معرفت پيشيني
اين نوشتار به مفهوم پيشيني (apriority)؛ تمايز ميان گزارههاي تحليلي و تركيبي؛ و شكگرايي دربارة «معرفت پيشيني» ميپردازد. با توجه به ارتباط تنگاتنگي كه «معرفت پيشيني» با مفهوم «توجيه پيشيني» دارد تعريف و تحليلهاي اساسي متوجه «توجيه پيشيني» خواهد بود. از آنجا كه «استقلال از تجربه»، مؤلفة اصلي در توجيه پيشيني به شمار ميآيد مفهوم «تجربه» و منظور از «استقلال از تجربه» به دقت بررسي ميشود. برخي معتقدند به دليل پيوند نزديك ميان مفهوم «ضرورت» و مفهوم «استقلال از تجربه» ميتوانيم «پيشينيبودن» را براساس و با معيار «ضرورت» بسنجيم. تحليل اين ديدگاه و بررسي چالشهايي كه با آن مواجه است يكي از محورهاي اين نوشتار را تشكيل ميدهد. در همين راستا، ارتباط «خطاپذيري» با «توجيه پيشيني» مدّنظر قرار ميگيرد. تجربهگرايي و عقلگرايي، هر يك رويكردي متفاوت را در اين مبحث ارائه ميكنند كه عمدتاً در چارچوب تمايز «تحليلي تركيبي»، قابل بررسي است. در اين نوشتار، همچنين شيوههاي مختلف براي تبيين مفهوم «تحليليبودن» مورد بررسي قرار ميگيرد. سرانجام، استدلالهاي شكگرايانه در قبال «معرفت پيشيني» و توانمندي يا ناتواني آن در رد امكان «معرفت پيشيني» ارزيابي و تحليل خواهد شد.
● معرفت پيشيني و پسینی
واژههاي پيشيني و پسيني (a posteriori) توسط فيلسوف آلماني، ايمانوئل كانت وارد فلسفه شد. او قصد داشت تمايزي را كه پيش از او توسط دكارت، لايبنيتز و لاك مطرح شده بود مورد بررسي قرار دهد. در كتاب نقد عقل محض(Critique of Pure Reason)، كانت معرفت پيشيني را براساس «استقلال از تجربه» تعريف كرد.(كانت 1781 : ديباچه) براساس ديدگاه كانت، «معرفت پيشيني» معرفتي است كه پيش از تجربه و مستقل از آن به دست ميآيد؛ در حالي كه معرفت پسيني، معرفتي است كه از طريق تجربه حاصل ميشود. اين نكته را ميتوانيم با دو گزارة زير بيان نماييم:
(1) اگر يوري در آلماـ آتا زندگي كند و آلماـ آتا پايتخت قزاقستان باشد، آنگاه يوري در پايتخت قزاقستان زندگي ميكند.
(2) يوري در آلماـ آتا زندگي ميكند.
براي ملاحظة صدق گزارة (1)، لازم است شما آنچه را كه گزارة (1) بيان ميكند بدانيد. صرفاً با انديشيدن و بدون كمك گرفتن از هر گونه اطلاع تجربي، كافي است تا دربارة صدق يا كذب گزارة (1) تصميم بگيريد. برخلاف اين حالت، انديشيدن به تنهايي براي مشخص ساختن اينكه گزارة (2) صادق يا كاذب است، كفايت نميكند بلكه براي يافتن ارزش صدقِ گزارة دوم شما بايد آن نوع از تجربه را كه براي به دست آوردن اطلاعات مورد نياز لازم است كسب كنيد.
براي مثال، يوري ممكن است به شما گفته باشد كه در آلماـ آتا زندگي ميكند، يا اينكه ممكن است شما يك كارآگاه خصوصي را اجير كرده باشيد تا اطلاع كسب كند كه يوري كجا زندگي ميكند يا در برنامة تلويزيوني 60 دقيقه، گزارشي را دربارة يوري ديده باشيد. روشن است كه چنين تجربههايي براي دريافتن اينكه گزارة (1) صادق است ضروري نيست. بدينسان، كانت ميتواند بگويد در حالي كه شما به نحو «پيشيني» معرفت داريد كه گزارة (1) صادق است امّا معرفت به گزارة (2) ميتواند پسيني باشد.
مفهوم معرفت پيشيني، ارتباط تنگاتنگي با توجيه پيشيني دارد زيرا آنچه يك معرفت را «پيشيني» ميسازد راهي است كه آن معرفت از آن راه توجيه ميشود. توجيه از راه تجربه، يكي از انواع توجيه به شمار ميآيد همچنان كه توجيه از راهي مستقل از تجربه، نوع ديگري از توجيه است. از اين رو، «معرفت پيشيني» را ميتوانيم به عنوان معرفتي تعريف كنيم كه توجيهِ آن به طور پيشيني است. البته اين تعريف، چندان روشنگر نيست زيرا به ما نميگويد چه چيز، «توجيه» را پيشيني ميسازد. اگر بخواهيم از نگاه كانت سخن بگوييم يك باور تنها هنگامي به صورت پيشيني توجيه ميشود كه توجيهِ آن، مستقل از تجربه باشد. اين تعريف، دو مسئله را پديد ميآورد. نخست آنكه ما دقيقاً چه معنايي از مفهوم تجربه را قصد ميكنيم؟ دوم آنكه، منظورمان از استقلال از تجربه چيست؟
● تجربة حسي و غيرحسي
فرض كنيد كه ما از تجربه، تجربة حسي را قصد كنيم يعني تجربه، عبارت باشد از بينايي، شنوايي، بساوايي، بويايي، چشايي. در اين مورد، تعريف كانت را به شكل زير ميتوانيم صورتبندي كنيم؛
D1 : شخصS در باور به P، به صورت پيشيني موجه است فقط و فقط اگر توجيهِ شخص S براي باور به P، متكي به تجربه حسي نباشد.
امّا اين تعريف، قانعكننده نيست زيرا باورهايي وجود دارند كه اگر چه توجيهشان متكي به تجربة حسي نيست امّا به طور پيشيني، موجه نيستند. فرض كنيد من به اين قضيه باور دارم كه : «امروز صبح دربارة شام فكر ميكردم». اين باور، پيشيني نيست زيرا توجيهِ آن به تجربة حافظهايِ (memorial experience) من متكي است يعني به اينكه بايد به طور روشن به ياد آورم كه، امروز صبح دربارة شام امشب چه فكري داشتهام. امّا تجربة حافظهاي {=تجربه براساس حافظه}، نوعي تجربه حسي به شمار نميآيد و از اين رو، توجيهِ من براي باور به اينكه : «امروز صبح دربارة شام امشب فكر ميكردم»، به تجربة حسي وابسته نيست. بنابراين، تعريف D1 كه در بالا ذكر شد اين نتيجة غلط را به دست ميدهد كه من به صورت پيشيني در باور به اينكه : «امروز صبح دربارة شام فكر ميكردم»، موجّه هستم.
استدلال مشابهي را ميتوانيم دربارة دروننگري (instrospection) بيان كنيم. مثلاً توجيه من دربارة باور به اينكه : «اكنون دوست دارم تكهاي شكلات بخورم»، وابسته به هيچ تجربة حسي نيست. بدينسان، D1 به اين امر دلالت ميكند كه باورِ من در اينجا به طور پيشيني موجه است. امّا در اين مورد، اين نتيجهگيري غلط به شمار ميآيد زيرا باورِ من در اينجا به صورت پيشيني موجه نيست؛ چرا كه توجيه آن به «تجربة من دربارة ميل به خوردن تكهاي شكلات»، متكي است. اگر چنين تجربهاي نداشته باشم نميتوانم به گونهاي موجه معتقد باشم كه به تكهاي شكلات علاقهمندم. بدينسان، بار ديگر روشن ميشود كه تعريف D1 ناقص است.
دو مثال فوق نشان ميدهد كه اگر «توجيه پيشيني» را به عنوان «توجيهي كه مستقل از تجربه است» تعريف كنيم آنگاه مفهوم تجربه، نه تنها شامل تجربة حسي ميشود بلكه تجربههاي مربوط به حافظه و دروننگري را نيز دربرميگيرد. امّا يك تعريف، علاوه بر آنكه بايد جامع افراد باشد بايد مانع اغيار نيز باشد پس در اينجا بايد بدانيم كه مفهوم تجربه شامل چه چيزهايي نميشود. اينك براي اينكه بدانيم «توجيه پيشيني» از چه نوع معرفتي لازم نيست مستقل باشد بايد بپرسيم : از نظر عقلي چه دركي نسبت به دو گزارة زير داريم؟
گزارة (2) : 4=2+2
گزارة (3) : 5=2+2
الوين پلانتينگا (Alvin Plantinga) ميگويد در حالي كه درك ميكنيم گزارة (2) درست است امّا دربارة گزارة (3)، نادرستي آن را درك ميكنيم.(پلانتينگا 1993 : 104) به تعبير پلانتينگا، گزارة (2) در ما احساس الزام ايجاد ميكند در حالي كه گزارة (3) نوعي انزجار در ما پديد ميآورد. به پيروي از پلانتينگا ميتوانيم بگوييم كه تجربههايي از قبيل تجربة الزام و انزجار وجود دارند. بسياري از باورهاي پيشيني با تجربهاي از إلزام عقلي همراهند. برخي فيلسوفان حتي ميگويند كه باورهاي پيشيني را ميتوانيم با اين نوع تجربه، توجيه نماييم.
اگر دربارة توجيه پيشيني گفته ميشود كه مستقل از تجربه است منظور آن نيست كه بايد از تجربههايي مانند «إلزام عقلي»، مستقل باشد. از اين رو، در تعريف توجيه پيشيني به عنوان «توجيهي كه مستقل از تجربه است»، مفهوم تجربه شامل تجربة مربوط به حافظه و دروننگري خواهد بود و در عين حال، تجربة مربوط به الزام عقلي را شامل نميشود. بنابراين لازم است اين نكته را قيد كنيم كه در تعريف زير، واژة تجربه را بايد دقيقاً به همين معنا به كار ببريم.
D2 : S در باور به P فقط و فقط در صورتي موجه است كه توجيه S يراي باور به P متكي بر هيچ تجربهاي نباشد.
حال آيا D2 مستلزم آن است كه اگر شما به گزارة زير باور داشته باشيد :
(1) اگر يوري در آلماـ آتا زندگي ميكند و آلماـ آتا پايتخت قزاقستان است آنگاه يوري در پايتخت قزاقستان زندگي ميكند.
آنگاه آيا شما به طور پيشيني در اين باور موجه خواهيد بود؟ از آنجا كه توجيهِ شما در باور به گزارة (1)، نه بر حس مبتني است و نه بر تجربة مربوط به حافظه يا دروننگري؛ بنابراين پاسخ به پزسش فوق سؤال مثبت خواهد بود.
