۱۳۸۸ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

مرگ

واژه‌ مرگ‌، مانند واژه‌ زندگي‌، مفهومي‌ روشن‌ دارد؛ امّا در آن‌ سوي‌ اين مفهوم‌ روشن‌، چيزي‌ است‌ كه‌ شايد هرگز براي‌ كسي‌ درست‌ و دقيق‌ آشكارنباشد. علي‌(ع) درباره‌ اسرار مرگ‌ مي‌فرمايد:
هركس‌ از مرگ‌ بگريزد، با مرگ‌ رو به‌ رو شود؛ زيرا اجل‌ در كمين‌ جان‌ است‌ و سرانجام‌ گريزها هماغوشي‌ با آن‌ است‌. وه‌ كه‌ چه‌ روزگاراني‌ درپي‌ گشودن‌ راز مرگ‌ بودم‌؛ امّا خواست‌ خدا اين‌ بود كه‌ اين‌ اسرار چنان‌ فاش‌ نشود. هيهات‌! چه‌ دانشي‌ سر به‌ مهر!(1)
موجودات‌ اين‌ جهان‌ خاكي‌ همه‌ رو به‌ مرگند؛ امّا در ميان‌ اين‌ پديده‌هاي فاني‌، تنها انسان‌ از اين‌ سرنوشت‌ِ محتوم‌ خبر دارد. انسان‌ در آغاز از مرگ‌ گاه‌ نيست‌ و به‌ تدريج‌ با آن‌ آشنا مي‌شود. آنچه‌ در مرحله‌ اوّل‌ توجّه‌ او راجلب‌ مي‌كند، مرگ‌ ديگران‌ است‌. امّا به‌ تدريج‌ از مرگ‌ خود نيز آگاه‌ مي‌شود. نسان‌ با آگاه‌ شدن‌ از مرگ‌، به‌ ويژه‌ مرگ‌ خود، دچار اضطراب‌ و نگراني‌ ي‌شود و پرسش‌هاي‌ اساسي‌ زير در انديشه‌اش‌ شكل‌ مي‌گيرد:

ـ مرگ‌ يعني‌ چه‌؟

ـ چرا بايد مرد؟

ـ چگونه‌ مي‌ميريم‌؟

ـ پس‌ از مرگ‌ چه‌ مي‌شود؟

ـ چه‌ كسي‌ يا كساني‌ از راز مرگ‌ آگاهند؟

ـ آيا مي‌توان‌ مرگ‌ را چاره‌جويي‌ كرد؟

ـ آيا روحي‌ هست‌ كه‌ با مرگ‌ نابود نشود؟

ـ سرگذشت‌ اين‌ روح‌ ـ اگر باشد ـ پيش‌ از پيوستن‌ به‌ جسم‌ چه‌ بوده‌ است‌؟

ـ سرنوشت‌ اين‌ روح‌، پس‌ از مرگ‌ِ جسم‌ چه‌ خواهد بود؟

بشرِ آگاه‌ از همان‌ آغاز براي‌ به‌ دست‌ آوردن‌ پاسخ‌ اين‌ پرسش‌ها تلاش‌كرده‌ است‌. پيامبران‌، فيلسوفان‌، انديشه‌ورزان‌، اوليا و عرفا و حتّي‌ افسانه‌بافان‌ و اسطوره‌پردازان‌ هر يك‌ به‌ نوعي‌ به‌ اين‌ پرسش‌ها پاسخ‌ داده‌اند؛ ولي‌ مرگ‌ همچنان‌ رازي‌ ناگشوده‌ است‌.

اين‌ نوشتار راز يادشده‌ را با اميرمؤمنان‌ علي‌ّ بن‌ ابي‌طالب‌(ع) در ميان‌ مي‌نهد و در حدّ فهم‌ و توان‌ خويش‌ از اشارات‌ آن‌ بزرگمرد مرگ‌ انديش‌ براي‌حل‌ّ اين‌ معما بهره‌ مي‌برد.
مرگ‌ چيست‌؟

مرگ‌ پايان‌ زندگي‌ است‌؛ اَلْمَوْت‌ُ غايَتُه‌ُ(2) دنيا با مرگ‌ پايان‌ مي‌پذيرد؛ بِالموت‌ِ تَخْتِم‌ُ الدُّنيا.(3)

اين‌ تعريف‌ در عين‌ سادگي‌، واقعي‌ترين‌ تعريف‌ مرگ‌ است‌. به‌ هر سان‌زندگي‌ دنيوي‌ با مرگ‌ به‌ پايان‌ مي‌رسد. مرگ‌ بر همه‌ مسؤوليّت‌ها، تلاش‌ها، آرزوها و هدف‌هاي‌ دنيوي‌ انسان‌ خط‌ پايان‌ مي‌كشد.

1. مرگ‌ و دشواري‌هاي‌ فهم‌ آن‌

امام‌ علي‌ (ع) مي‌فرمايد: مشكلات‌ مرگ‌ چنان‌ پيچيده‌ و دردناكند كه‌ به‌وصف‌ درنمي‌آيند و با خرد مردم‌ اين‌ دنيا سنجيده‌ نمي‌شوند.(4) آن‌ حضرت ‌همچنين‌ مي‌فرمايد:

فَغَيْرُ مَوْصُوف‌ٍ ما نَزَل‌َ بِهِم‌ْ؛(5) حالات‌ و عوارضي‌ كه‌ هنگام‌ مرگ‌ پديد مي‌آيد، قابل‌ وصف‌ و بيان‌ نيست‌.

اين‌ بيان‌ناپذيري‌، به‌ چندين‌ امر باز مي‌گردد:

الف‌) مرگ‌ تجربه‌اي‌ شخصي‌ است‌ كه‌ به‌ قطع‌ همه‌ ارتباط‌ها مي‌انجامد. ازاين‌ رو، صاحب‌ اين‌ تجربه‌ نمي‌تواند تجربه‌اش‌ را با ديگران‌ بازگويد.

ب‌) پديده‌ مرگ‌، چنان‌ پيچيده‌ و پر راز و رمز است‌ كه‌ اگر مردگان‌ به‌ اين‌ دنيا بازگردند و بخواهند با ما درباره‌ آن‌ سخن‌ بگويند، نخواهند توانست‌.

فَلَو كانُوا يَنْطِقون‌َ بها لَعَيُّوا بِصِفَه‌ِ ما شاهَدُوا و ما عايَنُوا.(6)

ج‌) جهان‌ باطن‌ براي‌ اهل‌ ظاهر شناختني‌ نيست‌؛ يعني‌ جهان‌ محسوس‌ و جهان‌ غيب‌ از جنس‌ هم‌ نيستند. بنابراين‌، ما تا در دنياييم‌، از آخرت‌ بي‌خبريم‌.

د) اگر قرار است‌ انسان‌ گرفتار امتحان‌ و ابتلا و فتنه‌ شود و براساس ‌تشخيص‌ و انتخاب‌ خود آزمايش‌ گردد حتماً بايد نوعي‌ ابهام‌ و پيچيدگي‌ دركار باشد و گرنه‌، همه‌ انسان‌ها يكسان‌ عمل‌ خواهند كرد؛ براي‌ مثال‌ اگر خداوند هر روز به‌ نوعي‌ بر مردم‌ ظاهر شود و همه‌ مردم‌ آشكارا قيامت‌ و زندگي‌ِ ارواح‌ و نتايج‌ اعمال‌ خود را ببينند، همه‌ يكسان‌ رفتار مي‌كنند؛ چنان‌ كه‌ در حيات‌ِ دنيوي‌، وقتي‌ هدف‌ها روشن‌ و نتيجه‌ كار معلوم‌ است‌، اغلب‌ مردم‌ رفتار يكسان‌ دارند.

از اين‌ رو، مرگ‌ در هاله‌اي‌ از راز قرار دارد؛ كسي‌ نمي‌داند چگونه‌ واردخانه‌ مي‌شود و جان‌ افراد را مي‌ستاند.

2. وصف‌ عرفي‌ مرگ‌

توصيف‌ عرفي‌ مرگ‌ همين‌ است‌ كه‌ آن‌ را پايان‌ زندگي‌، پايان‌ بخش‌ آمال ‌و آرزوها و عامل‌ نابودي‌ لذّت‌ها و كامجويي‌ها بدانيم‌.(7)

نمونه‌هايي‌ از وصف ‌عرفي‌ مرگ‌ كه‌ بر زبان‌ مولاي‌ متّقيان‌ علي‌ (ع) جاري‌ شده‌ چنين‌ است‌:

شادابي‌ زندگي‌ را افسردگي‌ پيري‌ در پيش‌ است‌. دوران‌ عافيت‌ به‌ بيماري‌ و درد پايان‌ مي‌پذيرد و سرانجام‌ زندگي‌ جز مرگ‌ نيست‌؛ مرگي‌كه‌ دست‌ شما را از دنيا كوتاه‌ مي‌كند و راه‌ آخرت‌ را پيش‌ پاي‌ انسان‌ مي‌نهد. با تن‌لرزه‌ها، دردهاي‌ جانكاه‌، اندوه‌ گلوگير و نگاه‌ فريادخواه‌، از ياران‌ و خويشاوندان‌ و همسران‌ كمك‌ مي‌خواهد، امّا كاري‌ از دست‌كسي‌ برنمي‌آيد و گريه‌ سود نمي‌رساند. از افتادن‌ در تنگناي‌ گور و تنها و بي‌كس‌ در گورستان‌ ماندن‌، چاره‌اي‌ نيست‌. آن‌گاه‌ كرم‌ها، تكّه‌ پاره‌ تن ‌او را مي‌برند و پوسيدگي‌، طراوت‌ تن‌ را لگدكوب‌ مي‌كند و گذشت ‌روزگار همه‌ آثارش‌ را به‌ باد فنا و فراموشي‌ مي‌سپارد. تن‌هاي‌ نازنين ‌مي‌گندند و استخوان‌هاي‌ محكم‌ مي‌پوسند. روح‌ در زير بار سنگيني‌اعمال‌ مي‌ماند و چيزي‌ را كه‌ از غيب‌ شنيده‌ بود با چشم‌ يقين‌ مي‌بيند. امّا چه‌ سود؟ ديگر بر كارهاي‌ نيك‌ نمي‌توان‌ افزود و از لغزش‌ها نمي‌توان‌ كاست‌.(8)

در وصف‌ عرفي‌ مرگ‌، بيان‌ مولاي‌ متّقيان‌ در اوج زيبايي‌ است‌. آن‌ جا كه‌مي‌فرمايد:

مرگ‌ مهماني‌ است‌ ناخوشايند كه‌ ناخواسته‌ از يار و ديارمان‌ جدا مي‌كند.حريفي‌ است‌ كه‌ هماورد ندارد.(9)

3. مرگ‌ از نگاه‌ ديگر

آنچه‌ گذشت‌، وصف‌ عرفي‌ مرگ‌ و در حدّ فهم‌ عموم‌ مردم‌ است‌؛ امّا مرگ ‌همين‌ نيست‌. مرگ‌ تنها گذرگاه‌ جهان‌ غيب‌ است‌. پيامبر گرامي‌ اسلام‌ (ص)زندگي‌ دنيا را خواب‌ و مرگ‌ را بيداري‌ خوانده‌ است‌. بدين‌ سان‌، مرگ‌دريچه‌اي‌ است‌ براي‌ خروج‌ از عالم‌ خيال‌ و ورود به‌ جهان‌ حقيقت‌ و واقعيت‌:

لَو قد عايَنْتُم‌ْ ما قد عايَن‌َ مَن‌ مات‌َ مِنكُم‌ لَجَزِعْتُم‌ْ وَ وَهِلْتُم‌ و سَمِعْتُم‌ و أَطَعْتُم ‌وَلكِن‌ْ مَحْجُوب‌ٌ عَنكُم‌ ما قد عايَنُوا و قَريب‌ٌ ما يُطْرَح‌ُ الْحِجاب‌ُ.(10)

مرگ‌، ما را به‌ دنيايي‌ نو روبه‌رو مي‌كند كه‌ همه‌ عواملش‌ شگفت‌انگيز است‌. ورود به‌ اين‌ دنياي‌ نو، تنها با برافتادن‌ پرده‌اي‌ كه‌ به‌ دست‌ مرگ‌ فرو مي‌افتد، امكان‌ دارد:

اي‌ مردم‌، اين‌ حقيقت‌ را از خاتم‌ پيامبران‌ بشنويد كه‌، هركس‌ مي‌ميرد در حقيقت‌ نمرده‌ است‌ و اگر در ظاهر پوسيده‌ مي‌شود، در باطن‌ پايدار مي‌ماند و پوسيده‌ نمي‌شود.(11)

مرگ‌ ارزش‌هاي‌ راستين‌ را آشكار مي‌كند. ما، در اين‌ دنيا، خلق‌ رامي‌بينيم‌ و حق‌ را نمي‌بينيم‌؛ با مجاز آشناييم‌ و با حقيقت‌ بيگانه‌. از اين‌ رو، ارزش‌ها و ارزش‌گذاري‌هاي‌ ما براساس‌ معيارهاي‌ حيات‌ مادّي‌ و دانش‌محدود دنيوي‌ است‌. با حضور مرگ‌، عالم‌ غيب‌ نمايان‌ مي‌گردد و معيارها و بينش‌هايي‌ ديگر اساس‌ ارزش‌ها و ارزيابي‌ها مي‌شود. از اين‌ رو، انسان‌انگشت‌ پشيمان‌ مي‌گزد و از دلبستگي‌هاي‌ خود دست‌ مي‌شويد و آرزو مي‌كندكه‌ اي‌ كاش‌ در پي‌ دنيا نمي‌رفت‌:

فَهُوَ يَعَض‌ُّ يَدَه‌ُ نَدَامَه‌ً عَلي‌ مَا اَصْحَرَ لَه‌ُ عِنْدَ الْمَوْت‌ِ مِن‌ْ أَمْرِه‌ِ، وَ يَزْهَدُ فِيمَا كَان ‌َيَرْغَب‌ُ فِيه‌ِ أَيَّام‌َ عُمُره‌ِ، وَ يَتَمَنَّي‌ أَن‌َّ الَّذِي‌ كَان‌َ يَغْبِطُه‌ُ بِهَا وَ يَحْسُدُه‌ُ عَلَيْهَا قَدْحَازَهَا دُونَه‌ُ.(12)

علي‌ (ع) همچنين‌ مي‌فرمايد:

و ما بَين‌َ اَحَدِكُم‌ وَ بَين‌َ الْجَنَّه‌ِ أَوِ النّارِ اِلاَّ الْمَوت‌ُ اَن‌ْ يَنْزِل‌َ بِه‌ِ.(13)

ميان‌ انسان‌ و بهشت‌ يا دوزخ‌، جز مرگ‌ فاصله‌اي‌ نيست‌.

