انقراض رومانف ها
هنگامى كه طبل هاى جنگ جهانى اول به صدا درآمد هيچكس به اندازه ولاديمير ايليچ لنين شادمان نشد. رهبر جناح راديكال حزب سوسيال دموكرات روسيه۱ و همفكرانش پس از حدود ۲۰ سال مبارزه پيگير با رژيم تزارى و گرايش هاى ليبرالى در ميان ديگر احزاب سوسياليستى، اين جنگ را همچون هديه اى گرانبها پذيرا شدند. از ديدگاه آنان اين جنگ همچون طليعه اى، نويدبخش پايان دوران انتظار طولانى آنها براى انقلاب سوسياليستى بود؛ چرا كه جنگ زمينه تضعيف دولت هاى سرمايه دارى اروپايى را فراهم مى كرد و در صورت طولانى شدن با فقر و تبعيض گسترده اى كه به همراه مى آورد كشتزار اروپا را آماده پاشيدن بذر انقلاب مى كرد. لنين مبدع «نظريه امپرياليسم» معتقد بود جنگ اول جهانى نتيجه رسيدن نظام سرمايه دارى اروپا و آمريكا به بالاترين مراحل رشد و تكامل بود، كه در درون خود رقابت روزافزون مجموعه هاى سرمايه دارى را بر سر منابع و بازارهاى فراملى به دنبال داشت و به احتمال فراوان به جنگ هاى شديد بين المللى منجر مى شد. از ديدگاه لنين در چنين شرايطى وظيفه احزاب سوسياليست اين بود كه جنگ هاى بين المللى را به جنگ هاى طبقاتى داخلى تبديل كنند تا اين جنگ جهانى به انقلاب جهانى تبديل شود. بر اين اساس لنين و همفكرانش به تمام سربازان كشورهاى اروپايى پيام مى دادند كه تفنگ ها را به روى فرماندهان و بورژواهاى كشور خود برگردانيد و به جاى جنگيدن با برادران هم طبقه خود از كشورهاى ديگر، همراه آنها عليه حكومت هاى سرمايه دارى نبرد كنيد. اما گروه ميانه رو سوسيال دموكرات هاى روسيه يعنى منشويك ها و بسيارى از احزاب سوسياليست اروپايى با عقايد لنين موافق نبودند. گروه كثيرى از آنها از جمله پلخانوف استاد سابق لنين و بنيانگذار ماركسيسم در روسيه حمايت از دفاع ملى و سياست نظامى كشور متبوع خود را مطرح مى كردند و معتقد بودند شركت موثر احزاب سوسياليست و طبقه كارگر در جنگ به نفع ميهن، پس از جنگ نفوذ آنها را در جوامع خود افزايش خواهد داد و از طرف ديگر پيروزى هر كشور در جنگ، موجب بهبود وضع اقتصادى آن و در نتيجه موجب بهبود وضع كارگران آن كشور مى شود. گروه ديگرى از سوسياليست هاى اروپايى از جمله جناح چپ منشويك ها به رهبرى مارتف، سياست محكوم كردن كلى جنگ را در پيش گرفته بودند و از صلحى بدون انقلاب پشتيبانى مى كردند و به همين جهت از همكارى با لنين براى نيل به اهدافش خوددارى مى كردند. نظريات اين گروه ها از ديدگاه لنين چيزى جز هذيان و ياوه نبود و او حتى نظريات دسته اول را جنايت آميز مى دانست و تندترين الفاظ را در مورد استاد سابقش پلخانوف به كار برد. او به تلاش پيگيرانه براى به كرسى نشاندن عقايدش در روزنامه ها و كنفرانس هاى سوسياليست ها ادامه داد. پس از مدتى واقعيت هاى جنگ، تا حد زيادى پيش بينى هاى لنين را تاييد كرد. جنگ جهانى اول به يك جنگ فرسايشى و طاقت فرسا تبديل شده بود. اختراع مسلسل و استفاده از گازهاى شيميايى، ارزش نيروى هجومى سواره نظام را كه قرن ها در ميادين جنگ يكه تازى مى كرد، از ميان برده بود و بدين ترتيب عمليات دفاعى بسيار آسان و عمليات هجومى بسيار دشوار گشته بود. در نتيجه جنگ سنگرها به وجود آمد و نيروهاى طرفين گاه به مدت ۲ تا۳ سال در يك سنگر و موضع باقى مى ماندند و معمولاً هر عمليات هجومى گسترده ۳۰۰۰ تا پانصد هزار كشته به دنبال داشت.