● توجيه پيشيني و يادگيري مفاهيم
اين اعتراض را ميتوانيم مطرح سازيم كه توجيه شما براي باور به گزارة (1)، بر تجربه متكي است. شما نميتوانيد در باور به گزارة (1)، توجيه داشته باشيد بيآنكه معناي آن گزاره را بفهميد و شما نميتوانيد معناي آن گزاره را بفهميد مگر آنكه معناي مفاهيم مرتبط با آن گزاره را فهميده باشيد. بنابراين براي موجه بودنِ شما در باور به گزارة (1) شما بايد مفاهيم «شهر»، «ملت» و «پايتخت» را فهميده باشيد و ممكن نيست معناي اين مفاهيم را آموخته باشيد بيآنكه تجربههاي زيادي را به دست آورده باشيد. معمولاً يادگيريِ چنين مفاهيمي مستلزم تعاملهاي اجتماعي پيچيده ميان والدين، فرزندان، معلمان، دانشجويان و مانند آن است و به شمار فراواني ازتجربهها نياز دارد. درواقع براي هر گزارة مفروضي مانند P، توجيه شما براي باور به آن گزاره نميتواند از تجربههايي كه براي يادگيريِ مفاهيم مندرج در آن گزاره ضروري است، مستقل باشد. بنابراين آشكار به نظر ميرسد كه توجيه شما براي باور به گزارة (1) به تجربههاي فراوان متكي است و از اين رو، «پيشيني» به شمار نميآيد.
در پاسخ به اين اعتراض بايد بپذيريم كه تجربههايي را كه شما هنگام يادگيريِ مفاهيمي كه در گزارة (1) مندرج است به دست آوردهايد، براي توجيه باورتان به گزارة مزبور ضروري است. اگر شما آن تجربهها را به دست نميآوريد معناي گزارة (1) را نميفهميديد و نميتوانستيد براي باور به آن، توجيهي داشته باشيد. امّا وقتي شما اكنون در باور به گزارة (1)، موجه هستيد تجربههايي كه ساليان قبل هنگام يادگيريِ كلمات معين به دست آوردهايد مطمئناً اكنون ديگر نقشي در توجيه ايفا نميكنند. به عبارت ديگر، اگرچه شما نميتوانيد در باور به گزارة (1)، بدون اندوختن آن تجربهها، موجه باشيد امّا آن تجربهها در توجيهِ باور شما به گزارة (1) در حال حاضر كمكي نميكنند و نقشي ندارند. دقيقاً به همين دليل، اين عبارت كه : «S در باور به P به صورت پيشيني موجه است»، با توسل به مفهوم «استقلال از تجربه» تعريف شدهاست. به اين معنا كه «تجربه» نبايد عاملي باشد كه توجيه S را در باور به P پديد ميآورد يا S را در باور به P موجه ميسازد. اگر شما به طور پيشيني در باور به گزاره P، موجه باشيد، آنگاه هر آنچه كه در پيدايش توجيهِ شما نقش دارد بايد چيزي غير از تجربه باشد. البته آنچه گفتيم كاملاً با اين حقيقت سازگار است كه اگر شما قبلاً برخي تجربهها را در اختيار نداشتيد آنگاه نميتوانستيد درباور به P موجه باشيد.
در اينجا، دو معنا را براي وابستگيِ چيزي به چيز ديگر مطرح ميكنيم. نخست، رويدادي مانند X ميتواند به رويدادي مانند Y وابستگي داشته باشد چون اگر Y اتفاق نيافتد X نيز اتفاق نميافتد. دوم يك رويداد مانند X ميتواند به رويداد ديگري مانند Y وابسته باشد زيرا Y در پيدايش X نقش دارد. براي مثال، تفكر و انديشيدنِ من دربارة شامِ امشب به تنفس مقدار كافي اكسيژن بستگي دارد. اگر به اندازه كافي اكسيژن تنفس نكنم نميتوانم دربارة شامِ امشب فكر كنم. تفكر من دربارة شامِ امشب همچنين به گرسنگي من بستگي دارد. اگر گرسنه نبودم دربارة شام امشب فكر نميكردم. امّا در اينجا بين اين دو مثال، تفاوت مهمي وجود دارد. زيرا قطعاً آنچه موجب تفكر من دربارة شام امشب ميشود تنفسم نيست بلكه گرسنگيِ من است. توجيهِ من براي باور به گزارة (1) بستگي به آن دارد كه من مفاهيم خاصي را آموخته باشم دقيقاً به همان معنا كه تفكر من دربارة شام امشب به تنفس اكسيژن بستگي دارد. امّا اين، از نوع وابستگياي كه در تعريف D2 حايز اهميت بود، شمرده نميشود. در اينجا نوع دوم از وابستگي مدّ نظر است يعني هرآنچه كه شما را در باور به گزارة (1) توجيه ميكند بايد چيزي غير از تجربه باشد. بنابر اين، رويهمرفته درست است كه بگوييم براساس D2 توجيه شما براي باور به گزارة (1)، پيشيني است.
در دو بخش آينده، به دو شيوه بديل براي تبيين «توجيه پيشيني» ميپردازيم. در بحث از اين دو شيوه، گاهي به جاي تعبيرِ «گزارههايي كه به طور پيشيني، قابل معرفت يا توجيه اند» از تعبيرِ «گزارههاي پيشيني» استفاده ميكنيم. همچنين به جاي تعبير «خاصيت قابل توجيه بودن يا قابل معرفت بودن به طور پيشيني» از عبارت «پيشيني بودن» استفاده ميكنيم.
● پيشيني بودن و ضرورت
نخستين رويكرد در تحليل «پيشيني بودن» آن است كه آنچه توجيه را پيشيني ميسازد، استقلالِ آن از تجربه است. اين رويكرد به ما ميگويد چه چيزي، «توجيهِ پيشيني» را به بار نميآورد؛ امّا دربارة اينكه چه چيز، آن را به بار ميآورد سخني با ما نميگويد. بنابراين، ما با اين پرسش مواجهيم كه چگونه ميتوانيم ارزش صدق يك گزاره را بدون اتكا به تجربه مشخص سازيم؟ يكي از پاسخهايي كه به اين پرسش داده شده است از راه تمسك به مفهوم «ضرورت» ميباشد. به مثالهاي زير توجه كنيد كه همگي آنها براساس سنت ديرين فلسفي، مثالهايي براي «معرفتِ پيشيني» به شمار ميآيند:
(1) مجموع 2و2، مساوي با چهار است.
(2) عدد 2، يك عدد زوج است.
(3) هر مربعي، چهار گوش است.
(4) هر چيزي كه قرمز باشد رنگي است.
(5) هر چه همة آن، آبي باشد نقاط سبز در آن نخواهد بود.
(6) براي هر دو گزارة p و q، اگر p صادق باشد و q كاذب، آنگاه تركيب عطفيِ p و q نيز كاذب است.
(7) يا باران ميبارد يا نميبارد.
گزارة (1) و (2) حقايق رياضياند. گزارة (3)، حقيقتي هندسي است. گزارههاي (4) و(5) مثالهايي هستند از آنچه كه ميتوانيم آنها را حقايق مفهومي بناميم و گزارههاي (6) و (7) حقايق منطقي هستند. آنچه در ميان همة اين گزارهها، مشترك است ضروري بودن آنها است. براساس برداشت دوم از توجيه پيشيني بايد بگوييم دقيقاً همين امر { يعني ضروري بودن} است كه «توجيه پيشيني» را ممكن ميسازد. اگر يك گزاره ضرورتاً صادق باشد آنگاه صِرفِ انديشيدن دربارة آن، براي تشخيص صدقش كفايت ميكند ـ البته به شرطي كه گزاره مفروض، آن قدر پيچيده نباشد كه اساساً، نتوانيم به آن معرفت پيدا كنيم.
اين گزاره را كه : «هر چه قرمز باشد، رنگي است»، در نظر بگيريد. اگر شما بدانيد «قرمز بودنِ» يك شيء يعني چه و اگر بدانيد كه «رنگي بودنِ» يك شيء به چه معنا است آنگاه ميفهميد كه امكان ندارد چيزي قرمز باشد امّا رنگي نباشد. به تعبير ديگر، خاصيت قرمز بودن، مشتمل بر خاصيت رنگي بودن است يا ميتوانيد بگوييد كه «رنگي بودن»، در «قرمز بودن» مندرج است، بدينسان اين گزاره كه «هر چه قرمز باشد، رنگي است» ضرورتاً صادق ميباشد. بنابراين ميتوانيم اين تبيين را براي «پيشيني بودن» ارائه دهيم كه آنچه گزارة : «هر چه قرمز باشد رنگي است» را پيشيني ميكند آن است كه شما ميتوانيد ضرورت آن را درك كنيد. به مثال ديگري توجه كنيد : «هيچ شكلي كه مربع باشد دايره نيست». اگر شما معناي مربع يا چهار گوش بودن را بدانيد آنگاه ميدانيد كه خاصيت مربع بودن، خاصيت «دايره بودن» را رد ميكند. به تعبير ديگر، آنچه مربع است نميتواند دايره باشد. معناي اين سخن آن است كه تفكر به تنهايي شما را قادر ميسازد به عدم امكان اينكه يك شكل غيرچهار گوش، مربع باشد پي ببريد. به عبارت ديگر شما براي دانستن اين مطلب، نيازي به تجربه نداريد. براي ارزيابي اين پيشنهاد، مهم آن است كه ارتباط «پيشيني بودن» و «ضرورت» را بررسي كنيم براي شروع، تعريف زير را در نظر بگيريد :
D3 : S در باور به P، به طور پيشيني موجه است فقط و فقط در صورتي كه S، P را داشته باشد و P يك حقيقت ضروري باشد.
اين پيشنهاد به دو دليل، قابل قبول نيست. نخست آنكه، اين تعريف هيچ محدودهاي را براي حالتي كه در آن، P مورد باور است قرار نميدهد. اين تعريف، شرط نميكند كه S، باور به P را از راهي شكل ميدهد كه موجب توجيه S در باورش شود. (كاسولو 1992 : 2). توضيح آنكه : فرض كنيد شما به يك قضية پيچيدة منطقي يعني به يك حقيقت ضروري باور پيدا كرده باشيد. باور شما بر اين اساس است كه فكر ميكنيد آن را قبلاً اثبات كردهايد. امّا شما در ساختن اين باور كاملاً بيدقتي كردهايد. شما سرگرم مسائل ديگري بوديد و نتوانستيد به خوبي توجه خود را بر روي اين مسئله متمركز سازيد و در نتيجه، اثبات شما، ترديدآميز است؛ و اعتبار آن، چيزي بيش از يك تصادف موفقيتآميز نيست. بنابراين، چنين استدلال و اثباتي مطمئناً نميتواند باور شما را به اين قضيه توجيه كند. امّا از آنجا كه شما به قضيهاي باور كردهايد كه بنا به فرض، يك حقيقت ضروري به شمار ميآيد پس D3، اين نتيجة اشتباه را به دست ميدهد كه شما در باور به P از «توجيه پيشيني» برخورداريد. ولي واقعيت آن است كه شما اساساً در باور به P، موجه نيستيد. درسي كه از اين مورد ميگيريم آن است كه چون ممكن است به يك گزارة ضروري، بيآنكه توجيهي داشته باشد باور پيدا كنيم پس براي «پيشيني بودنِ» توجيه، كافي نيست كه گزارة مورد باور، ضروري باشد.