لطف‌ مرگ‌ در اين‌ است‌ كه‌ ما را از جهان‌ دگرگوني‌ها و ناپايداري‌ها به‌جهان‌ جاويدان‌ و ماندگار انتقال‌ مي‌دهد و براي‌ هميشه‌ در كنار دوستان‌ و اولياي‌ خداوند قرار مي‌دهد؛ البتّه‌ اگر با عمل‌ صالح‌ دنيا را ترك‌ گوييم‌. علي‌(ع) هنگام‌ دفن‌ حضرت‌ زهرا سلام‌الله‌ عليها، با روح‌ پيامبر خاتم‌ (ص) چنين‌ گفت‌:

اَمّا حُزْني‌ فَسَرْمَدٌ وَ اَمّا لَيْلي‌ فَمُسَهَّدٌ اِلي‌ اَن‌ْ يَخْتارَ اللهُ لي‌ دارَك‌َ الَّتي‌ اَنْت‌َ بِها مُقيم‌ٌ؛(14) تا روزي‌ كه‌ به‌ ديدارت‌ شتابم‌، لحظه‌اي‌ بي‌اندوه‌ به‌ سر نمي‌برم‌ و آرام‌ و قرار نمي‌گيرم.‌

● بیم مرگ
ترس‌ از مرگ‌، مانند عشق‌ و دلبستگي‌ به‌ زندگي‌، طبيعي‌ است‌. از هرچه ‌بترسيم‌ از آن‌ رو است‌ كه‌ به‌ كمال‌ زندگي‌ زيان‌ مي‌رساند يا زندگي‌ را تهديد مي‌كند. ما از شكست‌ها، بدبختي‌ها، فقر، جهل‌ و بيماري‌ها بيمناكيم‌؛ زيرا حالت‌ طبيعي‌ زندگي‌ را از دست‌ مي‌دهيم‌. بيماري‌ و شكست‌ و ضعف‌ و نقص‌، فعّاليّت‌ حياتي‌ را به‌ سختي‌ مي‌اندازد و ما را از ثمرات‌ و لذايذ زندگي‌ محروم‌ مي‌سازد. اين‌ كاستي‌ها و بيماري‌ها آن‌گاه‌ هراسناك‌ و خطرناك‌ مي‌نمايند كه‌ ما را به‌ پيش‌ مرگ‌ دراندازند. براي‌ انسان‌ بيماري‌ از مرگ‌ بهتر است‌؛ زيرا اصل‌حيات‌ نمي‌بُرد. بي‌ترديد اگر بيماري‌ به‌ مرگ‌ بينجامد، خطرناك‌تر و ترسناك‌تر مي‌نمايد. مرگ‌ مصيبتي‌ جدّي‌ است‌(15) و از اين‌ رو، نفرت‌انگيز و بيم‌آور است‌. ترس‌ و نفرت‌ از مرگ‌ به‌ مردم‌ عادي‌ محدود نمي‌گردد. دانشمندان‌، متخصّصان‌ و قهرمانان‌ نيز از مرگ‌ مي‌ترسند و شايد به‌ دليل‌ همين‌ بيم‌ و نفرت‌ است‌ كه‌ روان‌شناسان‌ ـ آن‌ كه‌ در بررسي‌ موضوعاتي‌ چون‌اضطراب‌هاي‌ روحي‌، بيماري‌هاي‌ رواني‌ و انحراف‌هاي‌ جنسي‌ موشكافانه‌ پژوهش‌ مي‌كنند ـ چندان‌ با آن‌ درگير نمي‌شوند.
علل‌ ترس‌ از مرگ‌
عشق‌ به‌ زندگي‌

علي‌ (ع) مي‌فرمايد:

و اعْلَمُوا أَنَّه‌ُ لَيْس‌َ مِن‌ْ شَي‌ءٍ اِلاّ' وَ يَكادُ صَاحِبُه‌ُ يَشْبَع‌ُ مِنه‌ُ و يَمَلُّه‌ُ اِلا الْحَياه‌َ فَاِنَّه‌ُلايَجِدُ في‌ الموت‌ِ رَاحَه‌ً؛(16) بدانيد كه‌ سرانجام‌، آدمي‌ از همه‌ لذّت‌هاي‌ دنيا سير مي‌شود، جز لذّت‌ زندگي‌؛ زيرا هيچ‌ كس‌ در مرگ‌ آسايش ‌نمي‌بيند.

چنان‌ كه‌ گفتيم‌، حتّي‌ عرفا و اولياي‌ الاهي‌ اين‌ حقيقت‌ را پذيرفته‌اند كه‌ نظام‌ ادراكي‌ (هوش‌ و حواس‌ّ) ما بر محور حيات‌ دنيوي‌ تنظيم‌ شده‌ است‌. بنابراين‌، تا از هوش‌ و حواس‌ّ بهره‌منديم‌، حيات‌ و لذّت‌هاي‌ دنيوي‌ بر ايمان ‌ارجمندند. انسان‌ زندگي‌ را دوست‌ دارد و در دشوارترين‌ موقعيت‌ نيز از زندگي‌ دل‌ نمي‌كند؛ و چاره‌اي‌ نيز ندارد؛ زيرا عشق‌ به‌ زندگي‌ غريزي‌ و نهادي‌ است‌.
دست‌ نيافتن‌ به‌ آرزوها و هدف‌ها

امام‌ علي‌ (ع) مرگ‌ را عامل‌ دست‌ نيافتن‌ آدمي‌ به‌ آرزوها و هدف‌هاي‌خويش‌ مي‌داند و مي‌فرمايد:

فَاِن‌َّ الْمَوْت‌َ... مُب'اعِدُ طِيّاتِكُم‌ْ؛(17) مرگ‌ ميان‌ شما و هدف‌هايتان‌ فاصله‌مي‌شود.

هر آرزويي‌ ممكن‌ است‌ با مرگ‌ بر باد رود. از اين‌ رو، اگر انسان‌ به‌ مرگ ‌بينديشد، دل‌ به‌ فريب‌ آرزوها نمي‌سپارد؛ چنان‌ كه‌ امام‌ علي‌ (ع) مي‌فرمايد:

لو رَأي‌ العَبْدُ الاَجَل‌َ وَ مَصيرَه‌ُ، لبْغَض‌َ المَل‌َ و غُرُورَه‌ُ؛(18) اگر آدمي‌ اَجل‌ و سرنوشت‌ خويش‌ را مي‌ديد، با آرزو و فريب‌ آرزوها دشمني‌ مي‌ورزيد.
ترس‌ از چگونگي‌ مرگ‌

يكي‌ ديگر از عوامل‌ ترس‌ از مرگ‌، نگراني‌ و ترس‌ از چگونگي‌ مرگ‌است‌. چنان‌ كه‌ گذشت‌، هيچ‌ انساني‌ مرگ‌ را نيازموده‌ است‌ و همه‌ انسان‌ها بي‌هيچ‌ تجربه‌اي‌ با مرگ‌ روبه‌رو مي‌شوند. امام‌ علي‌ (ع) در اين‌ باره‌ مي‌فرمايد:

ميهماني‌ است‌ ناخوانده‌ و ناخوشايند؛ هماوردي‌ شكست‌ناپذير كه ‌مي‌كشد و قصاص‌ نمي‌شود. دامش‌ را همه‌ جا گسترده‌، با لشكر درد و رنج‌ محاصره‌مان‌ كرده‌، از هر سو هدف‌ تير و نيزه‌مان‌ ساخته‌. كابوس ‌مرگ‌، با قدرت‌ تمام‌، به‌ حريم‌ هستي‌ انسان‌ پاي‌ نهاده‌، بي‌ آن‌ كه‌ ضربتش‌خطا كند در هاله‌اي‌ از ابهام‌ و تيرگي‌ و با لشكري‌ از بيماري‌ها و دردهاي‌ جانكاه‌ و با انبوهي‌ از مشكلات‌، سايه‌ سنگين‌ خود را گسترده‌ و طعم‌ تلخش‌ را به‌ آدمي‌ چشانده‌.(19)

انسان‌ افزون‌ بر خود مرگ‌، از شرايط‌ ويژه‌ مرگ‌ نيز نگران‌ است‌؛ مانند مرگ‌ تصادفي‌ و نابهنگام‌، مرگ‌ بي‌ايمان‌، مرگ‌ در بستر نه‌ در ميدان‌ جهاد، مرگ‌ پس‌ از بيماري‌ طولاني‌، كشته‌ شدن‌ به‌ دست‌ ديگران‌ و مرگ‌ در غربت‌ و تنهايي‌. امام‌ علي‌ (ع) از مرگ‌ در بستر و در حال‌ نافرماني‌ خدا مي‌هراسد ومي‌فرمايد:

بي‌گمان‌، گرامي‌ترين‌ مرگ‌ها كشته‌ شدن‌ در راه‌ خدا است‌. سوگند به‌كسي‌ كه‌ جان‌ پسر ابوطالب‌ در دست‌ او است‌، هزار مرتبه‌ ضربت‌شمشير خوردن‌ بر من‌ آسان‌تر است‌ از در بستر مردن‌.

رويدادهاي‌ پس‌ از مرگ‌

يكي‌ ديگر از عوامل‌ ترس‌ مردم‌ از مرگ‌، رويدادهاي‌ پس‌ از مرگ‌ است‌. بخشي‌ از اين‌ رويدادها به‌ دنيا مربوط‌ است‌؛ مانند بي‌سرپرست‌ ماندن‌ فرزندان‌، ازدواج‌ همسران‌، تقسيم‌ و تصرّف‌ اموال‌، كاميابي‌ دشمنان‌ و فروپاشي‌ تن‌.

بخشي‌ ديگر به‌ آن‌ جهان‌ مربوط‌ است‌؛ براي‌ مثال‌ عذاب‌ قبر و سختي‌حساب‌ و كتاب‌ اخروي‌.
سختي‌هاي‌ جان‌ كندن‌

مرگ‌ از سختي‌هايي‌ است‌ كه‌ مؤمنان‌ نيز از آن‌ها نگرانند؛ مانند احتمال‌ از ميان‌ رفتن‌ ايمان‌ در لحظه‌هاي‌ واپسين‌ زندگي‌ و لحظه‌هاي‌ مرگ‌ گاه‌ چنان ‌سنگين‌ و طاقت‌فرسايند كه‌ حتّي‌ مؤمنان‌ نيز اختيار از كف‌ مي‌دهند و به‌كارهاي‌ خطرناك‌ دست‌ مي‌يازند. شيطان‌ همواره‌ در كمين‌ آدمي‌ است‌ و از هر فرصتي‌ براي‌ گمراه‌ كردن‌ وي‌ بهره‌ مي‌جويد. يكي‌ از اين‌ فرصت‌ها، آشفتگي‌هاي‌ لحظه‌ جان‌ دادن‌ است‌. در اين‌ لحظه‌ حسّاس‌، شيطان‌ با نيرنگ‌ به‌سراغ‌ آدمي‌ مي‌آيد و مي‌كوشد او را گمراه‌ سازد.

علي‌(ع) در اين‌ باره‌ مي‌فرمايد:

هنوز گرم‌ سركشي‌ بود و سرگرم‌ شادخواري‌ و لذّت‌جويي‌، كه‌ بلاي مرگ‌ بر سرش‌ تاختن‌ آورد... او بي‌هوش‌ افتاده‌ و در حال‌ سكرات‌ است‌. غمگين‌ و حسرت‌زده‌ است‌. به‌ هنگام‌ جان‌ دادن‌، به‌ درد مي‌نالد وبه‌ هنگام‌ رخت‌ بربستن‌ از اين‌ جهان‌، رنج‌ ديده‌ است‌ و درد كشيده‌...چون‌ تشييع‌كنندگان‌ و نوحه‌سرايان‌ بازگردند، او را در قبرش‌ بنشانند و او از بيم‌ سؤال‌ و لغزش‌ در امتحان‌، ياراي‌ سخن‌ گفتنش‌ نباشد.(20)
نگراني‌ از عمل‌

انسان‌هاي‌ باايمان‌، در هر موقعيتي‌، اعمال‌ خود را ناچيز مي‌بينند و نگرانند. علي‌ (ع) مي‌فرمايد:

يَنْبَغي‌ لِلْعاقِل‌ِ اَن‌ْ يَعْمَل‌َ لِلْمَعادِ و يَسْتَكثِرَ مِن‌َ الزّادِ قَبْل‌َ زُهُوِِ نفسِه‌ِ و حُلُول‌ِرَمْسِه‌ِ.(21)

افزودن‌ بر زاد و توشه‌ همواره‌ دغدغه‌ انبيا و اوليا بوده‌ است‌. آنان‌ توشه‌ را، هر چه‌ بسيار باشد، در برابر راه‌ سخت‌ و طولاني‌ ناچيز مي‌شمردند، علي‌ (ع)مي‌فرمايد:

آگاه‌ باش‌ كه‌ راهي‌ سخت‌ و دراز در پيش‌ است‌. توفيق‌ تو در پيمودن‌ اين‌ راه‌ در گرو آن‌ است‌ كه‌ به‌ شايستگي‌ بكوشي‌ و تا مي‌تواني‌ توشه ‌برگيري‌ و بار گناه‌ خود را سبك‌ گرداني‌ كه‌ سنگيني‌اش‌ در اين‌ راه‌ دشوار رنج‌آور است‌. پيشاپيش‌ تا مي‌تواني‌ به‌ آن‌ سراي‌ توشه‌ فرست‌. مستمندان‌ را ياري‌ رسان‌ و بار خويش‌ بر دوش‌ آنان‌ بگذار تا روز قيامت‌ به‌ تو بازگردانند. تا مي‌تواني‌ انفاق‌ كن‌ و برگ‌ عيشي‌ به‌ گور خويش‌ فرست‌. اگر از تو وام‌ خواهند، غنيمت‌ بشمار كه‌ اگر به‌ وامي ‌دست‌ كسي‌ را بگيري‌، در روزهاي‌ سخت‌ آن‌ دنيا، دست‌ تو را بگيرند. بدان‌ كه‌ در پيش‌ روي‌ تو گردنه‌هايي‌ سخت‌ است‌ كه‌ تا مي‌تواني‌ بايد سبك‌ بار باشي‌ و توشه‌ راه‌ داشته‌ باشي‌.(22)
مرگ‌ بي‌فضيلت‌

گونه‌هاي‌ مرگ‌، به‌ لحاظ‌ فضيلت‌، با يكديگر متفاوتند. علي‌ (ع)، آرزومند شهادت‌ است‌ و مرگ‌ در بستر را دوست‌ نمي‌دارد و در اين‌ باره‌ مي‌گويد:

مرگ‌ چنان‌ با سرعت‌ و جدّيّت‌ در پي‌ ما است‌ كه‌ چه‌ باز ايستيم‌ و چه ‌بگريزيم‌، بر ما دست‌ خواهد يافت‌. با ارج‌ترين‌ مرگ‌ها نزد من‌، كشته‌شدن‌ با شمشير است‌. سوگند به‌ خداوندي‌ كه‌ جان‌ فرزند ابوطالب‌ در دست‌ او است‌، اگر هزار شمشير بر سرم‌ بخورد، برايم‌ آسان‌تر از آن‌است‌ كه‌ در بستر بميرم‌.(23)

مردم‌ عادّي‌، مرگ‌ در وطن‌ و خانه‌ شخصي‌ و بستر و ميان‌ فرزندان‌ و خويشاوندان‌ را دوست‌ دارند؛ ولي‌ مرگ‌ در ميدان‌ و شهادت‌ در راه‌ خداچيزي‌ ديگر است‌. علي‌(ع) خود، درباره‌ عشق‌ و علاقه‌اش‌ به‌ شهادت‌ چنين ‌مي‌فرمايد:

روزي‌ به‌ پيامبر خدا(ص) گفتم‌: آن‌ گاه‌ كه‌ جنگ‌ احد پايان‌ يافت‌ و برخي‌ مسلمانان‌ شهيد شدند و من‌ همراه‌ آنان‌ به‌ شهادت‌ نرسيدم‌ و سخت‌ اندوهگين‌ بودم‌، مگر مرا نفرمودي‌: بشارت‌ باد تو را كه‌ شهادت در پي‌ تو است‌؟ پيامبر(ص) در پاسخ‌ فرمود: آري‌، چنين‌ است‌. امّا درآن‌ روز شكيبايي‌ تو چسان‌ خواهد بود؟ گفتم‌: يا رسول‌ الله، اين‌ جا نه‌ جاي‌ صبر و شكيبايي‌، بلكه‌ جاي‌ شادماني‌ و سپاس‌ است‌.(24)
كثرت‌ گناه‌

يكي‌ ديگر از عوامل‌ نگراني‌ مؤمنان‌ از مرگ‌، گناهان‌ بسيار است‌. حضرت‌علي‌ (ع) مي‌فرمايد: «چنان‌ مباش‌ كه‌ به‌ خاطر گناهان‌ بسيار، مرگ‌ را ناخوش‌داري‌».(25)

آن‌ بزرگوار همچنين‌ مي‌فرمايد:

مُسَوِّف‌ُ نَفْسِه‌ِ بِالتَّوْبَه‌ِ مِن‌ْ هُجُوم‌ِ الجَل‌ِ عَلي‌' اَعْظَم‌ِ الْخَطَرِ؛(26) آن‌ كه‌ در برابر اجل‌، همواره‌ توبه‌ را به‌ پس‌ مي‌اندازد، در خطري‌ بس‌ عظيم‌ است‌.

● شوق مرگ

امام‌ علي‌ (ع) مي‌فرمايد:

وَ اللهِ لاَبْن‌ُ اَبي‌ طالِب‌ٍ اَنَس‌ُ بِالمَوت‌ِ مِن‌َ الطِّفْل‌ِ بِثَدي‌َ اُمِّه‌ِ؛(27) به‌ خدا سوگند، پسر ابوطالب‌ به‌ مرگ‌ مشتقاق است‌ بيش‌ از آنچه‌ كودك‌ را به‌ پستان ‌مادر اشتياق‌ است‌.

چرا شوق؟

اگر مرگ‌ محمل‌ انتقال‌ از دنياي‌ متغيّر و فاني‌ به‌ جهان‌ ثابت‌ و پايدار است‌، پس‌ چرا بي‌صبرانه‌ در انتظارش‌ نباشيم‌.

آن‌ سوي‌ اين‌ جهان‌، جهاني‌ ازلي‌ و ابدي‌ است‌ كه‌ اگر آدمي‌ با آگاهي‌ و آمادگي‌ در آن‌ پاي‌ نهد، «آن‌ جا را اسراري‌ پايدار و محل‌ امن‌ و آسايش‌خواهد يافت‌. جايگاه‌ پاكان‌ و نيكان‌ و اولياي‌ برگزيده‌ كه‌ قرآن‌ كريم‌ آن‌ جا راستوده‌ و ساكنانش‌ را برگزيده‌ و بزرگ‌ داشته‌ است‌ و آدمي‌ را بدان‌ جا فراخوانده‌ و راه‌ نموده‌ است‌».(28) علي‌ (ع) در وصف‌ بهشت‌ مي‌فرمايد:

اگر به‌ چشم‌ دل‌، وصفي‌ را كه‌ از بهشت‌ براي‌ تو مي‌شود، بنگري‌، از آنچه‌ در دنيا است‌ ـ از خواهش‌ها و لذّت‌ها و منظره‌هاي‌ آراسته‌اش‌ ـ دل‌بر خواهي‌ كند و انديشه‌ات‌ حيران‌ ماند. چون‌ در آواز به‌ هم‌ خوردن‌ برگ‌هاي‌ درختانش‌ بينديشي‌؛ درختاني‌ كه‌ بر كناره‌هاي‌ رودهايش‌روييده‌اند و ريشه‌ در تپه‌هاي‌ مشك‌ فرو برده‌اند، خوشه‌هاي‌ مرواريد از شاخه‌هاي‌ نازك‌ و درشت‌ آن‌ها آويزان‌ است‌، ميوه‌هاي‌ گوناگون‌ درغلاف‌ گل‌ها جاي‌ گرفته‌اند و بي‌ هيچ‌ رنجي‌ آن‌ها را توان‌ چيد و همان‌گونه‌ كه‌ چيننده‌ را آرزو است‌، در دسترس‌ قرار مي‌گيرند.

مهمانداران‌ و خدمتگزاران‌ بهشت‌ لحظه‌اي‌ از آن‌ كاخ‌ها و ساكنانش‌ غفلت‌ نكنند و مدام‌ با طعام‌هاي‌ لذيذ و شراب‌هاي‌ گوارا پذيرايي‌مي‌كنند. ساكنان‌ آن‌ ديار در تكريم‌ خداوندند و از هرگونه‌ دگرگوني‌ و جابه‌جايي‌ در امانند. اگر دل‌ به‌ آن‌ مناظر زيبا بسپاري‌، از دل‌ و جان‌ دراشتياق‌ آن‌ سامان‌ خواهي‌ بود و چون‌ مرگ‌، دروازه‌ آن‌ ديار است‌، آرزومي‌كني‌ از همين‌ جا تو را بردارند و به‌ گور سپارند.(29)

كُل‌ُّ شَي‌ءٍ مِن‌َ الا´خِرَه‌ِ عِي'انُه‌ُ اَعْظَم‌ُ مِن‌ سَماعِه‌ِ؛(30) هر چه‌ در جهان‌ آخرت‌است‌، ديدنش‌ بسي‌ خوش‌تر از شنيدن‌ است‌.

بنابراين‌، حتّي‌ اگر آدمي‌ به‌ دنياي‌ پس‌ از مرگ‌ يقين‌ نيابد، با وجود احتمال‌نيز بايد بسي‌ بكوشد و سعي‌ خويش‌ را به‌ كاربندد كه‌ اقتضاي‌ عقل‌ سالم‌ و خردناب‌ جز اين‌ نيست‌. علي‌ (ع) مي‌فرمايد:

راه‌ و رسم‌ فرزانگان‌ و خردمندان‌ آن‌ است‌ كه‌ از دنياي‌ فاني‌ روي ‌برتابند و به‌ انديشه‌ سراي‌ باقي‌ فرو روند و شوق حيات‌ جاودان‌ بهشتي‌را در سر كنند.(31)

كسي‌ كه‌ مرگ‌ را دروازه‌ زندگي‌ جاودان‌ مي‌داند و از شرافت‌ و شكوه‌ جهان‌ آخرت‌ آگاه‌ است‌، بي‌صبرانه‌ انتظار مرگ‌ مي‌كشد. مرگ‌ براي‌ او رويدادي‌ بسيار بزرگ‌ و باشكوه‌ است‌. حب‌ّ بقاي‌ ازلي‌ و شوق حيات‌ معنوي‌ و شادماني‌ رهايي‌ از حيات‌ حيواني‌ او را چونان‌ مي‌كند كه‌ مرگ‌ را بهترين‌ هديه‌مي‌شمارد. از اين‌ رو علي‌ (ع) مي‌فرمايد: برترين‌ هديه‌ براي‌ مؤمن‌ مرگ‌است‌.(32)

البته‌ مرگ‌ براي‌ بي‌ايمانان‌ نيز مي‌تواند ارزشمند باشد؛ زيرا:

الف‌) آنان‌ را از ادامه‌ زندگي‌ حيواني‌ و افزودن‌ بر گناه‌ و تبهكاري‌ بازمي‌دارد. علي‌ (ع) مي‌فرمايد: مرگ‌ آسايش‌ است‌ براي‌ كسي‌ كه‌ بنده‌ شهوت‌ و اسير هواي‌ خويش‌ است‌؛ زيرا هر چه‌ زندگي‌اش‌ طولاني‌ گردد، گناهانش‌ افزون‌مي‌گردد و ستمكاري‌اش‌ بر خويشتن‌ بسيار مي‌شود.(33) اگر زندگي‌ دنيا بي‌فرجام و بي‌هدف‌ باشد، «ابتر» است‌ و براي‌ خردمندان‌ تحمّل‌ناپذير مي‌گردد.
وصف‌ شوق

امام‌ علي‌ از شوق خويش‌ به‌ مرگ‌ چنين‌ پرده‌ برمي‌دارد.

وَ اِن‌َّ اَحَب‌َّ م'ا اَنَا لاقٍ اِلَي‌َّ الْمَوْت‌ُ؛(34) محبوب‌ترين‌ چيزي‌ كه‌ در انتظار آنم‌، مرگ‌ است‌.

دلبستگي‌ انسان‌ به‌ زندگي‌ دنيوي‌، به‌ ميزان‌ مرگ‌ انديشي‌اش‌ وابسته‌ است‌. اگر دنيا زده‌ باشد، به‌ مرگ‌ نمي‌انديشد و بدان‌ سبب‌ كه‌ براي‌ حيات‌ اخروي ‌آماده‌ نيست‌ و ذخيره‌ نيندوخته‌ است‌، مرگ‌ را بسيار سخت‌ مي‌يابد. علي‌ در نامه‌اي‌ به‌ حارث‌ همداني‌ مي‌فرمايد: سخت‌ بپرهيز از اين‌ كه‌ چون‌ مرگ‌ به‌سراغت‌ مي‌آيد، در جست‌ و جوي‌ دنيا از خدا گريخته‌ باشي‌.(35)

شوق مرگ‌ محبّت‌ دنيا را در دل‌ انسان‌ كاهش‌ مي‌دهد: هر كه‌ مرگ‌ را در برابر خود مجسّم‌ كند، خويش‌ را به‌ امور دنيوي‌ مشغول‌ نمي‌سازد(36) و از اين‌رو، فريب‌ دنيا را نمي‌خورد؛(37) به‌ آرزوها دل‌ نمي‌بندد و بر نيكوكاري‌ خودمي‌افزايد.(38)

اشتياق‌ آدمي‌ به‌ مرگ‌ بسيار شگفت‌انگيز است‌. وقتي‌ انسان‌ سوداي‌ مرگ در سر مي‌پروراند، بي‌گمان‌ به‌ مقامي‌ كه‌ ديگران‌ از آن‌ بي‌بهره‌اند، رسيده‌است‌. قرآن‌ كريم‌ آرزوي‌ مرگ‌ را نشانه‌ عشق‌ انسان‌ به‌ خدا مي‌داند:

بگو: اي‌ يهوديان‌، اگر از ميان‌ مردم‌ تنها خود را دوستان‌ خدا مي‌دانيد پس‌ آرزوي‌ مرگ‌ كنيد اگر راست‌ مي‌گوييد.(39)

علي‌ (ع) به‌ حارث‌ همداني‌ مي‌فرمايد: «مرگ‌ را جز با شرايطش‌ آرزو مكن‌».(40) و در جاي‌ ديگر مي‌فرمايد: من‌ با بصيرتي‌ از درون‌ و يقيني‌ كه‌ خدايم‌بخشيده‌ است‌، درباره‌ گمراهي‌ آنان‌ و راه‌ راستي‌ كه‌ برگزيده‌ام‌ شك‌ ندارم‌.مشتاق‌ ديدار پروردگارم‌ و به‌ پاداش‌ نيك‌ او اميدوارم‌.(41)
● زندگی هماغوش مرگ

علي‌ (ع) مرگ‌ را از زندگي‌ جدا نمي‌داند. آن‌ كه‌ مرگ‌ را نشناسد، درحقيقت‌ زندگي‌ را نمي‌شناسد(42) و كسي‌ كه‌ زندگي‌ را باز شناسد، مرگ‌ را نيز بازمي‌شناسد.