۲ ارتش هاى اروپايى ميزان پيشروى را بر حسب متر و تعداد كشته ها را برحسب هزار محاسبه مى كردند. اين موضوع موجب فشار دولت ها براى سربازگيرى اجبارى گرديد كه معمولاً هم بر طبقات پايين جامعه وارد مى آمد. موارد فرار سربازان از مقابل دشمن افزايش زيادى پيدا كرد و به موازات آن رقم اعدام سربازان فرارى نيز به سرعت روبه فزونى گرفت و به طور مثال ارتش انگلستان ده ها هزار نفر از سربازانش را به جرم ترس و فرار از جبهه اعدام كرد. از طرف ديگر چون تمام بخش هاى اقتصادى به منظور تامين نيازهاى جنگ بسيج شده بود فقر و كمبود افزايش پيدا كرده و دولت ها مجبور به جيره بندى كالاهاى حياتى شده بودند. اين مشكلات در روسيه از تمام نقاط اروپا بيشتر بود. چرا كه ساختارهاى زيربنايى اقتصاد اين كشور از آلمان، فرانسه و انگلستان ضعيف تر بود. كارخانجات صنعتى در روسيه هنوز رشد چندانى نكرده بودند و اين كشور همواره براى توليد ملزومات جنگى با مشكل مواجه مى شد. از اواسط جنگ به بعد بسيارى از سربازان روسى داراى پوتين و لباس نظامى نبودند و حتى تعداد زيادى از آنان به جاى تفنگ يك تكه چوب با خود حمل مى كردند همچنين به علت فقدان خطوط راه آهن به مقدار كافى در پشت جبهه، تداركات جنگى به موقع و به طور كامل به جبهه نمى رسيد. تلفات روسيه در جنگ به ميزان قابل ملاحظه اى از كشورهاى ديگر بيشتر بود و هنوز جنگ به پايان نرسيده بود كه اين تلفات از مرز چهار ميليون نفر گذشت. علت بيشتر اين مصائب آن بود كه روسيه آمادگى لازم براى شركت در يك جنگ مدرن را كه محصولات صنعتى در آن حرف اول را مى زد نداشت. در واقع روسيه هنوز يك كشور صنعتى به معناى واقعى كلمه به شمار نمى رفت. در سال ۱۹۱۴ ، ۹۰ درصد امور معادن تقريباً صد درصد استخراج نفت، ۴۰ درصد صنايع فلزى و ۵۰ درصد صنايع شيميايى و ۲۸ درصد صنعت نساجى در اختيار خارجيان بوده و توسط آنان اداره مى شد. روسيه در اوايل قرن بيستم مقروض ترين كشور جهان بود و به منظور تداوم دريافت وام مجبور شد نرخ بهره اى بيش از نرخ متعارف بازار به وام دهندگان پيشنهاد نمايد. ۶۳ درصد صادرات روسيه محصولات كشاورزى و ۱۱ درصد ديگر آن صادرات چوب بود. اما حتى در كشاورزى نيز اين كشور از ديگر قدرت هاى اروپايى عقب تر بود. با وجود وسعت بسيار زياد سرزمين محصول گندم روسيه يك سوم آلمان و بريتانيا و توليد سيب زمينى آن نصف محصول دو كشور مزبور بود و به علت ضعف بنيه اقتصادى دولت، ماليات ها سرسام آور بود. در سال ۱۹۱۳ بيش از ۵۰درصد درآمد يك شهروند متوسط روسى، توسط دولت به عنوان ماليات اخذ مى شد. در همين سال در شرايطى كه دولت ۹۷۰ ميليون روبل به نيروهاى مسلح اختصاص داده بود، تنها ۱۵۴ ميليون روبل صرف بهداشت و آموزش مى شد.۳ كارگران در شهرهايى كه به سرعت توسعه و گسترش مى يافتند، مجبور بودند در شرايطى زندگى كنند كه از نظر مسكن، سلامتى و سيستم فاضلاب، بسيار بد و پرمخاطره بود. تعداد افراد الكلى افزايش بسيار يافته بود و كارگران با پناه بردن به الكل سعى مى كردند از واقعيات دردناك زندگى فرار كنند. طبقه كارگر در حال گسترش روسيه نسبت به طبقه كارگر ديگر نقاط اروپا وضع وخيم ترى داشت. كارگران صنعتى عمدتاً از روستاها آمده بودند و طبقات فرودست شهرى از جمله صنعتگران پيشين صفوف كارگران را انبوه تر مى كردند. شرايط كار در كارخانه ها و معادن بسيار طاقت فرسا بود. مزدها پايين بودند و كار روزانه ۱۲ تا ۱۵ ساعت به طول مى انجاميد و در بعضى موسسات به ۱۶ تا ۱۸ ساعت در روز مى رسيد. از كار زنان و كودكان به طور گسترده استفاده مى شد و مزدى به مراتب كمتر از مزد مردان به آنان مى پرداختند.۴ چون هيچ گونه وسايل ايمنى وجود نداشت كراراً حوادث ناگوارى براى كارگران روى مى داد. بيكارى هم يك مشكل عمده بود. خصوصاً در زمان هاى بحران و ركود كه پيوسته صنايع در گيرودار آن بودند. به علاوه هيچ گونه سازمان قانونى كارگرى وجود نداشت و هر كوششى براى بهبود شرايط كار وحشيانه سركوب مى شد. در همين زمان ميزان مرگ ومير در روسيه بالاترين رقم را در اروپا تشكيل مى داد.