● توجيه پسيني براي حقايق ضروري
دليل دومي كه در رد D3 گفته ميشود آن است كه D3، مستلزم آن است كه هر گاه شما به يك حقيقت ضروري، باور داشته باشد توجيهِ شما براي آن، پيشيني خواهد بود. امّا آيا ممكن نيست كه در باور به يك حقيقت ضروري، توجيه ما «پسيني» باشد؟ اگر يك منطقدان برجسته و مشهور به شما بگويد كه يك قضية خاص، صادق است آيا شما در باور به صدق آن قضيه، موجه نيستيد؟ پذيرفتني است كه بگوييد موجه هستيد. امّا اگر باور شما به يك گزاره، براساس وثاقت، توجيه شود آنگاه توجيه شما در باور به آن گزاره، پسيني خواهد بود. بنابراين اگر اعتماد به وثاقت، بتواند شما را در پذيرفتن يك گزارة ضروري موجه كند آنگاه ممكن است شما در باور به حقايق ضروري از «توجيه پسيني» برخوردار باشيد. امّاD3 چنين امكاني را مجاز نميشمارد و پس بايد آن را رد كرد. (كريپكي 1972 : 35).
امّا در پاسخ به دليل اخير، ميتوانيم اين نكته را مطرح كنيم كه وقتي گزارة خاصي را مدّ نظر قرار ميدهيم بايد بين جملهاي كه بيانگر آن گزاره است و خودگزاره كه توسط آن جمله بيان ميشود فرق بگذاريم.اجازه دهيد جملهاي كه يك قضية منطقي را بيان ميكند «فرمول» بناميم. وقتي شما از قول فردي معتبر و كارشناس رشته منطق، درمييابيد كه يك فرمول خاص درست است، اين اشكال پيش ميآيد كه آنچه شما در باور به آن، موجهيد، فرمولي است كه يك حقيقت را بيان ميكند. امّا شما در باور به خود آن حقيقت، موجه نيستيد؛ زيرا كه واقعاً آن را نفهميدهايد.
امّا اينك بايد بپذيريم كه فرمولهايي منطقي وجود دارند كه صدق آنها را فقط منطقدانان بسيار برجسته ميتوانند دريابند؛ در حالي كه مردم عادي حتي نميتوانند گامهاي اوليه را براي فهم معناي آن بردارند. اگر كلام يك منطقدان برجسته را دربارة صحت يك فرمولِ اينچنيني، بپذيريم دراين صورت ما در باور به صدق آنچه فرمول مذكور بيان ميكند موجه نيستيم بلكه صرفاً در باور به اينكه يك فرمول معين، حقيقتي را بيان ميكند موجه خواهيم بود. امّا اين پذيرفتني نيست كه هر گاه ما به صدق يك فرمول، براساس وثاقتِ يك فرد باور داشته باشيم، مطلب از همين قرار باشد. بنابراين، اشكال مزبور، امكان «توجيه پسيني» را براي باور به يك حقيقت ضروري، رد نميكند. براي مثال، حدس گلدباخ را در نظر بگيريد كه ميگويد : «هر عددِ زوجِ بزرگتر از 2، مجموع دو عددِ اول است.» اگر حدس گلدباخ درست باشد آنگاه ضرورتاً صادق است و اگر هم كاذب باشد، كذب آن ضروري است.(كريپكي 1972 : f36). امّا واقعيت آن است كه ما نميدانيم كه حدس گلدباخ درست است يا خير؛ چرا كه تاكنون كسي موفق به اثبات يا رد آن نشده است. حال فرض كنيد يك رياضيدان برجسته و نابغه بتواند اثبات كند كه حدس گلدباخ درست است و به خوبي آن را تبليغ نمايد، و در نتيجه، جامعة رياضيدانان متقاعد شوند كه اثبات اين حدس، خدشهناپذير است. در اين حالت بايد به اين پرسش پاسخ دهيم كه : آيا در اين شرايط، در باور به خودِ حدس گلدباخ موجهيم يا صرفاً در باور به گزارة زير؟
(1) : جملة «هر عدد زوج بزرگ تر از 2، مجموع دو عدد اول است» بيانگر يك حقيقت ميباشد.
ميتوانيم به طور معقول استدلال كنيم كه كسي كه معناي عدد زوج، عدد اول و جمع دو عدد را ميداند به طور كاملاً مطلوب معناي حدس گلدباخ را ميفهمد. اگر چنين باشد ما در اين مورد، نه تنها در باور به گزارة (1) موجهيم بلكه در باور به حدس گلدباخ نيز موجه به شمار ميآييم. بدينسان اگر ما با استناد به اعتبار و وثاقتِ شخصِ منطقدان، دريابيم كه حدس گلدباخ صادق است پس بايد در باور به يك حقيقت ضروري، از توجيه پسيني برخوردار باشيم. امّا براساس D3 چنين امكاني وجود ندارد پس D3 قابل پذيرش نيست.
در مجموع بايد بگوييم D3 به دو دليل قابل قبول به شمار نميآيد.نخست آنكه،آن نسبت به حالتي كه P مورد باور قرار گيرد بيش از حد، بيقيد است. D3 امكان «توجيه پسيني» را در باور به يك حقيقت ضروري، مجاز نميداند. امّا تعريف زير كه از آن به D4 ياد ميكنيم از دو نقص فوق مبرا است:
D4 : S در باور به P، به صورت «پيشيني» موجه است فقط و فقط اگرS درك كند كهP ضرورتاً صادق است.
D4، مستلزم آن است كهS درك كند كهP به طور ضروري، صادق است و از اين رو، براي حالتي كه P مورد باور قرار ميگيرد، شرطي قرار داده شده است. علاوه بر اين، D4، امكان توجيه پسيني را براي باور به حقايق ضروري، مجاز ميداند زيرا اگر كسي به يك حقيقت ضروري، براساس وثاقت و اعتبار {شخص ديگر}، باور داشته باشد آنگاه او به آن حقيقت ـ بيآنكه درك كند كه آن به طور ضروري صادق است ـ باور دارد. اگر شما حدس گلدباخ را براساس سخن شخص معتبري كه به شما گفته است آن يك حقيقت ضروري است، باور كرده باشيد آنگاه شما يك حقيقت ضروري را باور كردهايد بدون آنكه ضرورتِ آن را درك كرده باشيد. از اين رو، براساس D4، توجيه شما براي باور به حدس گلدباخ، پسيني خواهد بود.
● ارزش صدق و موقعيت گزارهها از حيث جهت
تعريف «توجيه پيشيني» بر پاية درك ضرورت، مشكل ديگري را پديد ميآورد. بار ديگر به اين گزاره توجه كنيد :
(1) هر آنچه قرمز باشد رنگي است
ممكن است شما به اين باور رسيده باشيد كه گزارة (1) ضرورتاً صادق است. امّا ما بايد ميان دو باور متفاوت زير تمايز قايل شويم:
B1 : گزارة (1)، صادق است
B2 : گزارة (1) ضرورتاً صادق است
از آنجا كه B1، يك باور دربارة ارزش صدقِ گزارة (1) است و B2 يك باور دربارة موقعيت و وضعيتِ گزارة (1) از حيث «جهت» است پس دو باور كاملاً متفاوتاند. ممكن است كسي به يك گزاره باور داشته باشد امّا دربارة اين پرسش كه موقعيتِ اين گزاره از حيث «جهت» چيست نظري نداشته باشد. اين بدان معنا است كه ما ممكن است باور داشته باشيم كه گزارة P درست است بيآنكه به طور همزمان باور كنيم كه آن ضرورتاً صادق است.
فرض كنيد شما باور داشته باشيد كه گزارة (1) صادق است. مثلاً فرض كنيد باور شما به دليل تجربة نوعي احساس باشد كه ناشي از إلزام عقلي است بيآنكه در نظر گرفته باشيد آيا گزارة (1) ضرورتاً صادق است يا خير. در اين صورت، شما درك كردهايد كه گزارة (1) صادق است امّا اين را درك نكردهايد كه : «گزاره مزبور ضرورتاً صادق است»؛ زيرا حتي از خودتان نپرسيدهايد كه آيا گزارة (1) ضرورتاً صادق است يا خير. D4 مستلزم آن است كه در اين مورد، شما در باور به گزارة (1) به طور پيشيني موجه نيستيد. بنابراين، اگر درست باشد كه شما به طور پيشيني در باور به گزارة (1) موجهايد آنگاه D4 كاذب خواهد بود.
نكتة اين اعتراض، آن است كه درك اينكه گزارةP ضرورتاً صادق است مستلزم آن است كه دست كم باور داشته باشيم كه گزارة P ضرورتاً صادق است. امّا به نظر ميرسد كه ممكن است به يك گزاره باور داشته باشيم و اين باور ما به طور «پيشيني» موجه باشد بيآنكه باور داشته باشيم كه گزارة مزبور ضرورتاً صادق است. در نتيجه، اگر ما توجيه پيشيني را براساس درك ضرورتِ يك گزاره تعريف كنيم آنگاه تعريف ما، بسيار بسته به نظر ميرسد.
● خطاپذيريِ توجيه پيشيني
معضل دومي كه به D4 مربوط ميشود از اين امكان برميخيزد كه ما ميتوانيم براي باور به صدقِ ضروريِ يك گزاره، به طور پيشيني، موجه باشيم هر چند آن گزاره در واقع كاذب باشد. اگر چنين امكاني ـ يعني اينكه توجيه پيشيني، خطاپذير است ـ وجود داشته باشد آنگاه D4 كاذب خواهد بود. زيرا براساس D4، توجيه پيشيني دربارة گزارة P مستلزم درك ضرورتِ صدقِ P است. آيا شما ميتوانيد درك كنيد كه گزارة P ضرورتاً صادق است در حالي كه P واقعاً كاذب باشد؟ خير، زيرا اگر P كاذب باشد آنگاه اگر چه ممكن است به اشتباه، ضرورتِ صدقِ P را باور كرده باشيد ولي آن را درك نكردهايد. بنابراين، درك صدقِ ضروريِ P مستلزم آن است كه P صادق باشد. بدينسان، D4 به ما ميگويد ما نميتوانيم به طور پيشيني در باور به يك گزارة كاذب، موجه باشيم.