درونمايه‌ زندگي‌ در اين‌ جهان‌ خاكي‌ دو چيز است‌: آمدن‌ و رفتن‌. علي‌(ع) در جاي‌ جاي‌ نهج‌البلاغه‌ ما را با اين‌ حقيقت‌ آشكار آشنا مي‌سازد:

خداوند دنيا را خوار شمرد. از اين‌ رو، حلالش‌ را به‌ حرام‌ و خيرش‌ رابه‌ شرّ و زندگي‌اش‌ را به‌ مرگ‌ و شيريني‌اش‌ را به‌ تلخي‌ در آميخت‌. دنيا را به‌ كام‌ دوستانش‌ گوارا نساخت‌ و از اين‌ كه‌ به‌ دشمنانش‌ ارزاني‌ دارد، بخل‌ نورزيد. خيرش‌ اندك‌ است‌ و شرّش‌ آماده‌ است‌. جمعش‌ فناپذيراست‌ و ملكش‌ نه‌ بر دوام‌ و آبادي‌اش‌ را خرابي‌ در پي‌ است‌.(43)

در اين‌ بيان‌ رسا، مولاي‌ متَّقيان‌ ما را با حقيقت‌ دنيا آشنا مي‌سازد تا دل‌ به‌ آن‌ نبنديم‌. كه‌ منزلگاه‌ سفر است‌ نه‌ سراي‌ اقامت‌. جلوه‌اش‌ بر غفلت‌ استواراست‌ و جمالش‌ بر فريب‌. بساطي‌ است‌ كه‌ نزد خدا ارج‌ و منزلت‌ ندارد؛ زيراحلالش‌ با حرام‌ آميخته‌، خيرش‌ با شرّ همراه‌ و زندگي‌اش‌ با مرگ‌ هماغوش‌است‌. علي‌ (ع) در جاي‌ ديگر مي‌فرمايد: سروش‌ غيب‌ پيوسته‌ آواز مي‌دهد كه‌سرانجام‌ زايش‌، مرگ‌ است‌ و پايان‌ گردآوري‌، فروپاشي‌ است‌ و نهايت‌آباداني‌، ويراني‌ است‌.(44)

روشن‌ است‌ كه‌ اگر بنياد جهان‌ بر بقا و ثبات‌ بود نسل‌هاي‌ نخستين‌مي‌ماندند و نوبت‌ به‌ ما نمي‌رسيد. آري‌، بقاي‌ دنيا بر فنا است‌ و زندگي‌اش‌ زاده‌ مرگ‌ است‌ و به‌ قول‌ سهراب‌ سپهري‌ «ريّه‌هاي‌ لذّت‌، پر [از] اكسيژن‌ مرگ‌است‌».
● مرگ و زندگی متعالی انسانی

امام‌ علي‌ (ع) در وصيّتش‌ به‌ امام‌ حسن‌ (ع) مي‌نويسد: «مبادا فريفته‌ شوي ‌كه‌ بيني‌ دنياداران‌ به‌ دنيا دل‌ مي‌نهند و بر سر دنيا بر يكديگر مي‌جهند».(45)

چنان‌ كه‌ گذشت‌، حيات‌ دنيوي‌ ما حياتي‌ واقعي‌ است‌ و وابستگي‌ انسان‌ به‌اين‌ حيات‌ را نمي‌توان‌ ناديده‌ گرفت‌ و كوچك‌ شمرد. بايد حيات‌ اخروي‌ راهدف‌ اصلي‌ شمرد و زندگي‌ دنيوي‌ را براي‌ تدارك‌ سعادت‌ اخروي‌ تنظيم‌كرد. زندگي‌ خردمندانه‌ و خداپسندانه‌ آن‌ است‌ كه‌ حيات‌ زودگذر دنيوي‌ را ارج‌ نهيم‌ و براي‌ حيات‌ ابدي‌ اخروي‌ نيز برنامه‌ريزي‌ كنيم‌. مشكل‌ اصلي‌ انسان ‌براي‌ دست‌ يافتن‌ به‌ حيات‌ متعالي‌، جاذبه‌ حيات‌ دنيوي‌ است‌. جاذبه‌هاي‌ حيات‌دنيوي‌ گاه‌ آدمي‌ را چنان‌ به‌ خود مشغول‌ مي‌كنند كه‌ آخرت‌ و زندگي‌ ديگر را به‌ ياد نمي‌آورد. اين‌ جاذبه‌ها گوناگونند و آدميان‌ را در همه‌ شرايط‌ سنّي‌ و ذهني‌ به‌ سوي‌ خود مي‌كشانند. بازي‌هاي‌ دوران‌ كودكي‌ براي‌ كودكان‌، رؤياهاي‌ دوران‌ جواني‌ براي‌ جوانان‌ و حرص‌ و آز و جاه‌ و مال‌ براي ‌كهنسالان‌ چنان‌ نيرومند و فريبنده‌ است‌ كه‌ آدمي‌ را همواره‌ به‌ خود مشغول‌ساخته‌ و فريب‌ داده‌ است‌. اين‌ جاذبه‌ها در سيماي‌ آرزو رخ‌ مي‌نمايند. امام‌علي‌ (ع) درباره‌ تأثير آرزوهاي‌ نفساني‌ و دور و دراز بر زندگي‌ انسان‌ مي‌فرمايد:

بدانيد كه‌ آرزوهاي‌ نفساني‌، عقل‌ را به‌ غفلت‌ وادارد و ياد خدا را به ‌فراموشي‌ سپارد. پس‌ آرزوي‌ نفساني‌ را از خويش‌ دور كنيد كه‌ فريب‌ است‌ و صاحبش‌ فريفته‌ شده‌.(46)

آرزوها، اگر به‌ موقع‌ مهار نشود، انسان‌ را به‌ حيوان‌ و حيات‌ انسان‌ را به ‌زندگي‌ حيواني‌ تبديل‌ مي‌كند و در حيات‌ حيواني‌ زنداني‌ مي‌سازد. علي‌ (ع)، در بازگشت‌ از جنگ‌ صفّين‌ در حاضرين‌ (منطقه‌اي‌ ميان‌ شام‌ و عراق‌) به‌ امام‌حسن‌ (ع) چنين‌ نگاشت‌:

مبادا دنيازدگي‌ مردم‌ و ستيز آنان‌ بر سر جاه‌ و مال‌ دنيا تو را بفريبد ...اين‌ دنيازدگان‌ همانند سگان‌ هارند كه‌ به‌ جان‌ يكديگر افتاده‌اند. نيرومندشان‌ ناتوان‌ را مي‌خورد و بزرگشان‌ بر كوچكشان‌ رحم‌ نمي‌كند.(47)

آن‌ حضرت‌ دنياجويي‌ و دل‌ سپردن‌ به‌ آرزوهاي‌ مادي‌ را ويژگي‌ كوردلان ‌اهل‌ غفلت‌ مي‌داند و مي‌فرمايد:

دنيا، نهايت‌ چشم‌انداز كوردلان‌ است‌ كه‌ در آن‌ سوي‌ دنيا چيزي ‌نمي‌بينند. امّا نور بينايي‌ صاحبان‌ بصيرت‌، ساحت‌ دنيا را در مي‌نوردد و سراي‌ جاويدان‌ را در آن‌ سوي‌ دنيا مي‌بيند. به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه ‌انسان‌ آگاه‌ به‌ دنيا دل‌ نمي‌دهد؛ در حالي‌ كه‌ همين‌ دنيا برترين‌ منظور و مقصود كوردلان‌ است‌. اهل‌ بصيرت‌ از دنيا توشه‌ مي‌گيرند؛ در حالي‌ كه ‌اهل‌ غفلت‌، همه‌ چيز را وسيله‌ به‌ دست‌ آوردن‌ دنيا مي‌دانند.(48)

امام‌ (ع) دل‌ سپردگان‌ به‌ آرزوها را فريب‌ خوردگاني‌ بي‌مقدار مي‌داند كه‌ سود را زيان‌ و زيان‌ را سود مي‌پندارند.
● رابطه مرگ اندیشی و عشق به زندگی

مرگ‌انديشي‌ تنها عامل‌ رهايي‌ از ابتذال‌

مولا علي‌ (ع) درباره‌ ابتذال‌ و روزمرّگي‌ انسان‌، در نامه‌اي‌ به‌ عبدالله بن‌عبّاس‌، چنين‌ توضيح‌ مي‌دهد:

گاه‌ آدمي‌ از برجاي‌ ماندن‌ چيزي‌ شادمان‌ مي‌گردد كه‌ هرگز از دستش ‌نمي‌رود و از چيزي‌ اندوهگين‌ مي‌شود كه‌ هيچ‌ گاه‌ پيش‌ نمي‌آيد.(49)

دلخوش‌ داشتن‌ به‌ جريان‌ عادّي‌ روزگار، مانند آمدن‌ بهار و گذشتن ‌پاييز و آب‌ شدن‌ برف‌ و تولّد فرزند و به‌ ثمر نشستن‌ درختان‌ باغچه‌ و نگراني‌ درباره‌ حوادثي‌ كه‌ هرگز اتفاق‌ نيفتاده‌اند نشان‌ دنيازدگي‌ و روزمرّگي‌ و ابتذال‌ است‌. علي‌(ع)، براي‌ پيشگيري‌ از اين‌ پديده‌،عبدالله بن‌ عبّاس‌ را چنين‌ راه‌ مي‌نمايد:

در هدف‌هايي‌ كه‌ داري‌، برترين‌ هدف‌ اين‌ نباشد كه‌ به‌ لذّتي‌ دست‌ يابي ‌يا انتقامي‌ بگيري‌، بلكه‌ بكوش‌ باطلي‌ را از ميان‌ برداري‌ و حقّي‌ را زنده‌كني‌. بدين‌ دلخوش‌ باش‌ كه‌ چيزي‌ براي‌ آن‌ دنيا ذخيره‌ كرده‌اي‌ و از اين‌ اندوهگين‌ باش‌ كه‌ چيزي‌ در اين‌ دنيا بر جاي‌ مي‌گذاري‌. همّت‌ خود را متوجّه‌ دنياي‌ پس‌ از مرگ‌ كن‌.(50)
در نگاه‌ امام‌ (ع) توجّه‌ به‌ مرگ‌، از دنيازدگي‌ انسان‌ پيشگيري‌ مي‌كند:

چگونه‌ مردم‌ دل‌ به‌ دنيا مي‌دهند با اين‌ كه‌ سرنوشت‌ گرفتاران‌ فريب‌ دنيا را به‌ چشم‌ خود مي‌بينند كه‌ راه‌ پيش‌ و پس‌ آنان‌ بسته‌ است‌ و جز رفتن‌ به‌ كام‌ مرگ‌ چاره‌اي‌ ندارند. مي‌بينند كه‌ آنان‌ نيز انتظار بلاها رانداشتند و دنيا را جاويدان‌ مي‌پنداشتند، امّا سرانجام‌ از دنيا جدا گشتند و به‌ آخرت‌ پيوستند و ديدند آنچه‌ ديدند: سختي‌ جان‌ كندن‌ و حسرت ‌از دنيا گذشتن‌. اندامشان‌ از كار افتاد و رنگ‌ از چهره‌شان‌ پريد آرام‌ آرام‌ به‌ كام‌ مرگ‌ رفتند و زبانشان‌ از سخن‌ گفتن‌ بازماند. هنوز در ميان‌ خانواده‌شان‌ بودند، چشمشان‌ مي‌ديد و گوششان‌ مي‌شنيد و توان‌ انديشه‌ داشتند. ناگهان‌ در لحظه‌اي‌ كه‌ به‌ كام‌ مرگ‌ مي‌رفتند، متوجّه ‌شدند كه‌ چگونه‌ فرصت‌ را از دست‌ داده‌اند و عمر خود را در چه‌ كارهايي‌ به‌ پايان‌ برده‌اند. ثروتي‌ كه‌ از حلال‌ و حرام‌ اندوخته‌اند، اينك ‌گناهش‌ بر گردن‌ او است‌ و لذّتش‌ از آن‌ِ وارثان‌ است‌. شگفتا! بايد ديگران‌ لذّت‌ ببرند و او كيفر بيند. دست‌ خود را از پشيماني‌ مي‌گزد. ازدلبستگي‌ها دست‌ برمي‌دارد و آرزو مي‌كند اموالش‌ از آن‌ِ كساني‌ مي‌بود كه‌ بر ثروت‌ آنان‌ رشك‌ مي‌برد.(51)
مرگ‌ پايان‌ زندگي‌ نيست‌

انسان‌ با مرگ‌انديشي‌ به‌ حيات‌ جاودانه‌ پس‌ از مرگ‌ پي‌ مي‌برد و درمي‌يابدكه‌ زندگي‌ با اوصاف‌ و شرايط‌ خوشبختي‌ و بدبختي‌ پس‌ از مرگ‌ نيز ادامه‌ دارد و جاودانه‌ است‌ و بايد بيش‌تر از حيات‌ دنيوي‌ بدان‌ توجّه‌ كرد. علي‌ (ع)دراين‌باره‌ مي‌فرمايد:

آن‌ گاه‌ كه‌ فرمان‌ خداوند به‌ آفرينش‌ دگر باره‌ جهان‌ بپيوندد، آسمان‌ را به‌حركت‌ درمي‌آورد و مي‌شكافد و زمين‌ را چنان‌ مي‌لرزاند كه‌ كوه‌ها ازجا كنده‌ شوند و به‌ يكديگر خورند و از هيبت‌ و سطوت‌ خداوند فروپاشند و خداوند انسان‌ها را از دل‌ خاك‌ بيرون‌ مي‌كشد و پس‌ از پوسيدگي‌ و پراكندگي‌، تر و تازه‌ در يك‌ جا فراهم‌ مي‌آورد. سپس‌ به‌حسابشان‌ مي‌رسد و اعمال‌ و رفتار آشكار و نهانشان‌ را بررسي‌ مي‌كند و سرانجام‌ آنان‌ را به‌ دو گروه‌ تقسيم‌ مي‌كند: گروهي‌ را در ناز و نعمت ‌قرار مي‌دهد و گروهي‌ ديگر را كيفر مي‌دهد و به‌ جزاي‌ اعمالشان‌ مي‌رساند. نيكوكاران‌ را در جوار رحمت‌ خود جاي‌ مي‌دهد و در بهشت‌ برين‌ جاودانه‌ مي‌سازد؛ سرايي‌ كه‌ ساكنانش‌ با كوچ‌ بيگانه‌اند و از هر گونه‌ آفت‌ و گرفتاري‌ و بيم‌ و ترس‌ و بيماري‌ و خطر و سفر و دردسر در امانند. گنهكاران‌ را در بدترين‌ جايگاه‌ مي‌نهد با غُل‌ و زنجير گردنشان‌، سر به‌ پا چسبيده‌، با جامه‌هاي‌ آتشين‌ در بر، درون‌ آتشي‌ سوزان‌ و شعله‌هاي‌ هراس‌انگيز. جايگاهي‌ كه‌ هرگز راه‌ گريز ندارند و زنجير از اسيران‌ با هيچ‌ تاواني‌ برداشته‌ نمي‌شود. نه‌ آن‌ خانه‌ را خرابي ‌در پيش‌ است‌ و نه‌ ساكنانش‌ را اجلي‌ در روي‌ است‌.(52)

علي‌(ع) بارها از اين‌ حقايق‌ سخن‌ مي‌گويد؛ گويا در نظر او بزرگ‌ترين‌ مشكل‌ انسان‌ همين‌ است‌ كه‌ به‌ دار فنا مشغول‌ شده‌ است‌ و از خانه‌ بقا غفلت‌ورزيده‌ است‌:
اي‌ بندگان‌ خدا، خدا را! خدا را! قدر جان‌ را بدانيد كه‌ گرانبهاترين‌ گوهر و از همه‌ چيز محبوب‌تر است‌. خداوند راه‌ را از چاه‌ نشان‌ داده‌ است‌ و شما بر سر دو راهه‌ خوشبختي‌ و بدبختي‌ قرار داريد. پس‌ بياييد راه‌ خوشبختي‌ را برگزينيد و از اين‌ دنياي‌ ناپايدار براي‌ آن‌ حيات‌ جاودانه ‌توشه‌ برداريد. ره‌ توشه‌ را در دسترس‌ داريد. فرمان‌ كوچ‌ آمده‌ است‌ و زمينه‌ حركت‌ آماده‌ گشته‌ است‌ و شما همانند كارواني‌ هستيد كه‌ درمحل‌ّ انتظار ايستاده‌ است‌ و در انتظار دستور حركت‌ است‌. به‌ دقّت ‌بنگريد، دنيا به‌ چه‌ درد اهل‌ آخرت‌ مي‌خورد و مال‌ دنيا، كه‌ به‌ زودي‌ ازدست‌ مي‌رود و حساب‌ و كيفرش‌ مي‌ماند، چه‌ ارزشي‌ دارد؟!(53)
امكان‌ مرگ‌انديشي‌

امام‌ علي‌ (ع) مي‌فرمايد:

آيا نشانه‌ها، كه‌ از گذشتگان‌ به‌ جاي‌ مانده‌ است‌، شما را از دوستي‌ دنيا باز نمي‌دارد؟! و اگر خردمنديد، مرگ‌ِ پدرانتان‌ كه‌ در گذشته‌اند، جاي ‌بينايي‌ و پند گرفتن‌ ندارد؟!(54)

انسان‌ با نيروي‌ درك‌ خود مي‌تواند آسان‌ به‌ مرگ‌انديشي‌ برسد. او براي ‌رهايي‌ از دنيازدگي‌ و صعود از سطح‌ زندگي‌ حيواني‌، توانايي‌هايي‌ گوناگون‌دارد. بخشي‌ از توانايي‌هاي‌ آدمي‌ عبارت‌ است‌ از:
الف‌) تجربه‌ شخصي‌

بيش‌تر آدميان‌ در هر حال‌ و شرايطي‌ كه‌ باشند، سرانجام‌ فرصت‌ مي‌يابند به‌مرگ‌ بينديشند. چنان‌ كه‌ از مولا(ع) نقل‌ شد، هر انسان‌ خردمندي‌ سرگذشت ‌پيشينيان‌ را درمي‌يابد و فرجام‌ پدر و مادر خويش‌ را مي‌بيند و به‌ ناپايداري‌ و زوال‌ زندگي‌ آگاهي‌ مي‌يابد. علي‌(ع) مي‌فرمايد:

مگر شما در جاي‌ گذشتگان‌ به‌ سر نمي‌بريد؛ آنان‌ كه‌ عمرشان‌ بيش‌تر و آثارشان‌ پايدارتر و آرزوهايشان‌ درازتر و شمارشان‌ افزون‌تر و لشكرشان‌ انبوه‌تر بود. دنيا را تا حدّ پرستش‌ دوست‌ مي‌داشتند، امّا رخت‌ بربستند و رفتند بي‌توشه‌ و مركَب‌ْ.

آيا شنيده‌ايد كه‌ دنيا سپر بلاي‌ آنان‌ شود يا به‌ گونه‌اي‌ ياريشان‌ رساند و مهربانيشان‌ كند؟! نه‌، هرگز! بلكه‌ سرانجام‌، دنيا آنان‌ را بر زمين‌ زد و پوست‌ و گوشتشان‌ را دريد و با رويدادهاي‌ سخت‌ و مصيبت‌هاي‌گران‌، خوارشان‌ گردانيد. دنيا با آن‌ مهربانان‌ به‌ ستيزه‌ برخاست‌. هر چه‌عشق‌ و ايثار ورزيدند، جز بي‌وفايي‌ و كينه‌ نديدند. همه‌ از دنيا رفتند در حالي‌ كه‌ جز گرسنگي‌ توشه‌اي‌ نداشتند و جز سختي‌ در پيش‌ نديدند و سراپا تاريكي‌ و پشيماني‌ گشتند.(55)