در اين شرايط طبيعى بود كه جنگ، مشكلات و نابسامانى هاى اجتماعى روسيه را تشديد كند. شكست هاى پياپى نيروهاى روسيه در برابر نيروهاى مجهز و كارآزموده آلمانى، منجر به ياس و نگرانى عمومى شد و در اين ميان ويژگى ها و شرايط زندگى خاندان سلطنتى روسيه نيز موثر بود. تزار نيكلاى دوم حتى به اعتراف تحسين كنندگان و طرفداران پرشورش، حكمران باهوش و مدبرى نبود۵ و درك كاملى از مشكلات و نارسايى هاى كشورش در دنياى پرمخاطره جديد نداشت. به علاوه او به شدت تحت تاثير همسرش، ملكه الكساندرا قرار داشت كه پدرش گراندوك ايالت هسه _ دارمشتات آلمان و مادرش فرزند ملكه ويكتورياى انگليس بود.۶ الكساندرا كه به شدت متعصب و خرافى بود، در سال هاى اخير تحت تاثير كشيش مرموزى به نام راسپوتين قرار گرفته بود. راسپوتين از طريق روش هاى غيرمعمولى كه در بهبود حال فرزند بيمار الكساندرا به كار مى برد او را به شدت زير تاثير و نفوذ خود قرار داده بود، به طورى كه الكساندرا سخنان و توصيه هاى او را الهام شده از خداوند مى دانست و معتقد بود همواره بايد به توصيه هاى او جامه عمل بپوشاند. راسپوتين شخصيت مرموز و مبهمى داشت. برخى او را قديس و معجزه گر و عده بيشترى او را شياد، شيطان صفت و از نظر اخلاقى منحرف مى دانستند. موقعيت راسپوتين در دربار موجب حسادت و كينه برخى از رجال سياسى و نظامى روسيه شده بود. آنها راسپوتين را عامل بدنامى دربار و اختلال در امور كشور مى دانستند و او نيز سعى مى كرد از طريق اعمال نفوذ بر ملكه آنها را از مناصبشان بركنار كند و اين كار معمولاً با موفقيت انجام مى گرفت. در طول دوران جنگ اين مسئله در چند مورد موجب بركنارى افرادى بسيار لايق از مناصب نظامى و جايگزينى افرادى ناتوان و فاقد تخصص شد. هنگامى كه خبر شكست هاى پياپى در جبهه به گوش مردم رسيد، موجب ايجاد يك خشم عمومى نسبت به راسپوتين و ملكه گرديد. تبار آلمانى الكساندرا نيز در اين ميان تا حد زيادى موثر بود و برخى از مردم معتقد بودند او به نفع آلمان ها عمل مى كند. اين وضع به آنجا كه كشيد عده اى از اشراف راسپوتين را به قتل رساندند و موجب آشفتگى روحى بيشتر خانواده سلطنتى شدند. بالاخره وخامت اوضاع در جبهه، موجب نافرمانى ها و تمردهايى در مقياس بسيار وسيع شد. سربازان در گروه هاى بزرگ راه پشت جبهه را در پيش مى گرفتند و در بسيارى از موارد در حين اين كار فرماندهان خود و افسران ارشد را به قتل مى رساندند. تبليغات گروه هاى مخفى بلشويك كه از ابتداى جنگ در اكثر واحدهاى نظامى فعاليت مى كردند نيز تا حدى موثر بود. در داخل پايتخت و شهرهاى بزرگ نيز اثر روانى شكست هاى پى در پى نظامى، تلفات بسيار زياد، قحطى، گرسنگى و نبود سوخت و همچنين احساس تنفر شديد نسبت به خاندان سلطنتى كه در بخش هاى زيادى از