امّا آيا ممكن است باور به صدقِ يك كذب، به طور پيشيني موجه باشد؟ در اينجا استدلالي براي پاسخ مثبت به اين پرسش وجود دارد. از خودتان بپرسيد آيا باور داريد وقتي از يك توده شن، يك ذرة منفرد را جدا كنيد آنچه باقي مانده است هنوز يك تودة شن است؟ اگر شما به اين باور داشته باشيد آنگاه بايد به فرض زير نيز باور داشته باشيد :
(A) : اگر دو مجموعه از ذرات شن، تفاوتِ تعدادشان فقط به اندازه يك ذره، باشد آنگاه يا هر دو مجموعه، تودههايي از شن هستند يا هيچ كدام، چنين نيستند.
آيا توجيه شما براي(A)، «توجيه پيشيني» است؟ معقول است بگوييم بله چنين است. بررسي اين مسئله كه : «آيا (A) صادق يا كاذب است»، چيزي نيست كه نيازمند تحقيق تجربي دربارة تودههاي شن باشد بلكه آن يك مسئلة مفهومي است يعني به اموري مربوط ميشود كه به مفهوم «توده بودن» مرتبط است. امّا (A) به اين نتيجة تناقضنما منجر ميشود كه : «تودههايي از شن داريم كه فقط از يك ذره تشكيل ميشوند».(سينزبوري 1988 : ff25). به محض آنكه به اين تناقضنما آگاه شديد آنگاه اين مطلب كه : «آيا شما ديگر به باور به موجه (A) هستيد يا نه؟»، زير سؤال ميرود. امّا ميتوان استدلال كرد پيش از آنكه شما از اين تناقضنما آگاه شويد توجيه شما دربارة باور به(A) شفاف و واضح بود. اگر چنين سخني درست باشد آنگاه پيش از كشف تناقضنماي مزبور شما در باور به (A) به طور پيشيني موجه بوديد، در حالي كه اين گزاره، كاذب است و ميتوان بر كذب آن استدلال نمود.
تاكنون دو رويكرد را دربارة تحليل «توجيه پيشيني» بررسي كرديم. مطابق رويكرد اول، توجيه پيشيني ميتواند براساس ضرورت، تحليل شود و براساس رويكرد دوم، ميتوان آن را براساس دركِ ضرورت، تحليل نمود. ديديم براي هر دو رويكرد، موانعي وجود دارد. امّا ما نميتوانيم به طور كامل، اين امكان را طرد كنيم كه با انجام برخي اصلاحات مناسب ممكن است اين رويكردها از توفيق برخوردار شوند. در بخش بعد به بررسي رويكرد ديگري خواهيم پرداخت.
امّا پيش از ادامه، به طور خلاصه، آنچه را دربارهاش بحث كرديم بيان ميكنيم. تعريف كافي و مناسب دربارة «توجيه پيشيني براي گزاره p» بايد : اولاً محدوديتهايي را براي حالتي كه در آن، p مورد باور قرار ميگيرد مطرح سازد؛ ثانياً «توجيه پسيني» را براي حقايق ضروري، اجازه دهد؛ ثالثاً اين امكان را مجاز به شمار آورد كه در باور به يك گزاره، به طور پيشيني موجه باشيم بيآنكه صدقِ ضروري آن را باور كنيم ؛ و رابعاً توجيه پيشيني را خطاپذير بينگارد.
● شيوة سوم براي تعريف «پيشينيبودن»
برخي فيلسوفان كوشيدهاند تا «پيشينيبودن» را بدين ترتيب تعريف كنند : دليل اينكه توجيه گزارههاي پيشيني، نيازمند تجربه نيست آن است كه براي شناسايي و درك صدقِ يك گزارة پيشيني، فهم آن، همة چيزي است كه لازم داريم. براي مثال، اين گزاره كه : «هر چه قرمز باشد رنگي است»، به گونهاي است كه به محض آنكه آن را بفهميد در باور به آن، موجه خواهيد بود. آيا اين رأي را ميتوان تعريفي رضايت بخش براي «توجيه پيشيني» قلمداد كرد؟ به تلاش زير توجه كنيد:
D5 : S در باور بهP فقط و فقط در صورتي به طور پيشيني موجه است كه ضرورتاً اگرS،P را بفهمد آنگاه در باور به صدقP موجه باشد.
مشكلِ D5 آن است كه بسيار «بسته» است. فرض كنيد كه شما در باور به گزارة P براساس يك اثبات ساده، به طور پيشيني، موجه هستيد.(چيزُم 1989 : 30). حال اگر براي بررسي اينكه P صادق است يا خير به اثبات P نيازمند باشيد آنگاه ما نميتوانيم بگوييم ضرورتاً اگر شما P را بفهميد آنگاه در باور به P موجه هستيد. زيرا پيش از اثبات Pشما آن را بيآنكه در باور به آن موجه باشيد فهميدهايد. بنابراين D5 مستلزم آن است كه اگر توجيهِ شما براي P بر پاية يك «اثبات» استوار شده باشد آنگاه «پيشيني» نيست. امّا اگر اثبات شما براي P در حد خود، پيشيني باشد، ـ يعني اگر تجربه، نه براي معرفت نسبت به مقدمات آن و نه براي دانستن اينكه : «مقدمات، مستلزم نتيجهاند»، ضروري باشد ـ آنگاه به D5 چنين اشكال ميشود كه در اين حالت شما در باور به P از «توجيه پيشيني» برخوردار خواهيد بود.
بنابراين بايد ميان توجيه پيشيني به معناي «بسته» و معناي «باز»، تمايز قايل شويم. در معناي بسته، گزارههاي پيشيني به گزارههايي محدود ميشوند كه فهمِ آنها براي توجيهِ باور به آنها كافي است. ما ميتوانيم اين گزارهها را كه به معناي اول، پيشيني هستند اكسيومها{= اصول بديهي(axioms)} بناميم. يك اكسيوم، حقيقتي ضروري است كه قابل اثبات نميباشد به اين معنا كه هيچ گزارة ديگري وجود ندارد كه ما آن را بهتر از آن گزارة مزبور فهميده باشيم. شناسايي و شناختِ صدقِ يك اكسيوم از هيچ گزارة ديگري گرفته نشده است بلكه صرفاً از فهمِ آن ناشي ميشود.
پيشيني به معناي «باز»، به اين معنا است كه يك گزارة پيشيني، گزارهاي است كه يا يك اكسيوم است يا اينكه معرفت به آن براساس يك اثبات، حاصل شده است. اگرچهD5 نميتواند، تعريف موفقي براي «توجيه پيشيني» به معناي باز به شمار آيد؛ امّا به عنوان تعريف براي يك اكسيوم به توفيق دست مييابد. بنابراين ما ميتوانيم از آنچه در D5 {يعني پس از «فقط و فقط اگر»} آمده است استفاده كنيم و آن را براي تعريف مفهومِ يك اكسيوم به كار ببريم آنگاه خواهيم داشت :
P : D6 يك اكسيوم براي S است فقط و فقط در صورتي كه ضرورتاً اگر S، Pرا بفهمد آنگاه S در باور به صدق Pموجه است.
براساسD6 اين گزاره كه : «هر آنچه قرمز باشد رنگي است» يك اكسيوم به شمار ميآيد؛ و ممكن نيست آن را بيآنكه در باور به آن موجه باشيم بفهميم. در مقابل، D6 مستلزم آن است كه «حدس گلدباخ» يك اكسيوم به شمار آيد، زيرا فهمِ «حدس گلدباخ» براي توجيهِ باور به صدق آن كفايت نميكند.D6 همين امر را دربارة فرض تودة شن ـ {يعني مثال مربوط به تودة شن} نيز اقتضا ميكند:
(A): اگر دو مجموعه از ذرات شن، تعدادشان فقط به اندازة يك ذره، با يكديگر تفاوت داشته باشد آنگاه يا هر دو مجموعه، تودههايي از شن هستند يا هيچ يك چنين نيستند.
اگرچه امكان دارد كه ما در باور به (A) موجه باشيم امّا اين گزاره، كاذب است كه اگر ما (A)را بفهميم در باور به آن موجه خواهيم بود. زيرا به محض آنكه كسي به تناقضنمايي كه (A) متضمن آن است توجه كند آنگاه توجيه اولية آن، متزلزل ميشود.
امّا D6 فقط توجيه پيشينيِ اكسيوماتيك (axiomatic) را تعريف ميكند. بدينسان، ما هنوز نيازمند يك تعريف براي توجيه پيشيني به معناي باز آن هستيم ـ يعني آن نوع توجيه كه انسان ميتواند براي گزارههاي پيشينيِ غيراكسوماتيك داشته باشد. ايدة عمومي براي چنين تعريفي با D7 بيان ميشود :
D7 : S درباور به P فقط و فقط در صورتي به طور پيشيني موجه است كه يا P براي S يك اكسيوم باشد يا Pرا براساس يك اثبات كه براي S اكسيوماتيك است باور داشته باشد.
براي آنكه D7 رضايتبخش باشد بايد بيان كنيم كه اولاً معناي باور به يك گزاره براساس يك اثبات چيست؟ و ثانياً معناي اكسيوماتيك بودنِ يك اثبات چيست؟ امّا حتي اگر فرض كنيم اين عبارتها ميتوانند تعريف شوند هنوز رضايتبخش بودنِ D7 بسيار مبهم است. مشكل آن است كه موارد فراواني از گزارهها وجود دارند كه براساس D7 «پيشيني» به شمار نميآيند امّا ميتوان به گونهاي معقول ادعا كرد كه اين گونه گزارهها پيشينياند. براي مثال، بسياري از معرفتشناسان، موافقاند كه گزاره زير، يك حقيقت ضروري است كه به طور پيشيني، قابل معرفت است:
(1) اگر يك شيء براي S قرمز به نظر آيد آنگاه در «وهلة نخست» S در باور به اينكه «آن شيء قرمز است»، موجه خواهد بود.