ب‌) هشدار انبيا و اوليا

امام‌ علي‌ (ع) بر ضرورت‌ آگاهي‌ و هوشياري‌ انسان‌ از دنيا و آخرت‌ پاي‌ مي‌فشارد و مي‌فرمايد:
اگر شما را چشم‌ بينا باشد، حقيقت‌ در پيش‌ روي‌ است‌ و اگر شما را گوش‌ شنوا باشد، از هر سو نداي‌ هدايت‌ بلند است‌ و اگر در پي‌هدايتيد، از هر سو عوامل‌ هدايت‌ در كارند. سخن‌ بي‌پرده‌ مي‌گويم‌ كه‌عوامل‌ عبرت‌ و آگاهي‌ از هر سو، آشكارا با شما سخن‌ مي‌گويند و شمارا از ناشايستگي‌ و تباهي‌ باز مي‌دارند. بدانيد كه‌ پيام‌ الاهي‌ را پس‌ ازفرشتگان‌، جز از زبان‌ آدمي‌، نخواهيد شنيد.(56)
انبيا و اوليا با گفتار و كردارشان‌ به‌ ما هشدار مي‌دهند گرفتار دنيا نشويم‌ و به‌مرگ‌ و دنياي‌ پس‌ از آن‌ بينديشيم‌. علي‌ (ع) در اين‌ باره‌ مي‌فرمايد:
راه‌ و رسم‌ پيامبر اسلام‌ بهترين‌ سرمشق‌ شما است‌. ببين‌ چگونه‌ آن‌حضرت‌ از دنيا كناره‌ گرفت‌ و بدي‌ها و زشتي‌هايش‌ را شناخت‌. سفره‌ دنيا را از بزم‌ او برچيدند و در بزم‌ ديگران‌ گستردند. از پستان‌ دنيا شيرنخورد و با زيورهايش‌ خود را نياراست‌. اگر خواهيد، به‌ موسي‌ كليم‌الله بنگريد كه‌ مي‌گفت‌: «پروردگارا، هر خيري‌ به‌ من‌ برساني‌، بدان‌ نيازمندم‌».(57) به‌ خدا سوگند، خواسته‌ موسي‌ در آن‌ لحظه‌ جز تكّه‌اي‌ نان ‌نبود كه‌ بخورد؛ زيرا او از سبزه‌ زمين‌ شكم‌ خويش‌ را سير مي‌كرد و چونان‌ لاغر بود كه‌ سبزي‌ گياه‌ از پوست‌ شكمش‌ پيدا بود.
اگر مي‌خواهيد داوود را در نظر آوريد؛ صاحب‌ مزامير و آوازخوان ‌بهشتيان‌؛ كسي‌ كه‌ از ليف‌ خرما زنبيل‌ مي‌بافت‌ و به‌ نزديكانش‌ مي‌گفت‌:«كدامتان‌ اين‌ را مي‌فروشد تا از بهايش‌ نان‌ جوي‌ فراهم‌ كنيم‌؟» و اگرمي‌خواهيد، از عيسي‌ بن‌ مريم‌ بگويم‌ كه‌ سر بر سنگ‌ مي‌نهاد و لباس ‌پشمين‌ مي‌پوشيد و نان‌ خشك‌ مي‌خورد. نان‌ خورشش‌ گرسنگي‌ بود و چراغش‌ ماه‌ و پناهگاهش‌ در زمستان‌، شرق‌ و غرب‌ زمين‌ بود و ميوه‌اش‌ علف‌ چارپايان‌. نه‌ دل‌ به‌ همسري‌ داد و نه‌ انديشه‌ فرزند كرد و ثروتي‌ نداشت‌ كه‌ سرگرمش‌ كند و آز و طمعي‌ نداشت‌ كه‌ به‌ خواري‌اش ‌اندازد. پاهايش‌ مركبش‌ بودند و دو دستش‌ خدمتكارانش‌.
بازهم‌ به‌ زندگي‌ پيامبر اسلام‌ بنگريد كه‌ بهترين‌ سرمشق‌ است‌ و محبوب‌ترين‌ بنده‌ خدا... . او همواره‌ از دينا به‌ ناگواري‌ بهره‌ مي‌برد و گوشه‌ چشمي‌ بدان‌ نداشت‌. پهلويش‌ بسي‌ لاغر بود و شكمش‌ بسيارگرسنه‌... بر زمين‌ غذا مي‌خورد و چون‌ بردگان‌ مي‌نشست‌، كفش‌ خويش‌ را خود وصله‌ مي‌كرد و جامه‌ را با دست‌ خود مي‌دوخت‌ و برالاغ‌ برهنه‌ سوار مي‌شد. از اين‌ جا مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ نبايد به‌ دنيا دل‌داد و... و گرنه‌ خطر بدبختي‌ در پيش‌ است‌؛ زيرا محمّد(ص) راهنماي ‌دنياي‌ ديگر و صاحب‌ مژده‌ بهشت‌ و ترساننده‌ از دوزخ‌ بود. وه‌ چه‌بزرگ‌ است‌ اين‌ كرم‌ و احسان‌ خداوند كه‌ چنين‌ راهنمايي‌ فراراه‌ ما برنهاده‌ است‌! پيشتازي‌ كه‌ بايد از او پيروي‌ كرد و پيشوايي‌ كه‌ بايد راهش‌ را برگزيد.
به‌ خدا سوگند، من‌ خود اين‌ پيراهن‌ پشمين‌ را آن‌ قدر پينه‌ زده‌ام‌ كه‌ از پينه‌ زننده‌اش‌ شرمسارم‌. يكي‌ به‌ من‌ گفت‌ آن‌ را دور نمي‌اندازي‌؟ گفتم‌: دست‌ بردار، صبحگاهان‌ كساني‌ سرافرازند كه‌ شب‌ راه‌ رفته‌اند.(58)
ج‌) بصيرت‌ باطن‌
امام‌ علي‌ (ع)، از تباهي‌ و گمراهي‌ بني‌ اميّه‌، چنين‌ سخن‌ مي‌گويد:
بني‌اميّه‌ با نور حكمت‌ باطن‌ خويش‌ را روشن‌ نساختند و براي‌ دست‌يافتن‌ به‌ نور معرفت‌ نكوشيدند، بلكه‌ زندگي‌ را همچون‌ چارپايان‌ به‌ سربردند و مانند صخره‌هاي‌ سخت‌، از تعليم‌ و تربيت‌ بي‌بهره‌ ماندند.(59)
براي‌ اين‌ كه‌ مپنداريم‌ غفلت‌ در دنيا امري‌ طبيعي‌ و ناگزير و انديشيدن‌ به‌جهان‌ ديگر و دست‌ يافتن‌ به‌ حكمت‌ و معرفت‌ دشوار است‌، مي‌فرمايد:
رازهاي‌ پنهان‌ بر اهل‌ بصيرت‌ چهره‌ مي‌گشايند و راه‌ حق‌ حتّي‌ براي ‌گمراهان‌ نيز آشكار است‌. جهان‌ پس‌ از مرگ‌ بي‌پرده‌ رو در روي‌ انسان‌است‌ و همه‌ نشانه‌هايش‌ را براي‌ هوشياران‌ و حق‌ جويان‌ باز نموده‌ است‌.(60)
آري‌، اين‌ حقيقتي‌ است‌ انكارناپذير كه‌ آدمي‌ در همين‌ حيات‌ دنيوي‌ مي‌تواند به‌ عالم‌ معنا درآيد و از حيات‌ اخروي‌ آگاه‌ گردد. نمونه‌ اين‌ گونه ‌بصيرت‌ باطني‌ را مي‌توان‌ در ماجراي‌ حارث‌ بازيافت‌. حضرت‌ پيامبر (ص)روزي‌ پس‌ از نماز صبح‌ او را ديد كه‌ لاغر و رنگ‌ پريده‌ و سر به‌ زير انداخته‌ و غرق‌ در خويش‌ است‌. از او پرسيد: «چگونه‌اي‌؟»
حارث‌ گفت‌: در يقينم‌.
فرمود: نشانه‌ يقين‌ تو چيست‌؟
گفت‌: «بي‌قراري‌هاي‌ شبانه‌ روزي‌ام‌ و اندوه‌ سنگيني‌ كه‌ در خويش‌ دارم‌. ازدنيا و آنچه‌ در آن‌ است‌، دل‌ تنگم‌. خود را در صحنه‌ رستاخيز مي‌بينم‌. گويا حساب‌ محشر را به‌ چشم‌ مي‌بينم‌. بهشتيان‌ را مي‌بينم‌ كه‌ چگونه‌ در ناز و نعمت ‌مي‌زيند و دوزخيان‌ را مي‌بينم‌ كه‌ چسان‌ به‌ كيفر مي‌رسند. صداي‌ شعله‌هاي‌دوزخ‌ را به‌ گوش‌ مي‌شنوم‌.(61)
علي‌ (ع) نيز درباره‌ برخورداران‌ از بصيرت‌ باطن‌ مي‌فرمايد:
دوستان‌ خداوند كساني‌ هستند كه‌ برخلاف‌ دنياداران‌ كه‌ ظاهر رامي‌بينند، باطن‌ را مي‌بينند و برخلاف‌ مردم‌ كه‌ به‌ دنياي‌ زودگذر مي‌پردازند، به‌ جهان‌ باقي‌ پس‌ از مرگ‌ مي‌پردازند.(62)
در جايي‌ ديگر درباره‌ زاهدان‌ راستين‌ مي‌فرمايد:
گروهي‌ از مردم‌ همين‌ دنياي‌ خاكي‌ هستند كه‌ اهل‌ اين‌ دنيا نيستند. دراين‌ جا زندگي‌ مي‌كنند، ليك‌ دلداده‌ اين‌ زندگي‌ نيستند. با آگاهي‌ و بصيرت‌ كار مي‌كنند و از پليدي‌ها بيش‌ از همه‌ دوري‌ مي‌جويند. به‌گونه‌اي‌ مي‌زيند كه‌ گويي‌ در دنياي‌ ديگرند. برخلاف‌ اهل‌ دنيا، كه‌ ازمرگ‌ تن‌ مي‌گريزند، از مرگ‌ دل‌ بيش‌تر مي‌پرهيزند.(63)
كساني‌ هستند كه‌ به‌ جاي‌ دنيا به‌ ياد خدايند. هيچ‌ سودايي‌ آنان‌ را از اين‌كار باز نمي‌دارد. خوب‌ به‌ ياد خدايند و اهل‌ غفلت‌ را هشدار مي‌دهند... . با اين‌ كه‌ در اين‌ دنيايند، گويا به‌ آخرت‌ رفته‌اند و سراي‌ديگر را به‌ چشم‌ خود ديده‌اند. از حال‌ برزخيان‌ آگاهند و گويي‌ قيامتشان‌ برپا شده‌ است‌.(64)
● مرگ، سامان زندگی
امام‌ علي‌ (ع) مي‌فرمايد:
به‌ خدا سوگند، ياد مرگ‌ مرا از بيهودگي‌ بازمي‌دارد، و فراموشي‌آخرت‌، او را نگذارد كه‌ سخن‌ حق‌ بر زبان‌ آرد.(65)
زندگي‌ هدف‌ نيست‌
زندگي‌ دوست‌ داشتني‌ و زيبا است‌. هر زنده‌اي‌، به‌ طور غريزي‌، براي‌زندگي‌ (بقا) مي‌كوشد. از دلفين‌ و نهنگ‌ تا كرم‌هاي‌ ريز و از نوزاد تا كهنسال‌ همه‌ مي‌كوشند نيازهاي‌ زندگي‌ را برآورند و به‌ حيات‌ خود ادامه‌ دهند. هيچ ‌موجود جانداري‌ از زنده‌ ماندن‌ سير نمي‌شود؛ چنان‌ كه‌ مولا علي‌ (ع) فرموده‌است‌:
آدمي‌ از همه‌ چيز سير مي‌گردد، جز زندگي‌؛ زيرا در مرگ‌ لذّت‌ وآسايشي‌ نيست‌. زندگي‌ همانند دانش‌ است‌ كه‌ دل‌ با آن‌ مي‌تپد و ديده‌ به ‌ياري‌اش‌ مي‌بيند و گوش‌ در سايه‌اش‌ مي‌شنود. زندگي‌، هر عطشي‌ را فرو مي‌نشاند و پايه‌ توانگري‌ و سلامتي‌ است‌.(66)
آري‌، اگر زندگي‌ نباشد، توانايي‌ و لذّتي‌ نيست‌. شعله‌ فروزان‌ زندگي‌ بنيان‌ همه‌ تلاش‌ها، لذّت‌ها و توان‌ها است‌. ما زندگي‌ را دوست‌ داريم‌ و حتّي‌ در بستر بيماري‌هاي‌ سخت‌ و طولاني‌ بدان‌ مي‌انديشيم‌. عشق‌ به‌ زندگي‌ و دل‌بستن‌ به‌ جاذبه‌ها و لذايذ آن‌ انسان‌ را چنان‌ سرگرم‌ و خشنود مي‌كند كه‌ به‌ چيزي‌ ديگر نمي‌انديشد. بعثت‌ها و دعوت‌ها و هشدارها نيز وقتي‌ ضرورت‌ مي‌يابند كه ‌انسان‌ حيات‌ دنيوي‌ را هدف‌ نهايي‌ و اصلي‌ خود بداند. اين‌ همان‌ است‌ كه‌ «زندگي‌ حيواني‌» اش‌ مي‌خوانيم‌. در زندگي‌ حيواني‌ جز زندگي‌ هدفي‌ در ميان‌ نيست‌. تلاش‌ موجود زنده‌ براي‌ آن‌ است‌ كه‌ به‌ زندگي‌ خويش‌ ادامه‌ دهد.
بي‌گمان‌، اين‌ گونه‌ زندگي‌ در شأن‌ آدمي‌ نيست‌. او فطرتاً مي‌داند كه‌زندگي‌، هدفي‌ ديگر دارد. علي‌(ع) از اين‌ كه‌ آدمي‌ در مرحله‌ زندگي‌ حيواني‌از حركت‌ باز ماند، سخت‌ بيمناك‌ است‌:
من‌ آفريده‌ نشده‌ام‌ كه‌ همواره‌ شكم‌ خويش‌ را انباشته‌ از غذاهاي‌ لذيذكنم‌. من‌ حيوان‌ پرواري‌ نيستم‌ كه‌ جز آن‌ كه‌ علف‌ خورَد و فربه‌ گردد، همّتي‌ ندارد و با آن‌ حيواني‌ بياباني‌ دگرگونم‌ كه‌ كارش‌ چريدن‌ و شكم ‌پركردن‌ است‌ و از آينده‌ بي‌خبر است‌. مرا بيهوده‌ نيافريده‌اند و بازيچه ‌نيستم‌... . من‌ عنان‌ اختيار خويش‌ را به‌ دست‌ حيات‌ دنيوي‌ نخواهم‌ داد كه‌ مرا به‌ پستي‌ بكشاند. به‌ خدا سوگند، اگر خدا بخواهد، چونان‌ خويشتن‌ را به‌ سختي‌ و رياضت‌ مي‌اندازم‌ كه‌ اگر نفْس‌ تكه‌ ناني‌ بيابد، شاد شود و نمك‌ را به‌ جاي‌ نان‌ خورش‌ غنيمت‌ شمارد.(67)
سهم‌ مرگ‌ در فهم‌ زندگي‌
مي‌گويند هر چيز را با ضدّش‌ مي‌توان‌ بازشناخت‌. از مصداق‌هاي‌ اين‌حقيقت‌، موضوع‌ زندگي‌ و مرگ‌ است‌؛ زندگي‌ را تنها در سايه‌ مرگ‌ مي‌توان‌شناخت‌. اگر زندگي‌ هميشگي‌ بود، كم‌تر كسي‌ به‌ چيزي‌ جز خود زندگي‌ توجّه‌مي‌كرد. هر چه‌ از اين‌ زندگي‌ بگذرد و هر چه‌ بيش‌تر با كاميابي‌ همراه‌ شود، بيش‌تر دلچسب‌ و فريبنده‌ مي‌شود و انسان‌ به‌ طول‌ عمرش‌ بيش‌تر از زندگي‌ وابسته‌ مي‌گردد. علي‌ (ع) در نامه‌اي‌ به‌ معاويه‌ چنين‌ تذكّر مي‌دهد:
دنيا انسان‌ را چنان‌ به‌ خود سرگرم‌ مي‌سازد كه‌ نمي‌تواند به‌ چيزي‌ ديگر توجّه‌ كند. دنيازدگان‌ هر چه‌ از دنيا كامياب‌تر گردند، بر دلبستگي‌ و آزمنديشان‌ افزوده‌ مي‌شود و هرگز به‌ داشته‌ها دل‌ خوش‌ نمي‌كنند و به‌دنبال‌ چيزهايي‌ خواهند بود كه‌ هنوز به‌ دست‌ نياورده‌اند.(68)
در اين‌ ميان‌، آنچه‌ انسان‌ را از دنيازدگي‌ باز مي‌دارد و سمت‌ مسائل‌ مهم‌تر مي‌كشاند مرگ‌ و ناپايداري‌ حيات‌ دنيوي‌ است‌. انسان‌ تنها در سايه‌ توجّه‌ به‌ مرگ‌ در ارزيابي‌ امور دنيوي‌ به‌ راه‌ درست‌ مي‌رود و مي‌تواند خود را ازدنيازدگي‌ نجات‌ بخشد؛ زيرا دنيا با توجّه‌ به‌ مرگ‌ ارج‌ و منزلت‌ خود را از دست‌ مي‌دهد؛ چنان‌ كه‌ علي‌ (ع) دنيادوستان‌ را هشدار مي‌دهد:
آيا چنين‌ دنيايي‌ را هدف‌ خويش‌ قرار مي‌دهيد و با آرامش‌ بدان‌ دل‌مي‌بنديد؟! دنيا چه‌ خانه‌ بدي‌ است‌ براي‌ خوشبينان‌ كه‌ خطرهايشان‌ را ناديده‌ مي‌گيرند. بدانيد و بي‌گمان‌ مي‌دانيد كه‌ دنيا را رها مي‌كنيد و از آن‌ كوچ‌ خواهيد كرد. عبرت‌ گيريد از كساني‌ كه‌ مي‌گفتند: «چه‌ كسي‌ ازما نيرومندتر است‌؟»
ولي‌ آنان‌ را به‌ گور سپردند، بي‌هيچ‌ تشريفاتي‌، با تن‌ پوشي‌ از خاك‌ دركنار استخوان‌هاي‌ پوسيده‌...، در جمعي‌ كه‌ گرچه‌ باهمند، تنهايند و هرچند همسايه‌ يكديگرند، از يكديگر دورند.(69)
وقتي‌ انسان‌ از دنيازدگي‌ نجات‌ مي‌يابد، به‌ اندكي‌ قناعت‌ مي‌كند:
وَ مَن‌ْ اَكثَر مِن‌ ذِكْرِ الموت‌ِ رَضِي‌َ مِن‌َ الدّنيا بِاليَسيرِ؛(70) و آن‌ كه‌ بسيار ياد مرگ‌كند، از دنيا به‌ اندكي‌ راضي‌ مي‌شود.
از سوي‌ ديگر، ياد مرگ‌ از توجّه‌ انسان‌ به‌ دنيا كاسته‌، وي‌ را سمت‌ نيكي‌ها مي‌كشاند: «آن‌ كه‌ در انتظار مرگ‌ است‌، به‌ انجام‌ كارهاي‌ نيك‌ مي‌شتابد».(71)
وقتي‌ توجّه‌ انسان‌ به‌ مرگ‌ بيش‌تر شود، با حقيقت‌ زندگي‌ آشنا مي‌گردد و سرانجام‌ به‌ اين‌ حقيقت‌ پي‌ مي‌برد كه‌ مرگ‌ راه‌ رسيدن‌ به‌ حيات‌ معنوي‌ وكمالات‌ ذاتي‌ است‌.
مرگ‌انديشي‌ و سامان‌ زندگي‌
مرگ‌انديشي‌اي‌ كه‌ علي‌ (ع) مي‌آموزد، هرگز انسان‌ را به‌ پوچ‌گرايي‌ و ترك‌ دنيا نمي‌كشاند. هدف‌ از مرگ‌انديشي‌ اين‌ نيست‌ كه‌ انسان‌ از دنيا و لذّت‌هايش‌ بهره‌مند نشود؛ زيرا چنان‌ كه‌ بارها ياد كرديم‌، آفرينش‌ انسان‌ پيوند با دنيا را اقتضا مي‌كند و آدمي‌ وظيفه‌ دارد زندگي‌ دنيا را براساس‌ سعادت ‌اخروي‌ خود تنظيم‌ كرده‌، اين‌ جهان‌ را مزرعه‌ جهان‌ ديگر بشمارد.
بنابر اين‌، منظور از مرگ‌انديشي‌ چيزي‌ جز تعديل‌ زندگي‌ دنيوي‌ و سامان‌ بخشيدن‌ به‌ آن‌ نيست‌. ما نبايد دنيا را جانشين‌ آخرت‌ سازيم‌ يا با پرداختن‌ به‌ آخرت‌ حيات‌ دنيوي‌ را ناديده‌ گيريم‌. امام‌ علي‌ (ع) ما را به‌ پذيرش‌ اين‌ دو دركنار يكديگر فرا مي‌خواند:
آن‌ كس‌ كه‌ از دنيا به‌ اندكي‌ قناعت‌ ورزد، خويش‌ را ايمن‌ ساخته‌ است‌ و آن‌ كس‌ كه‌ در بهره‌مندي‌ از دنيا زياده‌روي‌ كند، خويشتن‌ را به‌ نابودي‌كشانيده‌ است‌.(72)
علي‌ (ع) در نامه‌اي‌ به‌ محمّد بن‌ ابي‌بكر ـ هنگامي‌ كه‌ او را به‌ حكومت‌ مصربرگزيد ـ درباره‌ اعتدال‌ در زندگي‌ چنين‌ نوشته‌ است‌:
اي‌ بندگان‌ خدا، به‌ هوش‌ باشيد كه‌ پارسايان‌، دنيا و آخرت‌، هر دو را بردند. با اهل‌ دنيا زندگي‌ دنيوي‌ را به‌ سر بردند، امّا همانند آنان‌ از آخرت‌ بازماندند. در بهترين‌ خانه‌هاي‌ دنيا سكونت‌ گزيدند و از بهترين ‌خوراكي‌ها خوردند و در لذّت‌هاي‌ اهل‌ دنيا شريك‌ گشتند و سهم‌ خود را از دنيا فراموش‌ نكردند و سرانجام‌ از اين‌ جهان‌ با زاد و توشه‌ فراوان ‌و تجارتي‌ پر سود به‌ جهان‌ باقي‌ رفتند. لذّت‌ پارسايي‌ را در همين‌ دنياچشيدند و يقين‌ كردند كه‌ فرداي‌ قيامت‌ در نزد خدايند. به‌ هر چه ‌خواهند، مي‌رسند و به‌ هر لذّتي‌ كه‌ آرزو كنند، دست‌ مي‌يابند.(73)
مراد از مرگ‌انديشي‌ اين‌ است‌ كه‌ آدمي‌ در كنار برخورداري‌ از حيات‌دنيوي‌، به‌ حيات‌ معنوي‌ و اخروي‌ نيز بينديشد و توشه‌ بردارد. علي‌ (ع) پس‌ ازگفتاري‌ درباره‌ بي‌اعتباري‌ دنيا و بي‌توجّهي‌ انسان‌ به‌ غربت‌ها، از سهم‌ مرگ‌در حيات‌ دنيوي‌ بشر ياد مي‌كنند و هشدار مي‌دهد كه‌ مرگ‌، كامجويي‌ آدمي‌را فرو مي‌پاشد؛ آرزوها را بر باد مي‌دهد و تلخي‌ و ناكامي‌ پديد مي‌آورد؛ ازاين‌ رو، همواره‌ بايد به‌ يادش‌ بود و از خداوند براي‌ انجام‌ وظايف‌ و سپاس‌نعمت‌ها ياري‌ جست‌. بدين‌ سان‌، دو عنصر مرگ‌انديشي‌ و ياد خدا در تنظيم ‌زندگي‌ دنيوي‌ شايسته‌، نقش‌ بنيادين‌ دارند.
● کتابنامه