مردم به وجود آمده بود، موجب شورش و اعتصاب عمومى شد. سربازان و بسيارى از نيروهاى انتظامى از مقابله با مردم خوددارى كردند و كار به جايى رسيد كه تقريباً تمام نيروهاى نظامى و پادگان شهر سن پترزبورگ از اطاعت تزار خوددارى كرده و به شورشيان پيوستند. تزار كه در اين زمان براى سركشى به جبهه رفته بود هنگامى كه دريافت حتى گارد مخصوص او هم به انقلابيون پيوسته، جرات نكرد به سن پترزبورگ بازگردد و از سلطنت استعفا داد و برادرش گراندوك ميخائيل را به جانشينى خود انتخاب كرد اما او هم حاضر به پذيرش سلطنت نشد و اين تير خلاصى بود كه منجر به انقراض سلسله ۳۰۴ ساله رمانف گرديد. پس از سقوط سلطنت قدرت به دست يك دولت موقت از بورژواها و اشرافيون ليبرال افتاد كه تلاش كردند با كمك «دوما» مجلس روسيه كشور را اداره كنند و به جنگ عليه آلمان و اتريش ادامه دهند. اما آنها تنها و بى رقيب نبودند. همزمان با استعفاى تزار به تقليد از انقلاب نافرجام ۱۹۰۵ شورايى از كارگران و سربازان شورشى (ساويت) در سن پترزبورگ (كه از چندى پيش پتروگراد خوانده مى شد) تشكيل شد. در اين شورا اكثر احزاب چپ گرا و مخالف حكومت شركت داشتند از جمله حزب سوسياليست انقلابى معروف به اس _ آرها كه شامل دو گروه راست و چپ مى شد و همچنين منشويك ها و بلشويك ها در ابتدا گروهى از عناصر ليبرال، ميانه رو و تا حدى راست گرا در شورا حضور داشتند. اما آنها كم كم به طرف دولت موقت رفتند. به طور مثال الكساندر كرنسكى كه ابتدا نايب رئيس شوراى پتروگراد بود، وزير دادگسترى و سپس به جاى پرنس لووف نخست وزير دولت موقت شد.
اخبار انقلاب فوريه و سقوط تزار در حالى به لنين كه در سوئيس ساكن بود رسيد كه او سرگرم مبارزه فكرى طاقت فرسايى با سوسياليست هاى ميانه رو و رفرميست اروپايى به منظور اثبات حقانيت نظريات خود در مورد استراتژى احزاب سوسيال دموكرات پيرامون جنگ و چگونگى تلاش براى كسب قدرت بود. لنين در اوايل سال ۱۹۱۶ كتاب مشهور خود «امپرياليسم؛ واپسين مرحله سرمايه دارى» را به رشته تحرير درآورد و در آن نظريات خود را به تفصيل بيان كرد. به تاخير افتادن شورش و انقلاب در كشور هاى اروپايى كه لنين بى صبرانه در انتظار آن بود و همين طور عدم پذيرش نظريات او از جانب احزاب سوسياليست اروپايى لنين را تا حدودى نااميد كرد. به طورى كه در ژانويه ۱۹۱۷ خطاب به يك جمع سوئيسى اظهار داشت: «شك دارم كه ما پيرمرد ها زنده بمانيم و نبرد هاى قطعى انقلاب آينده را به چشم ببينيم»۷ اما فقط چند هفته بعد شورش در روسيه و سقوط تزار اتفاق افتاد. او در عين شادمانى بسيار نگران و بى قرار بود چرا كه انقلاب فوريه را يك انقلاب بورژوا دموكراتيك مى دانست و هراس داشت كه مبادا بورژوازى ليبرال جنبش انقلابى روسيه را به سمت منافع خود منحرف كند.