امّا گزارة (1) اكسيوماتيك نيست زيرا شكگرايان { با آنكه} به خوبي ميفهمند كه گزارة (1) چه معنايي ميدهد امّا ميگويند كه گزارة (1)، كاذب است. پس شايد توجيهِ ما براي قبول يا رد گزارة (1)، تابعي باشد از دلايل ما بر موافقت يا مخالفت با گزارة (1). امّا شكلِ استدلال ما در مخالفت يا موافقت با (1) هر چه باشد، فيلسوفان بهندرت ادعا كردهاند كه آن، شكل يك استدلال اكسيوماتيك را به خود ميگيرد. در واقع نوعاً احتجاجهايي كه در مخالفت يا موافقت با اصولي مانند گزارة (1) اقامه ميشوند طولاني و پيچيدهاند. براساس D7 چنين لازم ميآيد كه فيلسوفاني كه به گزارة (1) باور دارند در باور به آن، به طور پيشيني موجه نميباشند و فيلسوفاني كه گزارة (1) را رد ميكنند نيز به طور پيشيني در رد آن، موجه نيستند. بنابراين، اگر ما بتوانيم نتيجه بگيريم كه هنگامي كه فيلسوفان در قبول يا رد گزارة (1) موجه اند توجيه آنها «پسيني» است مشكلي براي D7 ايجاد نميكند. در عين حال، بسياري از فيلسوفان، اتخاذ چنين نتيجهاي را طرد ميكنند. آنان ميگويند اگر ما در قبول يا رد گزارهاي مانند (1) موجه باشيم آنگاه توجيه ما پيشيني خواهد بود.
بنابراين، ميتوانيم چنين اعتراض كنيم كه D7بيش از حد، بسته است. با وجود اين، همة فيلسوفان با مقدمات اين اعتراض، موافق نيستند. همچنين ممكن است D7 به گونهاي اصلاح شود كه آن مواردي را كه دربرنميگرفت شامل شود. در هر صورت اگر بگوييم D3 ما را از يك شرط كافي براي «پيشينيبودن» بهرهمند ساخته است گزاف نگفتهايم، اين شرط عبارت است از : «اگر يك گزاره، يا اكسيوم بوده يا به گونهاي باشد كه بتوانيم آن را براساس يك استدلال اكسيوماتيك إحراز و تثبيت نماييم آنگاه گزاره مزبور به صورت پيشيني، قابلمعرفت است».
● شيوه چهارم براي تعريف «پيشينيبودن»
ما تاكنون سه شيوه را براي تعريف توجيه پيشيني بررسي كرديم و هيچ كدام رضايتبخش نبودند. در اينجا توجه خود را به تعريف كانت بازميگردانيم و بررسي ميكنيم كه آيا ميتوانيم پيشرفتي در آن پديد آوريم؟ براساس رويكرد كانتي دربارة «پيشينيبودن»، توجيه پيشيني، عبارت است از توجيهي كه به تجربة حسي، دروننگري و حافظه، وابسته نيست. يك اعتراض به اين تعريف آن است كه در اين تعريف، به جاي آنكه گفته شود «توجيه پيشيني چيست» فقط به ما گفته ميشود كه آن، چه چيزهايي نيست. امّا اگر ما تجربهها را طبقهبندي كنيم شايد بتوانيم رويكرد كانتي را به طريقي، اصلاح و تعديل نماييم تا به يك تعريف كه به ما بگويد توجيه پيشيني چيست دست يابيم.
به ياد آوريد كه براساس ديدگاه پلانتينگا ما تجربههايي به عنوان جذب و دفع عقلي داريم. وقتي گزاره «4=2+2» را ملاحظه ميكنيد تجربهاي از جذب عقلي كه قوي و غيرقابل مقاومت است به دست ميآوريد و هنگامي كه گزاره 5=2+2 را ملاحظه ميكنيد با تجربهاي مقاومتناپذير از دفع عقلي و فكري مواجه ميشويد. دراينجا از طرحي كه پلانتينگا براي تمايز نهادن ميان دو نوع تجربه، يعني تجربة محض عقلي و تجربهاي كه عقلي محض نيست استفاده ميكنيم. هنگامي كه گزارة P را ملاحظه ميكنيد و تجربهاي از قانع شدن نسبت به صدق P داريد و تجربة شما متضمن ادراك حسي، دروننگري و حافظه نيست در اين حالت نسبت به صدقِ p از تجربة محض عقلي برخورداريد.
تجربة محض عقلي دربارة P ميتواند با واسطه يا بيواسطه باشد. حقايق ساده رياضي، حقايق ساده منطقي و اكسيومهاي منطق از تجربههايي هستند كه بيواسطهاند يعني فهم آنها براي حصول چنين تجربههايي كافي است. امّا در مورد گزارههاي پيچيدهتر، ممكن است استدلال صوري يا اثبات تخصصي براي حصول تجربه عقلي نسبت به صدق P، ضروري باشد.
اگر شما دربارة صدقِ P از تجربة محض عقلي برخوردار باشيد و در عين حال، شواهدي داشته باشيد كه : «باور به P كاذب است»، آنگاه تجربة شما الغا يا إبطال شده است و در باور به P موجه نيستيد. فرض كنيد شما در يك كلاس منطق حضور داريد و با تنظيم و ارائة يك برهان اثبات ميكنيد كه «فرمولF1، مستلزم F2 است». شما مراحل اين اثبات را معتبر تلقي ميكنيد و متقاعد ميشويد كه گزارة زير صادق است :
(1) F1، مستلزم F2 است.
امّا به محض آنكه استادتان، استدلالتان را بررسي ميكند به شما ميگويد كه اثبات شما، معتبر نيست. در اين حالت، اعتقادتان به اينكه «گزارة (1) صادق است» درتوجيه نمودنِ شما براي باور به گزارة (1) ناكام ميماند زيرا با رأي و نظر استادتان الغا شده است.
بنابراين شايد ما بتوانيم «توجيه پيشيني» را با استفاده از مفهوم تجربهِ محضِ عقلي و إلغا نشده دربارة صدقِP تعريف كنيم :
D8 : S در باور بهP فقط و فقط در صورتي به طور پيشيني موجه است كهS يك تجربة عقلي محض و الغا نشده دربارة صدقِ P داشته باشد.
پيش از ادامة بحث به اعتراضي كه ممكن است درقبال D8 مطرح شود ميپردازيم.دراين اعتراض چنين گفته ميشود كه فرض كنيدS كمي ديوانه است و به همين سبب از يك تجربه محض عقلي و الغانشده نسبت به صدق P برخوردار است در حالي كه P، گزارهاي به شمار ميآيد كه آشكارا كاذب است مانند :
(2) : 3=1+1
D8 مستلزم آن است كه S در باور به گزارة (2) موجه باشد، امّا از آنجا كه اين گزاره، يك كذبِ آشكار است پس نادرست است كه بگوييم S در باور به گزارة (2) موجه ميباشد.
در پاسخ به اين اعتراض، دو نكته را خاطر نشان ميكنيم. نخست آنكه چندان روشن نيست آيا فرضي را كه از ما خواستهاند، واقعاً ممكن است يا خير. آيا تجربه محض عقلي S نسبت به اينكهP صادق است، واقعاً الغا نشده است؟ دوم آنكه، حتي اگر ما امكان چنين فرضي را بپذيريم چندان واضح نيست كه بايد با معترض، موافقت كنيم؛ چرا كه ميتوانيم استدلال نماييم هر چند كذب گزارة (2) براي ما آشكار است، امّا براي S (در حالت مفروض)، آشكار نميباشد. روي هم رفته، ما چنين تصور كردهايم كهS اندكي ديوانه است و انسانهاي ديوانه، معمولاً درباور به چيزهاي عجيب و غريب، كاملاً متقاعد ميشوند. اگر بپذيريم كهS واقعاً از يك تجربه عقلي محض و الغا نشده نسبت به صدقِ گزارة (2) برخوردار است آنگاه ميتوانيم پافشاري كنيم كه S در باور به گزارة (2) موجه ميباشد. البتهS به گزارة (2) معرفت ندارد زيرا گزارة (2) كاذب است. بنابراين با آنكه S نسبت به گزارة (2) واقعاً از توجيه پيشيني برخوردار است امّا دربارة آن داراي معرفت پيشيني نيست.
● تمايز تحليلي ـ تركيبي
در تاريخ فلسفه، دو سنت مطرح بوده است كه به حسب رويكردي كه نسبت به توجيه پيشيني دارند از يكديگر متمايز و متفاوت اند: تجربهگرايي و عقلگرايي.
اگرچه تجربهگرايان و عقلگرايان غالباً دربارة اينكه «چه گزارههايي به طور پيشيني قابل معرفت اند» توافق دارند امّا آنان دربارة اينكه «چگونه اين گزارهها بايد تفسير شوند» با يكديگر موافق نيستند. امّا در عين حال، تجربهگرايان گاهي استدلالهايي را مبني بر اينكه اساساً چيزي به نام «معرفت پيشيني» وجود ندارد مطرح ساختهاند. ما دربارة اينكه چگونه ميتوانيم در برابر اينگونه استدلالها دفاع نماييم بعداً بحث خواهيم نمود. در عين حال، ما ادعاي تجربهگرايانه معتدلتر يعني اين آموزه را بررسي خواهيم كرد كه : تمام معرفتهاي پيشيني، تحليلي هستند. نخست توجه خود را به تمايز تحليلي ـ تركيبي معطوف ميسازيم.
تجربهگرايان ـ يعني دست كم آنهايي كه امكان «پيشينيبودن» را به طور كامل رد نميكنند ـ با عقلگرايان دربارة اينكه كدام گزارهها پيشيني هستند توافق دارند. براي مثال، تجربهگرايان، گزارة زير را:
(1) هر چه قرمز باشد رنگي است
به عنوان پيشيني، طبقهبندي ميكنند. امّا تجربهگرايان و عقلگرايان دربارة اينكه «گزارة (1) دربارة چيست» با يكديگر توافق ندارند. تجربهگرايان مايلند كه گزارة (1) را بياهميت و صرفاً به عنوان همانگويي (tautology) تلقي كنند كه واقعاً دربارة جهان فيزيكي نيست بلكه دربارة استفادة ما از زبان است. امّا عقلگرايان از سوي ديگر، تاكيد ميكنند كه گزارة (1) واقعيتي را دربارة جهانِ متشكل از اشياي فيزيكي مطرح ميكند يعني: «هر چه كه مصداق «قرمزي» است به همان اندازه، مصداق «رنگي بودن» نيز به شمار ميآيد». آنها ادعا ميكنند به سبب آنچه كه گاهي «نور عقل» خوانده ميشود ما ميتوانيم دريابيم كه برخي حقايق ضروري دربارة جهان فيزيكي وجود دارند ـ حقايقي كه به نحو پيشيني دسترسپذيرند. تجربهگرايان اين را انكار ميكنند و معتقدند كه گزارههاي پيشيني يا حقايق زباني را بيان ميكنند و يا حقايق منطقي را و بنابراين از محتواي واقعي، تهي هستند. بدين ترتيب ما ميتوانيم ميان تبيين عقلگرايانه و تجربهگرايانه براي «پيشينيبودن» تمييز قايل شويم. براساس تبيين عقلگرايانه، گزارههاي پيشيني، روابط و عوارض ضروريِ جهان فيزيكي را توصيف ميكنند مثلا «اشياي قرمز بايد رنگي باشند»، «مربع بايد راست گوشه باشد»، «مجموعة فرد از اشيا را نميتوانيم بر دو تقسيم كنيم» و مانند آن. عقلگرايان ميگويند اينگونه روابط و عوارض، از راه عقل، تشخيص پذير است. از اين رو، عقلگرايان ميگويند ما با تفكر به تنهايي ميتوانيم نه فقط اينكه جهان چگونه است؛ بلكه «اينكه چگونه بايد باشد» را نيز تشخيص دهيم. امّا براساس تبيين تجربهگرايانه تنها با تفكر نميتوانيم چيزي را دربارة جهان فيزيكي آشكار كنيم. بدون كمك تجربه ما فقط ميتوانيم نسبت به حقايق منطقي و مفهومي معرفت داشته باشيم.