* قرآن‌ كريم‌.

* نهج‌البلاغه‌، تصحيح‌ صبحي‌ صالح‌.

1. آمدي‌، عبدالواحد بن‌محمد: غررالحكم‌ و دررالكلم‌، تصحيح‌ سيدجلال‌الدين‌محدث‌ ارموي‌، مؤسسه‌ انتشارات‌ و چاپ‌ دانشگاه‌ تهران‌، تهران‌، 1373.

2. احمد، محمد عبدالخالق‌: قلل‌ الموت‌، انتشارات‌ عالم‌ المعرفه‌، كويت‌، 1987 م‌.

3. داوناموتو، ميگل‌: درد جاودانگي‌، ترجمه‌ بهاءالدين‌ خرمشاهي‌، نشر البرز، تهران‌،1375.

4. كليني‌، محمدبن‌ يعقوب‌: اصول‌ كافي‌.

Read more...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه

عصيان در برابر ماشين

با نگاهي به تاريخ کوتاه صنعت رايانه، مي‌توان حقايق زيادي را در مورد اين صنعت يافت. همزمان با ابداع رايانه‌هاي شخصي، همه به اين دستگاه‌ها به عنوان ايده آل‌هايي بشري مي‌نگريستند، اما در سايه انحصارگرايي و سودجويي ابر شرکت‌هاي رايانه‌اي نوظهوري نظير مايکروسافت، امروزه ما شاهد عرضه فن آوري‌هايي ناکارآمد و پراشکالي هستيم که تلاش مي‌شود انسان‌ها را در برابر توانايي‌هاي اين ماشين‌ها، موجوداتي کودن و احمق به شمار آورد. در شبکه اينترنت نيز که تلاش مي‌شود روز به روز بر نوع تفکر و احساسات و روش‌هاي زندگي ما سلطه پيدا کند، درکنار مطالبي مفيد، ما شاهد انبوهي از اراجيف و مطالب مستهجن و هرزنامه‌ها در کنار انواع ويروس‌ها هستيم. در اين ميان، به خانواده‌ها القا مي‌شود که فرزندان ما حتي پيش از سواد خواندن و نوشتن، بايد سواد کاربري اين ماشين‌هاي فاقد شعور و احساس را داشته باشند. نويسنده خاطرنشان مي‌کند، آنچه که مي‌تواند زندگي ما را به سرچشمه حقيقت برساند، تنها اتکاء بر تفکرات ناب انساني و نه تسليم شدن در برابر دستگاه‌هايي کودکانه و پراشکال و فاقد احساس و شعور خواهد بود.


نويسنده: تئودور - روسزاک

● منبع: ماه نامه - سياحت غرب - 1386 - شماره 48، تیر - به نقل از www.Latimes.com

چه کسي در مسابقه بزرگ گاوبازي سال 1984 به پيروزي رسيد؟ روشن است که تعداد زيادي از مردم آن را به ياد ندارند. همچنين تعداد اندکي هم ممکن است ميان برنامه‌هاي آن دوره را در تلويزيون به ياد آورند. البته در آن سال يک اتفاق مهم روي داد: شرکت اَپل (Apple) اولين کامپيوتر مکينتاش را به بازار عرضه کرد. طرحي بلندپروازانه از سوي ريدلي اسکات که شايد معروف‌ترين کالاي عرضه شده به بازار دنيا به حساب آيد. بيست سال بعد، شرکت اپل تلاش مي‌کند که براي فروش دستگاه‌اي پاد (iPod) خود از همان ترفندهاي تبليغاتي قديمي بهره گيرد. بار ديگر شما مي‌توانيد شاهد به عرصه آمدن يک کالاي جديد در بازار پررقابت امروز باشيد. نکته قابل توجه اين است که شما در اين آنونس‌هاي تبليغاتي، شاهد شکل‌گيري يک آينده اوتوپيايي هستيد که بسياري از مردم در بيست سال پيش، اين وضعيت را در کامپيوترهاي آن دوره مي‌ديدند. البته، از همان دوره، شرکت اپل در مورد بسياري از واقعيت‌ها دچار اشتباه شده بود.
اول اينکه، آنها شرکت IBM را که بر بازار کامپيوترهاي شخصي سلطه داشت، به عنوان برادر خويش مي‌دانستند، هرچند بعدها مشخص شد که آينده اين صنعت به IBM تعلق ندارد. چراکه سيستم عامل DOS که از سوي شرکت کوچک و ناشناخته مايکروسافت ابداع شده بود، توانست به سوي رهبري بازار گام بردارد. بدين ترتيب، اگرچه شرکت اپل هرگز انتظار به وجود آمدن اين تغييرات را نداشت، اما بيل گيتس توانست به پدرخواندگي اين صنعت دست يابد و پيش از پايان اين دهه، با قرض گرفتن رابط‌هاي گرافيکي مکينتاش و نام گذاري «ويندوز» بر آن، بر کل صنعت رايانه دنيا چيره شود.
چند سال بعد هم، زني که در تبليغات گذشته شرکت اپل با چکش به جان اشياي دور و برش افتاده بود، کاملاً فراموش شد و عصر انحصارگري مايکروسافت که پس از دوره حکومت ظالمانه و بلامنازع شرکت «استات اويل»، هيچ رقيبي نداشت، آغازگرديد. همه مردم وادار شدند که با خريد فن آوري‌هاي ناکارآمدي که به صورتي جذاب به خريداران عرضه مي‌شد، برنامه‌هايي پر از اشکال و يکنواخت را يکي پس از ديگري خريداري نمايند. به نظر شما، از شرکتي که از هر عاملي براي کسب پول بيشتر بهره مي‌گيرد، چه انتظاري مي‌توان داشت؟
امروزه فرصت‌طلبي تجاري شرکت مايکروسافت، اين صنعت را به انحراف کشانيده و به سختي مي‌توان حتي توانايي‌هاي اولين کامپيوترهاي شخصي را دوباره به دست آورد. آن رايانه‌هاي اوليه، نه تنها يک ماشين که يک رؤيا و يک ايده‌آل و آرمان براي کاربران آن بود. حتي کساني که با اولين رايانه‌ها سر و کار داشتند، انتظارات اجتماعي فوق‌العاده‌اي از اين فعاليت‌ها در فکر خود مي‌پروراندند. آنها براي انسان‌ها هديه بزرگي از اطلاعات به ارمغان مي‌آوردند: مجموعه‌اي بي‌پايان از اطلاعات آزاد و رايگان براي همه کاربران.
از سوي ديگر، حتي در دوره‌اي که شبکه اينترنت، تنها يک سيستم پيام‌رساني نظامي محدود بود، بسياري از کارشناسان در انتظار فرا رسيدن روزي بودند که در آن، ميليون‌ها کاربر شبکه بدون هيچ گونه محدوديتي، احساسات و خواسته‌ها و توانايي‌هاي خويش را از طريق کامپيوترها رد و بدل نمايند. در آن زمان، اگرچه کاربران در نمايشگرهايي 6 اينچي با حروفي سبز و سرعتي پايين، فعاليت‌هاي خود را انجام مي‌دادند، اما به گفته آنان، همان سيستم‌هاي قديمي هم براي ايجاد يک «بيت‌المقدس جديد» در دنياي شبکه‌ها کافي بود.
در گذشته، کامپيوترهاي شخصي (PC) يک فن آوري انساني به شمار مي‌رفتند، يک فن آوري پيشتاز و تهاجمي که به‌عنوان آخرين عرصه کشمکش‌هاي ميان فرهنگي شناخته مي‌شد. در عرصه‌اي گسترده‌تر، بايد دانست که برخلاف آنچه در گذشته تصور مي‌شد، پدرخوانده شرکت اپل، نه شرکت IBM، ‌که درحقيقت، مجتمع‌هاي نظامي - صنعتي غول‌پيکر ايالات متحده بوده‌اند.
بي‌ترديد، ايده‌آل گرايي مديران شرکت اپل حيرت‌انگيز بوده است، هرچند به صورتي غم‌انگيز، اين آرمان‌گرايي بعدها از سوي سردمداران بازار مورد بي‌توجهي و فراموشي قرار گرفت. حقيقتي که امروزه، در دوره گسترش انفجارآميز شرکت‌هاي فعال در بازار رايانه، به خوبي قابل مشاهده است. ما امروز در دوره‌اي از حيات بشر زندگي مي‌کنيم که در آن، رشد فن آوري‌هاي پيشرفته، موج نويني را در حوزه صنايع جهاني به وجود آورده است. هرچند مديران اين صنايع تمايلي ندارند به توانمندسازي کاربران محصولاتشان بپردازند.
امروزه رايانه‌ها سهولت و سرگرمي را براي ما به ارمغان آورده‌اند، اما نظير ساير فن آوري‌ها، اين کالا کاربردهاي متضادي يافته است. به علاوه، اين ماشين‌ها، روز به روز کنترل‌هاي بيشتري را به زندگي ما تحميل مي‌کنند. همچنين اين دستگاه‌ها باعث رونق فعاليت‌هاي هنرمندان تازه‌وارد، تجار فرصت‌طلب و خبرچينان نيز شده‌اند.
از سوي ديگر، امروزه ما شاهد آن هستيم که فن آوري‌هاي ارتباطي به شبکه‌اي از دستگاه‌هاي پرعيب و نقص و آلوده به ويروس‌هاي مختلف تبديل شده‌اند. همچنين در کنار تعدادي از منابع ارزشمند اطلاعاتي، اينک شبکه گسترده جهاني (www)، براي کاربرانش، سيلابي بي‌پايان از اراجيف، مستهجن نگاري و هرزنامه را به ارمغان آورده است. اما ما همچنان، پيش از آنکه فرزندانمان سواد خواندن و نوشتن بياموزند، اصرار داريم که آنان سواد کاربري اين دستگاه را فرا بگيرند. البته ممکن است عده‌اي معتقد باشند که اين امر نشانگر شکل‌گيري يک صنعت به بلوغ رسيده است که مشکلاتي را هم به وجود مي‌آورد. اما در مورد کامپيوترها، يک نتيجه خطرناک و غيرعادي هم وجود داشته است. چرا که ما يک ماشين را در رتبه‌اي هم‌تراز با عقل آدمي قرار داده‌ايم. ما معتقديم که رايانه‌ها «هوشمند» هستند، تا اندازه‌اي که ما خود را در حضور آنان موجودي احمق و بدلي تجسم مي‌کنيم. لذا با تشکر از رايانه‌ها، ما حتي به اين نتيجه رسيده‌ايم که عقلانيت و جنبه‌هاي اصلي طبيعت انساني، يک ماشين حقيرتر و ضعيف‌تر پردازش اطلاعات است و البته، سازندگان کامپيوترها با اين نظر کاملاً موافقند. مايکروسافت امروزه در تدارک ساخت سيستم‌هاي مربوط به خانه‌هاي الکترونيکي (E-house) است که اين سيستم‌ها مي‌توانند خانه‌هاي ما را بهتر از قبل مديريت نمايند. لذا ترديدي وجود ندارد که در آينده ما شاهد عرضه چنين کتاب‌هايي باشيم: «زندگي در خانه‌هاي الکترونيکي براي آدم‌هاي کودن» ! آيا ما يک بار ديگر قادر خواهيم بود که به اطلاعات به عنوان آنچه واقعاً بايد باشد، بنگريم؟ و آيا مفاهيمي نظير تصورات انساني، دانايي، الهام و بصيرت که هرگز قابل تبديل به مفاهيم کامپيوتري نيست، مي‌تواند با ترفندهاي مديران اين شرکت‌ها، به ما تحميل گردد تا ما حتي زحمت استفاده از اين توانايي‌ها را هم به خود ندهيم؟
در حقيقت، مواردي نظير قضاوت صحيح، شهروندي خوب و يا هوشمندي، هيچ ربطي به اطلاعات ندارد. شايد يکي از دلايلي که شرکت اپل پس از سال 1984 ميلادي نتوانست موفقيت‌هاي خود را تثبيت نمايد، به اين امر بازمي‌گشت که آنها اتکاي زيادي بر راهبردهاي شرکت پدرخوانده بازار يعني‌اي بي ام داشتند. اما، پرستش بي‌چون و چراي رايانه‌ها و تنزل جايگاه انديشه‌هاي انساني، اولين گام‌هاي ما به سوي به بردگي گرفته شدن بشريت از سوي تکنولوژي‌هاي ساخت خود ماست.
هرگز يک برنامه رايانه‌اي وجود نداشته که بتواند به صورتي کارا به دستوراتي نظير «به من بگو، هرآنچه که ما بايد آنها را بدانيم، به طوري که اين مفاهيم، صحيح، عقلاني و درست باشند.» پاسخ دهد. اما وقتي که به دنبال پاسخ آن مي‌گرديم، بايد مجدداً به توانايي‌هاي فطري انساني رجوع نمود. همان طور که پيشينيان که به هيچ کامپيوتري دسترسي نداشتند تا در فکر کردن خود از آن بهره ببرند، از همين قابليت‌ها بهره مي‌بردند.
سرچشمه تفکر ناب انساني مي‌تواند انديشه‌هاي ما را راهبري نمايد، برخلاف آنچه که عده‌اي معتقدند بايد کنترل زندگي انسان‌ها را به دست ماشين‌هايي فاقد احساس و شعور و انديشه داد.

