كه ازبازترين پنجره بامردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي ازديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچ كس زاغچه اي راسريك مزرعه جدي نگرفت
من به اندازه ي يك ابردلم مي گيرد
وقتي از پنجره مي بينم حوري
دختربالغ همسايه
پاي كمياب ترين نارون روي زمين
فقه مي خواند
چيزهايي هم هست لحظه هايي پراوج
مثلا شاعره اي راديدم
آنچنان محو تماشاي فضابودكه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
وشبي از شبها
مردي ازمن پرسيد
تا طلئع انگور چندساعت راه است
بايد امشب بروم
بايدامشب چمداني را
كه به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا داردبردارم
وبه سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست
روبه آن وسعت بي واژه كه همواره مرامي خواند
يك نفر باز صدازدسهراب
كفشهايم كو
تفسيرنداي آغاز
نداي آغازشرح سفري است كه كلمات ازتوصيف آن عاجزندشاعردرآن ازدلايل سفرخودروايت مي كند سپهري قبلا شرحي ازاين سفرروحاني رادرمنظومه ي مسافر بيان كرده بود درآنجابراي ماشرح داده است كه هميشه فاصله اي هست وهيچگاه نمي توان چنان كه بايدوشايد به حقيقت رسيد اين سفرها معمولا درزمين وزمان شروع مي شوندو به جايي در آن سوي زمين وزمان مي رسنداين سفردريك شب آرام خردادشروع مي شودوبه سوي شهرنمادين حماسه ها ختم مي شودكسي اورادرآغازشعرندادرمي دهد:سهراب شاعرمدتهابه انديشه فرو مي رود,چه بايد كردتمام جوانب رادرنظرمي گيردوسرانجام تصميم مي گيردكه به آن نداجواب مثبت دردهدشاعرسوالي مطرح كرده است:چه كسي بود صدازدسهراب بي شك خود سهراب بودآياديگران هماين صدارامي شنيدندديگران خوابيده بودندهرچند اين خواب خواب غفلت و ناهشياري است اماشاعرگلايه اي نداردخواب آنان همانندزندگاني عادي ومتعارف است چراخوداو به خواب نمي رودازحواشي باغ سبز پتونسيمي خنك به سوي او مي وزدوخواب اورا به يكباره مي روبدباددرسمبوليسم سپهري هشياري وآگاهي است چگونه سرانجام بينماندن ورفتن تصميم مي گيرداو تنهاست فقط اوست كه بيداراست كسي نيست كه بتوان با او سخني گفت علاوه بر اين اوبارهاازبازترين پنجره هابامردم سخن گفت اماهيچ گاه جوابي نشنيد پس بايد رفت آياشاعر دراين سفرتنهاست آري چون همه درخوابند به كجا مي خواهد برود؟مقصد غيرعادي ومتعالي وروحاني است ودرذهن خود شاعر نيزوضوح ندارداز اين رو نمي تواند درتوصيف آن مشبه به اي بيابدپس بهترين وصف اين است كه بگويد بي وصف چرا آغازوپايان شعر يكسان است؟چون مهمترين قسمت شعراست

0 نظرات:

    •   
      مولاي ارحم كبوتي لحروجهي وذلة قدمي وعد بحلمك علي جهلي وباحسانك علي اسائتي فانا المقر بذنبي المعترف بخطيئتي مولاي وارحمني اذاانقطع من الدنيا اثري وامحي من المخلوقين ذكري وكنت في المنسيين كمن قد نسي مولاي وارحمني عند تغير صورتي وحالي اذا بلي جسمي وتفرقت اعضائي وتقطعت اوصالي يا غفلتي عما يرادبي
      (صحيفه سجاديه)
    free counters

      © Blogger templates ProBlogger Template by Ourblogtemplates.com 2008

    Back to TOP