تجربهگرايان براي بيان مخالفتشان با عقلگرايان، ميان گزارههاي تحليلي و تركيبي، تمايز قايل شدهاند. گزارههاي تحليلي دربارة جهان فيزيكي نيستند بلكه فقط حقايق مربوط به زبان و منطق را بيان ميكنند و بدينسان اهميت چنداني ندارند. امّا از سوي ديگر، گزارههاي تركيبي دربارة جهان فيزيكي هستند و بدين سبب از اهميت تجربي برخوردارند. گزارههاي تحليل و تركيبي مانعهًْالجمع اند و واسطة ميان آن دو وجود ندارد. اگر يك گزاره، تحليلي نبود آنگاه تركيبي خواهد بود و برعكس و هيچ گزارهاي نيست كه نه تحليلي باشد و نه تركيبي. از ديد تجربهگرايان، گزارههاي تحليلي به طور پيشيني، قابل معرفتاند امّا گزاره تركيبي چنين نيستند.
تجربهگرايان به دو غرض، تمايز تحليلي/ تركيبي را به كار ميگيرند. غرض اول آن است كه «پيشينيبودن» را از عرصه خارج كنند و بدين منظور ميگويند كه همة گزارههاي پيشيني، تحليلياند يعني واقعاً دربارة جهان فيزيكي نيستند بلكه صرفاً دربارة زبان و منطق ميباشند. غرض دوم، جايگزين ساختن آنچه كه تجربهگرايان به عنوان تبيين اسرار آميز «پيشينيبودن» ميخوانند با تبييني است كه چنين نباشد. تجربهگرايان ميپرسند چگونه ميتوانيم حقايقي را دربارة جهان فيزيكي بياموزيم بيآنكه اطلاعاتي را از راه تجربه اخذ كنيم؟ آنان عقلگرايان را مورد نقد قرار ميدهند كه چرا فرض كردهاند قوهاي وجود دارد كه به طريق غيرحسي ميتواند حقايقي را دربارة جهان فيزيكي، شهود كند يا ببيند. آنان استدلال ميكنند از آنجا كه ما چنين توانايي اسرارآميزي نداريم پس محال است كه دربارة مسائلي كه به جهان فيزيكي مربوط است به طور پيشيني معرفت داشته باشيم. امّا هيچ امر اسرارآميزي دربارة توانايي ما براي فهم حقايق منطق و حقايق مربوط به شيوهاي كه كلمات را به كار ميگيريم وجود ندارد. بنابراين، از منظر تجربهگرايان، آنچه «پيشينيبودن» را قابل هضم ميسازد اين تز است كه آن، چيزي جز «تحليلي بودن» نيست.
در مباحث بعد به بررسي راههايي خواهيم پرداخت كه در آنها تحليلي بودن مورد بررسي و تعريف قرار ميگيرد و بررسي خواهيم كرد كه آيا تعاريف مزبور، مستلزم آناند كه همة گزارههاي پيشيني، تحليلي باشند يا خير.
● تعريف كانت براي «تحليلي بودن»
در اينجا بحث خود را با تعريف كانت براي «تحليلي بودن» آغاز ميكنيم كه آن را ميتوانيم در در ديپاچة نقد عقل محض بيابيم.
A1 : P فقط و فقط در صورتي تحليلي است كه P گزارهاي باشد كه محمولش به لحاظ مفهومي در موضوعش مندرج باشد.
بسياري از گزارهها به گروهي تعلق دارند كه ميتوانيم آن را نوع «موضوع ـ محمول» بناميم مانند :
(1) همه عَزَبها، مجرد و ازدواج نكردهاند.
در اين گزاره، محمول يعني «ازدواج نكرده» به موضوع گزاره يعني «عَزَبها» نسبت داده شده است. اينك ميتوانيم مفهوم «عَزَب» را به مرد بالغي كه ازدواج نكرده است تعريف نماييم. بدينسان، محمول گزارة (1)ـ يعني ازدواج نكرده ـ كه به موضوعش نسبت داده شده است از حيث مفهومي در موضوع اين گزاره ـ يعنع عَزَب ـ مندرج ميباشد. همچنين A1 دلالت ميكند كه گزارة (1) تحليلي است. علاوه براينA1، دلالت ميكند اين گزاره كه : «همه دوچرخهسوارها لاغرند» گزارهاي تركيبي است زيرا محمول آن گزاره در موضوعش مندرج نيست.
A1 در قبال اين معضل كه «همة گزارههاي پيشيني، از نوع موضوع ـ محمول {= قضية حمليه} به شمار نميآيند»، ناتوان است. براي مثال، تجربهگرايان اين گزاره را پيشيني تلقي ميكنند كه :
(2) يا باران ميبارد يا نميبارد
و از آنجا كه آنها معتقدند همه گزارههاي پيشيني، تحليلياند پس بايد گزارة (2) را تحليلي بدانند. امّا از آنجا كه گزارة (2) از نوع موضوع ـ محمول{= قضية حمليه} نيست ـ زيرا محمول ندارد تا در موضوع مندرج باشد ـ پس A1 دلالت ميكند كه گزارة (2)، تركيبي است. بنابراين A1، اين نتيجه را به دست نميدهد كه همه گزارههاي پيشيني، تحليلياند و از اين رو، با ديد تجربهگرايانه، يك تعريف رضايت بخش از «تحليلي بودن» به شمار نميآيد. (بونجور 1992 : 53ـ88)
معضل دوم در قبال A1آن است كه A1حتي در مورد همة گزارهها از نوع موضوع ـ محمول كاربرد ندارد مثلاً :
(3) هر چه قرمز باشد، رنگي است
گزارة (3)، نمونهاي معيار از گزارة پيشيني است. گزارة (3) از نوع «موضوع ـ محمول» به شمار ميآيد كه در آن، محمول «رنگي» به موضوع خود،يعني «شيء قرمز» اسناد داده شده است. امّا آيا محمول واقعاً به لحاظ مفهومي، مندرج در موضوعِ خود است؟
يك مفهوم، فقط و فقط در صورتي در مفهوم ديگر، مندرج است كه مفهوم اول، بخشي از تحليلِ مفهومِ دوم باشد. تحليل يك مفهوم، آن مفهوم را به عناصر سازندهاش تجزيه ميكند. براي مثال، عناصر سازندة مفهوم عَزَب، عبارتاند از مجرد، مرد، بالغ. هر يك از اين محمولها در مفهوم عَزَب، مندرج است.
آيا مفهوم «رنگي بودن» در مفهوم قرمزي، مندرج است؟ پرسيدن اين پرسش، بدين معنا است كه «آيا تحليلي براي مفهوم قرمزي به گونهاي كه مفهوم رنگي بودن، را به عنوان يك جزء سازنده شامل شود وجود دارد يا خير»؟ عقلگرايان ميگويند از آنجا كه مفهوم قرمزي، بسيط است چنين تحليلي وجود ندارد به تعبير ديگر، راهي نداريم تا به كسي بياموزيم واژة «قرمز» به چه معنا است. در عوض، براي معرفت يافتن به اينكه معناي قرمز بودن يك شيء چيست بايد عملاً يك شيء قرمز را درك كنيم. مثالهاي ديگر براي كيفياتي كه قابل ادراكاند امّا نميتوانيم آنها را تحليل كنيم عبارتاند از : شيريني، ترشي، نرمي، شوري و مانند آن. هر يك از اينها يك مفهوم بسيط و غيرقابل تحليل به شمار ميآيند.
پيامد اين سخن آن است كه گزارههاي فراواني وجود دارند كه به صورت «موضوعـمحمول» ميباشند؛ و در عين آنكه پيشينياند امّا براساس تعريف A1، تحليلي نيستند. براي مثال، «هر چه شيرين باشد داراي يك طعم است»، «هر آنچه زِبر باشد داراي يك سطح است»، «هر چه نرم باشد داراي امتداد است». اين نتيجه براي تجربهگرايان قابلقبول نيست، بنابراين A1 نميتواند نتيجة منكوبكنندهاي كه تجربهگرايان انتظارش را دارند به دست دهد يعني اين نتيجه را كه : «همه معرفتهاي پيشيني، تحليلياند».
● تعريف تحليلي بودن براساس ديدگاه فرگه
تعريف فرگه از تحليلي بودن، برخلاف كانت، به گزارههاي از نوع موضوع ـ محمول محدود نميشود.
A2 : P فقط و فقط در صورتي تحليلي است كه يا يك حقيقت منطقي باشد يا اينكه به يك حقيقت منطقي از طريق جايگزينيِ مترادفها براي مترادفها قابل تقليل باشد.
براي به كار بردن A2، بايد مفهوم «حقيقت منطقي» را تعريف كنيم. در اينجا دو نمونه از حقايق منطقي را ذكر ميكنيم :
L1: اگر باران ببارد آنگاه باران ميبارد
L2: يا باران ميبارد يا نميبارد
شكلِ منطقي L1اين است كه : «اگر P آنگاه P» و شكلِ منطقي L2 چنين است كه : «يا P يا نقيضP». هر دو شكل فوق به گونهاي هستند كه هر گزارهاي را به جاي P قرار دهيم نتيجه، صادق خواهد بود. بنابراين، يك حقيقت منطقي، عبارت است از گزارهاي كه شكل منطقي آن به گونهاي است كه همة نمونههاي جايگزينِ آن صادقاند.
اكنون كاربرد A2 را مورد بررسي قرار ميدهيم. بار ديگر، گزارة (1) را ملاحظه كنيد :
(1) همه عَزَبها ازدواجنكردهاند.
از آنجا كه مفهوم عَزَب را ميتوان به صورت «مرد بالغ و مجرد» تعريف كرد پس از جايگزينيِ مترادف با مترادف خواهيم داشت :
(1) همه مردهاي بالغ و مجرد، ازدواجنكردهاند.