نگرانى لنين بيهوده نبود چرا كه از يك طرف دولت موقت و بسيارى از احزاب سياسى روسيه انقلاب را پايان يافته مى دانستند و به دنبال ايجاد يك دموكراسى پارلمانى به سبك اروپاى غربى بودند و از طرف ديگر نظريات لنين حتى در ميان حزب خودش يعنى حزب بلشويك نيز طرفداران چندانى نداشت. اولين گروه بلشويك ها كه در ماه مارس از تبعيد سيبرى به پترو گراد بازگشتند پس از سازمان دادن حزب روش محتاطانه اى را در قبال دولت موقت اتخاذ كردند و صحبتى از انقلاب سوسياليستى به ميان نياوردند. حتى برخى از آنها خواستار حمايت از دولت موقت بودند.۸ تنها گروه كوچكى در حزب بلشويك به رهبرى مولوتف۹ طرفدار اتخاذ موضعى سخت عليه دولت موقت و زمينه سازى انقلاب سوسياليستى بودند. اما با بازگشت رهبرانى چون كامنف۱۰ و استالين گروه مولوتف به شدت تضعيف شد و آنها اداره حزب را به دست گرفتند. در روز هاى بعد استالين با انتشار مقالاتى در روزنامه پراودا ارگان بلشويك ها تز «پشتيبانى از دولت موقت تا آنجا كه اين دولت به نفع طبقه كارگر گام برمى دارد»۱۱ را مطرح كرد و كامنف از او پيشتر رفت و علناً از ادامه جنگ و سياست دفاع ملى حمايت كرد. در مقاله اى كه روز ۱۵ مارس ۱۹۱۷ در روزنامه پراودا به قلم كامنف چاپ شد آمده بود:
«وقتى كه ارتش با ارتش روبه رو مى شود ابلهانه ترين سياست اين است كه به يكى از اين دو تكليف كنيم كه سلاح خود را به زمين بگذارد و به خانه برود. اين سياست صلح نيست بلكه سياست بردگى است كه خلق آزاد آن را با اشمئزاز رد مى كند.»۱۲
پى نوشت ها
۱ _ در سال ۱۹۰۳ حزب سوسيال دموكرات روسيه به دو گروه بلشويك (اكثريت) و منشويك (اقليت) تقسيم شد. اگر چه اولين اختلاف بر سر شكل سازمان حزبى و ميزان يكدست بودن يا نبودن آن بروز كرد اما مشخص بود بلشويك ها كه هوادار سازمان حزبى يكدست و منضبط بودند، گروه راديكال را تشكيل مى دهند و منشويك ها ميانه رو هستند. براى اطلاع بيشتر رجوع شود به: «زندگى من»، لئوتروتسكى، ترجمه هوشنگ وزيرى، انتشارات خوارزمى صفحات ۱۶۹ تا ۱۸۴
۲ - «تاريخ جهان نو»؛ رابرت روزول پالمر؛ ترجمه ابوالقاسم طاهرى، انتشارت اميركبير جلد دوم صفحات ۳۴۲ الى ۳۵۲
۳ _ آمارها مستخرج از: «پيدايش و فروپاشى قدرت هاى بزرگ»؛ پل كندى؛ ترجمه عبدالرضا عفرانى، انتشارات اطلاعات، صفحات ،۳۳۳ ،۳۳۴ ۳۳۶
۴ - «تاريخ روسيه شوروى»؛ كاليستوف، اسميرنف، كوپانف، كازكوا، لوسوف؛ ترجمه حشمت الله كامرانى، انتشارات بيگوند، صفحات ۳۱۴ و ۳۱۵
۵ - «سرگذشت خاندان رمانف»؛ ميشل دو سن پير، ترجمه عيسى بهنام، جلد دوم، صفحات ۸۰ و ۸۱
۶ _ «نيكلاى دوم، لنين، استالين»؛ ناصر صادقى، انتشارات اطلاعات، صفحه ۱۷
۷ - «تاريخ روسيه شوروى» اى اچ كار، ترجمه نجف دريابندرى، صفحه ۹۶
۸ - «استالين»؛ ادوارد راژينسكى، ترجمه مهوش غلامى، انتشارات اطلاعات، صفحات ۱۴۷ الى ۱۵۰
۹ _ Molotov
۱۰ _ Kamenev
۱۱ _ اى اچ كار؛ صفحه ۱۰۶
۱۲ _ اى اچ كار؛ صفحه ۱۰۵
* «تاريخ روسيه شوروى»؛.... صفحه ۳۰۴
منبع: روزنامه - شرق
0 نظرات:
ارسال یک نظر