كه نمونهاي است از شكل زير :
(4) همة FGH ها، F هستند.
همة مصداقهاي گزارة (4) صادقاند. بنابراين با جايگزين ساختن «مرد بالغ و مجرد» به جاي عَزَب، گزارة (1) به يك حقيقت منطقي تبديل ميشود و از اين رو، براساس A2، «تحليلي» خواهد بود. علاوه بر اين، A2 برخلاف A1 به تجربهگرايان اين امكان را ميدهد تا حقايق منطقي، مانند L1و L2 را به عنوان «تحليلي» طبقهبندي كنند. بدينسان، به نظر ميرسد با مطرح ساختنA2 به عنوان تعريفي براي تحليلي بودن، تجربهگرايان در دستيابي به هدفشان ـ يعني نشان دادن اينكه همه گزارههاي پيشيني، تحليلياند- موفق بودهاند.
● دو اعتراض بر تعريف مبتني بر ديدگاه فرگه امّا عقلگرايان به دو دليل بهA2 اعتراض ميكنند. نخست آنكه، A2 هدف تجربهگرا را در اينكه همة حقايقِ پيشيني را تحليلي بينگارند تأمين نميكند. بار ديگر به گزارة زير توجه كنيد:
(3) هر چه قرمز باشد رنگي است
براساس A2، گزارة (3) فقط در صورتي تحليلي به شمار ميآيد كه جايگزين ساختنِ مترادف با مترادف، آن را به صورت يك حقيقت منطقي درآورد. بدينسان براي آنكهA2 اين نتيجه را به ما بدهد كه گزارة (3) تحليلي است نيازمند آنيم تا مترادفِ مناسبي را براي «قرمز» مطرح كنيم. جايگزين ساختن قرمز با آنچه مترادف آن است، گزارة (3) را به صورت مصداقي از اين شكل منطقي : «هر آنچهFG است G است» ـ يعني به صورت يك حقيقت منطقي ـ درميآورد (زيرا هر چه مصداقِ آن شكل منطقي باشد صادق است). امّا از آنجا كه مفهوم قرمزي، مفهومي بسيط است (يعني نميتواند تجزيه يا تحليل شود) چنين مترادفي در دسترس نميباشد. اين امر بدان معنا خواهد بود كه گزارة (3) نميتواند به يك حقيقت منطقي تبديل شود. از اين رو،A2 مستلزم آن است كه گزارة (3) تركيبي باشد.
تجربهگرايان در قبال اين استدلال ميتوانند پاسخ دهند كه گزارة (3) را ميتوانيم به شكل زير تبديل كنيم :
(*3) هر آنچه با رنگ قرمز، رنگ شده است رنگي است.
از آنجا كه گزارة (*3)، مصداقي از شكل «همة FG ها F هستند» به شمار ميآيد و از اين رو يك حقيقت منطقي خواهد بود، پس تجربهگرايان ميتوانند استدلال كنند كه نهايتاً گزارة (3)، تحليلي خواهد بود.
براي عملي بودنِ اين پيشنهاد، «{آنچه} با رنگ قرمز رنگ شده» بايد با قرمز مترادف باشد. عقلگرايان در قبال تجربهگرايان ميتوانند ترادف دو عبارت فوق را انكار نمايند. آنها ميتوانند استدلال كنند براي آنكه يك واژه با واژة ديگر مترادف باشد واژة اول بايد نه كمتر و نه بيش تر از واژه دوم معنا دهد. امّا معناي «{آنچه} با رنگ قرمز، رنگ شده» بيش از قرمز است زيرا «{آنچه} با رنگ قرمز، رنگ شده» تركيبي از دو مفهوم متمايز است: رنگ و قرمزي. بنابراين «رنگ قرمز شده» كاملاً با قرمز مترادف نيست. از اين رو، گذار از گزاره 3 به گزارة *3 از راه جايگزينيِ مترادفها با مترادفها ممكن نميباشد؛ و بنابراين نميتوانيم به اين گذار، آن گونه كه A2 ايجاب ميكند دست يابيم. در نتيجه، A2 مستلزم آن است كه گزارة (3)، گزارهاي تركيبي باشد.
دليل دوم: عقلگرايان ميتوانند انكار كنند كه A2 نمونهاي را از اينكه : «چگونه پيشينيِبودن، امكان پذير است» به دست ميدهد. A2 گزارههاي تحليلي را به عنوان «حقايق منطقي» يا گزارههايي كه ميتوانند به صورت حقايق منطقي درآيند تعريف ميكند. امّا موقعيت خودِ حقايق منطقي چيست؟ براساس تبيين تجربهگرايانه از «پيشينيبودن»، حقايق منطقي از آن رو به طور پيشيني قابل معرفتاند كه «تحليلي» به شمار ميآيند. امّا متأسفانه اگر مفهوم تحليلي بودن را آن گونه كه A2 در قالب گزارة زير تعريف شده است به كار ببريم :
حقايقِ منطقي از آن رو به طور پيشيني، قابل معرفتاند كه تحليلي ميباشند
به اين نتيجه ميرسيم كه :
حقايقِ منطقي به طور پيشيني قابل معرفت اند چرا كه آنها يا حقايق منطقياند يا به حقايقِ منطقي، تقليل پذير ميباشند.
كه اين نتيجه، يك بينش روشنگر به شمار نميآيد. بنابراين، اگر تجربهگرايان، A2 را به عنوان يك تحليل براي «تحليلي بودن» مطرح كنند آنگاه درتبيين موقعيت «پيشيني» براي گزارههايي كه به حقايق منطقي تقليل پذيرند موفق خواهند بود. امّا آنها در تبيين موقعيت ِ «پيشيني» براي خودِ حقايق منطقي ناكاماند.
● تعريف زباني براي «تحليلي بودن»
تاكنون روشن شد كه كوشش براي معادل انگاشتن «پيشيني» با «تحليلي بودن» به طور چشمگيري ناموفق بوده است. از اين رو تعجبي ندارد اگر تجربهگرايان كاملاً متفاوتي را بيازمايند. براي بحث در اين باره، نخست بايد تمايز ميان يك «جمله» و گزارهاي را كه با جمله بيان ميشود مدّ نظر قرار دهيم. در تعريف زير از «تحليلي بودن»، قصد شده است تا آن را به عنوان خصيصهاي براي جملهها بيان كنند.
A4 : P فقط و فقط در صورتي تحليلي است كه صرفاً به دليل معنا، صادق باشد.
در اينجا مهم است كه دريابيم اگر واژة «صرفاً» نبود، تعريف A4 هيچ تفاوت مهمي را بيان نميكرد. جملة تركيبي زير را در نظر بگيريد:
(7): برف سفيد است.
روشن است اگر برف به معناي چمن بود يا اينكه سفيد به معناي سبز بود جملة (7) كاذب به شمار ميآمد. بنابراين، عهدهدارِ صدق گزارة (7)، نه تنها اين واقعيت بوده كه برف سفيد است بلكه اين امر نيز دخيل است كه واژههاي برف و سفيد، معناي خاص خود را دارند. جملههايي مانند (7) دو عاملِ «صدقساز» دارند : معنا و واقعيت. به عبارت ديگر، جملات تركيبي اگر صادق باشند بخشي از صدق آنها به سبب «معنا» است و نيز اگر كاذب باشند بخشي از كذب آنها از معنا ناشي ميشود. بنابراين اگر واژه «صرفاً»، نبود تعريف A4 بر هر جملهاي اعم از تركيبي و تحليلي، قابل اطلاق بود و بدينسان، به هيچ وجه به عنوان يك تعريف براي تحليلي بودن، مناسب به شمار نميآمد. امّا بر فرض وجود قيد «صرفاً»، A4 ادعاي مهمي را مطرح ميكند و آن اينكه : جملههاي تحليلي، بر خلاف جملات تركيبي فقط و فقط يك عامل «صدقساز» دارند كه عبارت از «معنا» است. براي نمونه، تجربهگراياني كهA4 را ميپسندند ميگويند گزارة :
(3) هر چه قرمز باشد، رنگي است.
گزارهاي، تحليلي است زيرا صرفاً به سبب معناي كلماتي كه در گزارة 3 ذكر شده است صادق به شمار ميآيد. از سوي ديگر، آنها ميگويند گزارة (7)، گزارهاي تركيبي است زيرا صدق گزارة (7) فقط به سبب معنا نيست بلكه به سبب اين واقعيت است كه برف سفيد است.
عقلگرايان در پاسخ بهA4 چه ميتوانند بگويند؟ آنها ميتوانند چنين پاسخ دهند كه هيچ چيز صرفاً به واسطة معنا، صادق نيست و در نتيجه، A4 اين نتيجه را به ما ميدهد كه همة گزارههاي پيشيني، تركيبياند. چه چيز سبب ميشود تا گزارة (3) به عنوان يك جمله صادق فهميده شود؟ قبل از هر چيز، آنچه گزارة (3) را صادق ميسازد آن است كه كلمات در گزارة (3) به معناي خودشان به كار ميروند. دومين عاملي كه گزارة (3) را صادق ميسازد اين واقعيت است كه خاصيت قرمز بودن، دربردارندة خاصيت «رنگي بودن» نيز شمرده ميشود. از اين رو، اگر بگوييم گزارة (3) صرفاً به واسطة معنا، صادق است، سخني كاذب به شمار ميآيد.
به تعبير ديگر، عقلگرايان اين استدلال را پيش ميكشند كه : تجربهگرايان هنگامي كه ادعا ميكنند گزارة (3) صرفاً به لحاظ معنا، گزارهاي صادق به شمار ميآيد در واقع اين نكته را مطرح ميسازند كه براي صدق گزارة (3) فقط و فقط يك شرط لازم است و آن اينكه كلمات به كار رفته در گزارة مذكور معناي خودشان را افاده كنند. امّا شرط دومي نيز بايد تأمين گردد:
(8) خاصيت قرمز بودن، دربردارندة خصيصة «رنگي بودن» باشد.
اگر گزارة (8) كاذب باشد گزارة (3) نيز كاذب خواهد بود. پس صدق گزارة (8)، شرط لازم براي صدق گزارة (3) است و بدينسان، اين طور نيست گزارة (3) كه صرفاً بهواسطة معنا صادق باشد. از اين رو، عقلگرايان نتيجه ميگيرند كه A4 مستلزم آن است كه گزارة (3)، گزارهاي تركيبي باشد و از اينرو، در ايفاي آنچه گمانش ميرفت ناكام ميماند. (چيزُم 1977 : 54).
همان گونه كه ديديم هيچ يك از تعريفهاي «تحليلي بودن» را نميتوانيم به گونهاي موفقيت آميز براي احراز اين آموزه كه: «همه معرفتهاي پيشيني، تركيبياند» به كار ببريم. بنابراين دربارة اين تعريفها ميتوانيم اين نتيجه را بگيريم كه «معرفت پيشينيِ تركيبي» وجود دارد. امّا اين يك فرضِ اشتباه است كه گمان كنيم بررسي تعداد محدودي از كوششها براي تعريف تحليلي بودن، ميتوانيم به يكباره همة تلاشهاي تجربهگرايانه را براي نشان دادن اينكه «هيچ معرفت پيشيني تركيبي نداريم»، رد كنيم. از ديد تجربهگرايان، همواره اين گزينه وجود خواهد داشت كه «تحليلي بودن» از نو تعريف شود و بار ديگر تكرار شود كه همه معرفتهاي پيشيني، تحليلي اند. البته، در هر زمان كه اين بحث با ارائة طرح جديدي، آغاز شود شايد عقلگرايان بكوشند تا نشان دهند همانند طرحهاي گذشته، برخي معرفتهاي پيشيني وجود دارند كه نميتوان آنها را ذيل عنوان «تحليلي» طبقهبندي نمود.
● شكگرايي دربارة «پيشينيبودن» و ماهيت «ارائة استدلال»
تا اينجا از ماهيت «پيشينيبودن» بحث كرديم و در اين مسير، چنين فرض نموديم كه چيزي به نام معرفت پيشيني وجود دارد. در ادامه اين نوشتار در اين باره بحث ميكنيم كه چگونه ميتوانيم از اين فرض در قبال شكگرايي تمامعيار دربارة معرفت پيشيني دفاع كنيم ـ يعني در قبال استدلالهايي كه براساس آنها هيچ معرفت پيشيني وجود ندارد.
فرض كنيد يكي از شكگرايان، استدلالي را مطرح ساخته و مدعي شود كه مقدماتِ آن بر اين نتيجه دلالت ميكند كه «معرفت پيشيني» نميتواند وجود داشته باشد. طرفدارانِ «پيشينيبودن» ممكن است پاسخ گويند كه نيازي نيست آنها خودشان را به محتواي ويژهاي كه مقدماتِ استدلال مزبور دربردارند مشغول كنند بلكه لازم است فقط يك استدلال مخالف را دربارة ماهيت استدلال به طور كلي، اقامه نمايند.
●استدلال براي وجود معرفت پيشيني
(1) گاهي ما اعتبار يك استدلال را درك ميكنيم
(2) درك اعتبار يك استدلال، شكلي از «معرفت پيشيني» است.
(3) گاهي ما معرفت پيشيني داريم.
ابتدا به ارزيابي مقدمة اول ميپردازيم. فلسفهورزي (to philosophize)، عبارت است از كوشش از طريق ارائة استدلال براي اِحراز معقوليت (reasonableness) برخي باورها و عقايد بحثانگيز فلسفي. بنابراين آنان كه بر اين باورند كه ما هيچگاه به گونهاي موفقيت آميز، ميان استدلالهاي معتبر و نامعتبر تمايز برقرار نميكنيم بايد فلسفه و در حقيقت، هر گونه تلاش براي استدلال را، عملي عبث به شمار آورند. بنابراين، فيلسوفان بهندرت در موضعي قرار ميگيرند كه در قبال مقدمة نخست به معارضه برخيزند.
مقدمة دوم، نسبت به مقدمة نخست، بحثانگيزتر است. آيا حصول «درك پسيني» دربارة اعتبار يك استدلال، ممكن است؟ طرفدارانِ «پيشينيبودن» استدلال ميكنند كه چنين نيست. آنان معتقدند كه شما ميتوانيد نسبت به اعتبار يك استدلال خاص، به طور پسيني، معرفت پيدا كنيد. براي مثال، موردي را در نظر بگيريد كه يك متخصص منطق به شما بگويد «فلان استدلال خاص، معتبر است». اگر شما براي اعتماد به نظر او دليل كافي داشته باشيد آنگاه دربارة اينكه «استدلال مزبور، معتبر است» معرفت پيدا ميكنيد. امّا مادام كه معرفت شما نسبت به اعتبارِ آن استدلال، بر اظهار نظر تخصصيِ منطقدان مبتني باشد هرگز اعتبارِ استدلال مزبور را درك نخواهيد كرد. زيرا براي درك اعتبارِ استدلال مزبور، شما بايد خودتان بررسي كنيد و بفهميد كه اگر مقدماتِ آن صادقاند، محال خواهد بود كه نتيجه، كاذب باشد. بدينسان، اگرچه ممكن است معرفتِ ما نسبت به اعتبار يك استدلال بر پاية وثاقت {و اعتماد به ديگران}، استوار شده باشد امّا ممكن نيست كه با اين مبنا بتوانيم اعتبار چنين استدلالي را درك كنيم. براي دركِ اعتبارِ يك استدلال بايد احراز نماييم كه اگر مقدماتِ آن صادق باشند نتيجهاش نيز صادق خواهد بود. حال چگونه ممكن است چنين تشخيصي «پيشيني» نباشد؟
با دفاع از وجود (و از اين رو، امكانِ) حداقل برخي معرفتهاي پيشيني، طرفداران «پيشينيبودن» ميتوانند استدلال كنند كه شكگرايي دربارة امكان معرفت پيشيني، خودشكن (= ناقضِ خود، self-defeating) است. فيلسوفي را در نظر بگيريد كه ادعا ميكند معرفت پيشيني، محال است. او يا قصد طرح استدلالي را دارد كه نتيجهاش تابع مقدماتش است يا اينكه چنين نيست. اگر چنين نباشد پس نيازي نيست استدلال او را جدي يگيريم زيرا او واقعاً درصدد استدلال براي هيچ چيز نيست. امّا اگر او واقعاً درصدد ارائه يك استدلال معتبر باشد پس تلويحاً فرض كردهاست كه اعتبار استدلال او، قابلتشخيص است و بدينسان، معرفت پيشيني، امري ممكن خواهد بود. در نتيجه، يا نيازي نيست كه استدلال او را جدي بگيريم يا اينكه استدلالش خودشكن خواهد بود.
ارائه و طرح يك استدلالِ پيشيني بر عليه امكان معرفت پيشيني، امري خودشكن تلقي ميشود آنهم به شديدترين وجه ممكن. امّا هيلاري پاتنم(Hilary Putnam) استدلالي را بر عليه امكان معرفت پيشيني، اقامه نمودهاست كه اگر{ اين استدلال }بر مقدمات تجربي مبتني باشد آنگاه خودشكن نخواهد بود. (پاتنم 1983 : 98). طرفداران معرفت پيشيني ميتوانند با پاتنم در اين نكته موافق باشند كه اگر مقدمات استدلال مزبور، تجربي باشند آنگاه {اين استدلال} خودشكن نخواهد بود در حالي كه اگر آن مقدمات پيشيني ميبودند خودشكن ميشدند.امّا آنان در مقابلِ پاتنم ميتوانند اين نكته را خاطر نشان سازند كه حتي يك استدلال تجربي بر عليه امكان معرفت پيشيني، خودشكن ميباشد ـ به همان ترتيبي كه در بالا تبيين شد ـ زيرا اين نحوه استدلال بر اين پيشفرضِ تلويحي استوار است كه اعتبارِ آن به طور پيشيني، قابل تشخيص است.
شايد اين اعتراض مطرح شود كه ما ميتوانيم يك استدلال تجربي را بر عليه امكان «معرفت پيشيني» صورتبندي كنيم و اعتبار اين استدلال را براساس زمينههاي تجربي تشخيص دهيم. طرفداران معرفت پيشيني، چنين پاسخ خواهند داد كه ممكن است دربارة اعتبار اين استدلال، به يك باور موجه تجربي دست يابيم. امّا اكتساب چنين باوري با تشخيص يا درك اعتبار آن استدلال، يكي نيست. در اينجا معضلي وجود دارد : نكتهاي كه معرفت پيشيني بر آن تكيه ميكند آن است كه چيزي به عنوان تشخيصِ تجربيِ اعتبارِ يك استدلال وجود ندارد. درنتيجه نميتوانيم بر عليه امكان «پيشينيبودن» استدلال كنيم، مگر آنكه امكان درك اعتبار را متزلزل سازيم. از اين رو، صورتبنديِ استدلال بر عليه امكان «پيشينيبودن»، خودشكن خواهد بود. زيرا چنين عملي به معناي استدلال بر آن است كه تشخيص اينكه : «آيا آن استدلال، معتبر است يا نه»، ممكن نميباشد.
بنابراين، دلايل خوب و مناسبي در دست داريم كه معتقد شويم بر عليه امكان معرفت پيشيني، هيچ استدلال عام جدي وجود ندارد. امّا بايد توجه كنيم كه ارائة استدلال محكم در حمايت از معرفت پيشيني نيز به همان اندازه دشوار است؛ زيرا طرح چنين استدلالي، مصادره به مطلوب خواهد بود. {توضيح آنكه} اين استدلال بر اين فرضِ تلويحي استوار است كه اعتبار آن را به طور پيشيني ميتوانيم تشخيص دهيم و بنابراين، وجود همان پديدهاي كه اثبات آن، مطلوب بود پيشاپيش فرض گرفته شده است. بنابراين، معقول به نظر ميرسد كه نتيجه بگيريم امكان معرفت پيشيني بايد از سوي هر كس كه به ارائة استدلال اقدام مينمايد پيشاپيش پذيرفته شود.
● منابع
Bonjour, Laurence. 1992. «A Rationalist Manifesto». Canadian Journal of Philosophy.Suppl Vol. 18. ed Philip Hanson Bruce.
Casullo, Alfered. 1992. «A Priori-A Posteriori» in : A Companion to Epistemology, edited by Jonathan Dancy and Ernest Sosa. Oxford : Blackwell.
Chisholm, Roderick. 1977. Theory of Knowledge. 2nd ed. Englewood Cliffs : N. J. Pretice Hall.
Chisholm, Roderick. 1989. Theory of Knowledge. 3rd ed. Englewood Cliffs : N. J. Pretice Hall.
Kant, Immanuel. 1781/1964. The Critique of Pure Reason. London : Macmillan.
Kripke, Saul. 1972. Naming and Neccessity. Cambridge : Cambridge University Press.
Plantinga, Alvin. 1993. Warrant and Proper Function. Oxford : Oxford University Press.
Putnam, Hilary. 1983. «There Is At Least One A Priori Truth», in : Realism and Reason : Philosophical Papers. Cambridge : Cambridge University Press.
Sainsbury, R. M. 1988. Paradoxes. Cambridge : Cambridge University Press.
0 نظرات:
ارسال یک نظر