Read more...

انقراض رومانف ها

هنگامى كه طبل هاى جنگ جهانى اول به صدا درآمد هيچكس به اندازه ولاديمير ايليچ لنين شادمان نشد. رهبر جناح راديكال حزب سوسيال دموكرات روسيه۱ و همفكرانش پس از حدود ۲۰ سال مبارزه پيگير با رژيم تزارى و گرايش هاى ليبرالى در ميان ديگر احزاب سوسياليستى، اين جنگ را همچون هديه اى گرانبها پذيرا شدند. از ديدگاه آنان اين جنگ همچون طليعه اى، نويدبخش پايان دوران انتظار طولانى آنها براى انقلاب سوسياليستى بود؛ چرا كه جنگ زمينه تضعيف دولت هاى سرمايه دارى اروپايى را فراهم مى كرد و در صورت طولانى شدن با فقر و تبعيض گسترده اى كه به همراه مى آورد كشتزار اروپا را آماده پاشيدن بذر انقلاب مى كرد. لنين مبدع «نظريه امپرياليسم» معتقد بود جنگ اول جهانى نتيجه رسيدن نظام سرمايه دارى اروپا و آمريكا به بالاترين مراحل رشد و تكامل بود، كه در درون خود رقابت روزافزون مجموعه هاى سرمايه دارى را بر سر منابع و بازارهاى فراملى به دنبال داشت و به احتمال فراوان به جنگ هاى شديد بين المللى منجر مى شد. از ديدگاه لنين در چنين شرايطى وظيفه احزاب سوسياليست اين بود كه جنگ هاى بين المللى را به جنگ هاى طبقاتى داخلى تبديل كنند تا اين جنگ جهانى به انقلاب جهانى تبديل شود. بر اين اساس لنين و همفكرانش به تمام سربازان كشورهاى اروپايى پيام مى دادند كه تفنگ ها را به روى فرماندهان و بورژواهاى كشور خود برگردانيد و به جاى جنگيدن با برادران هم طبقه خود از كشورهاى ديگر، همراه آنها عليه حكومت هاى سرمايه دارى نبرد كنيد. اما گروه ميانه رو سوسيال دموكرات هاى روسيه يعنى منشويك ها و بسيارى از احزاب سوسياليست اروپايى با عقايد لنين موافق نبودند. گروه كثيرى از آنها از جمله پلخانوف استاد سابق لنين و بنيانگذار ماركسيسم در روسيه حمايت از دفاع ملى و سياست نظامى كشور متبوع خود را مطرح مى كردند و معتقد بودند شركت موثر احزاب سوسياليست و طبقه كارگر در جنگ به نفع ميهن، پس از جنگ نفوذ آنها را در جوامع خود افزايش خواهد داد و از طرف ديگر پيروزى هر كشور در جنگ، موجب بهبود وضع اقتصادى آن و در نتيجه موجب بهبود وضع كارگران آن كشور مى شود. گروه ديگرى از سوسياليست هاى اروپايى از جمله جناح چپ منشويك ها به رهبرى مارتف، سياست محكوم كردن كلى جنگ را در پيش گرفته بودند و از صلحى بدون انقلاب پشتيبانى مى كردند و به همين جهت از همكارى با لنين براى نيل به اهدافش خوددارى مى كردند. نظريات اين گروه ها از ديدگاه لنين چيزى جز هذيان و ياوه نبود و او حتى نظريات دسته اول را جنايت آميز مى دانست و تندترين الفاظ را در مورد استاد سابقش پلخانوف به كار برد. او به تلاش پيگيرانه براى به كرسى نشاندن عقايدش در روزنامه ها و كنفرانس هاى سوسياليست ها ادامه داد. پس از مدتى واقعيت هاى جنگ، تا حد زيادى پيش بينى هاى لنين را تاييد كرد. جنگ جهانى اول به يك جنگ فرسايشى و طاقت فرسا تبديل شده بود. اختراع مسلسل و استفاده از گازهاى شيميايى، ارزش نيروى هجومى سواره نظام را كه قرن ها در ميادين جنگ يكه تازى مى كرد، از ميان برده بود و بدين ترتيب عمليات دفاعى بسيار آسان و عمليات هجومى بسيار دشوار گشته بود. در نتيجه جنگ سنگرها به وجود آمد و نيروهاى طرفين گاه به مدت ۲ تا۳ سال در يك سنگر و موضع باقى مى ماندند و معمولاً هر عمليات هجومى گسترده ۳۰۰۰ تا پانصد هزار كشته به دنبال داشت.۲ ارتش هاى اروپايى ميزان پيشروى را بر حسب متر و تعداد كشته ها را برحسب هزار محاسبه مى كردند. اين موضوع موجب فشار دولت ها براى سربازگيرى اجبارى گرديد كه معمولاً هم بر طبقات پايين جامعه وارد مى آمد. موارد فرار سربازان از مقابل دشمن افزايش زيادى پيدا كرد و به موازات آن رقم اعدام سربازان فرارى نيز به سرعت روبه فزونى گرفت و به طور مثال ارتش انگلستان ده ها هزار نفر از سربازانش را به جرم ترس و فرار از جبهه اعدام كرد. از طرف ديگر چون تمام بخش هاى اقتصادى به منظور تامين نيازهاى جنگ بسيج شده بود فقر و كمبود افزايش پيدا كرده و دولت ها مجبور به جيره بندى كالاهاى حياتى شده بودند. اين مشكلات در روسيه از تمام نقاط اروپا بيشتر بود. چرا كه ساختارهاى زيربنايى اقتصاد اين كشور از آلمان، فرانسه و انگلستان ضعيف تر بود. كارخانجات صنعتى در روسيه هنوز رشد چندانى نكرده بودند و اين كشور همواره براى توليد ملزومات جنگى با مشكل مواجه مى شد. از اواسط جنگ به بعد بسيارى از سربازان روسى داراى پوتين و لباس نظامى نبودند و حتى تعداد زيادى از آنان به جاى تفنگ يك تكه چوب با خود حمل مى كردند همچنين به علت فقدان خطوط راه آهن به مقدار كافى در پشت جبهه، تداركات جنگى به موقع و به طور كامل به جبهه نمى رسيد. تلفات روسيه در جنگ به ميزان قابل ملاحظه اى از كشورهاى ديگر بيشتر بود و هنوز جنگ به پايان نرسيده بود كه اين تلفات از مرز چهار ميليون نفر گذشت. علت بيشتر اين مصائب آن بود كه روسيه آمادگى لازم براى شركت در يك جنگ مدرن را كه محصولات صنعتى در آن حرف اول را مى زد نداشت. در واقع روسيه هنوز يك كشور صنعتى به معناى واقعى كلمه به شمار نمى رفت. در سال ۱۹۱۴ ، ۹۰ درصد امور معادن تقريباً صد درصد استخراج نفت، ۴۰ درصد صنايع فلزى و ۵۰ درصد صنايع شيميايى و ۲۸ درصد صنعت نساجى در اختيار خارجيان بوده و توسط آنان اداره مى شد. روسيه در اوايل قرن بيستم مقروض ترين كشور جهان بود و به منظور تداوم دريافت وام مجبور شد نرخ بهره اى بيش از نرخ متعارف بازار به وام دهندگان پيشنهاد نمايد. ۶۳ درصد صادرات روسيه محصولات كشاورزى و ۱۱ درصد ديگر آن صادرات چوب بود. اما حتى در كشاورزى نيز اين كشور از ديگر قدرت هاى اروپايى عقب تر بود. با وجود وسعت بسيار زياد سرزمين محصول گندم روسيه يك سوم آلمان و بريتانيا و توليد سيب زمينى آن نصف محصول دو كشور مزبور بود و به علت ضعف بنيه اقتصادى دولت، ماليات ها سرسام آور بود. در سال ۱۹۱۳ بيش از ۵۰درصد درآمد يك شهروند متوسط روسى، توسط دولت به عنوان ماليات اخذ مى شد. در همين سال در شرايطى كه دولت ۹۷۰ ميليون روبل به نيروهاى مسلح اختصاص داده بود، تنها ۱۵۴ ميليون روبل صرف بهداشت و آموزش مى شد.۳ كارگران در شهرهايى كه به سرعت توسعه و گسترش مى يافتند، مجبور بودند در شرايطى زندگى كنند كه از نظر مسكن، سلامتى و سيستم فاضلاب، بسيار بد و پرمخاطره بود. تعداد افراد الكلى افزايش بسيار يافته بود و كارگران با پناه بردن به الكل سعى مى كردند از واقعيات دردناك زندگى فرار كنند. طبقه كارگر در حال گسترش روسيه نسبت به طبقه كارگر ديگر نقاط اروپا وضع وخيم ترى داشت. كارگران صنعتى عمدتاً از روستاها آمده بودند و طبقات فرودست شهرى از جمله صنعتگران پيشين صفوف كارگران را انبوه تر مى كردند. شرايط كار در كارخانه ها و معادن بسيار طاقت فرسا بود. مزدها پايين بودند و كار روزانه ۱۲ تا ۱۵ ساعت به طول مى انجاميد و در بعضى موسسات به ۱۶ تا ۱۸ ساعت در روز مى رسيد. از كار زنان و كودكان به طور گسترده استفاده مى شد و مزدى به مراتب كمتر از مزد مردان به آنان مى پرداختند.۴ چون هيچ گونه وسايل ايمنى وجود نداشت كراراً حوادث ناگوارى براى كارگران روى مى داد. بيكارى هم يك مشكل عمده بود. خصوصاً در زمان هاى بحران و ركود كه پيوسته صنايع در گيرودار آن بودند. به علاوه هيچ گونه سازمان قانونى كارگرى وجود نداشت و هر كوششى براى بهبود شرايط كار وحشيانه سركوب مى شد. در همين زمان ميزان مرگ ومير در روسيه بالاترين رقم را در اروپا تشكيل مى داد.
در اين شرايط طبيعى بود كه جنگ، مشكلات و نابسامانى هاى اجتماعى روسيه را تشديد كند. شكست هاى پياپى نيروهاى روسيه در برابر نيروهاى مجهز و كارآزموده آلمانى، منجر به ياس و نگرانى عمومى شد و در اين ميان ويژگى ها و شرايط زندگى خاندان سلطنتى روسيه نيز موثر بود. تزار نيكلاى دوم حتى به اعتراف تحسين كنندگان و طرفداران پرشورش، حكمران باهوش و مدبرى نبود۵ و درك كاملى از مشكلات و نارسايى هاى كشورش در دنياى پرمخاطره جديد نداشت. به علاوه او به شدت تحت تاثير همسرش، ملكه الكساندرا قرار داشت كه پدرش گراندوك ايالت هسه _ دارمشتات آلمان و مادرش فرزند ملكه ويكتورياى انگليس بود.۶ الكساندرا كه به شدت متعصب و خرافى بود، در سال هاى اخير تحت تاثير كشيش مرموزى به نام راسپوتين قرار گرفته بود. راسپوتين از طريق روش هاى غيرمعمولى كه در بهبود حال فرزند بيمار الكساندرا به كار مى برد او را به شدت زير تاثير و نفوذ خود قرار داده بود، به طورى كه الكساندرا سخنان و توصيه هاى او را الهام شده از خداوند مى دانست و معتقد بود همواره بايد به توصيه هاى او جامه عمل بپوشاند. راسپوتين شخصيت مرموز و مبهمى داشت. برخى او را قديس و معجزه گر و عده بيشترى او را شياد، شيطان صفت و از نظر اخلاقى منحرف مى دانستند. موقعيت راسپوتين در دربار موجب حسادت و كينه برخى از رجال سياسى و نظامى روسيه شده بود. آنها راسپوتين را عامل بدنامى دربار و اختلال در امور كشور مى دانستند و او نيز سعى مى كرد از طريق اعمال نفوذ بر ملكه آنها را از مناصبشان بركنار كند و اين كار معمولاً با موفقيت انجام مى گرفت. در طول دوران جنگ اين مسئله در چند مورد موجب بركنارى افرادى بسيار لايق از مناصب نظامى و جايگزينى افرادى ناتوان و فاقد تخصص شد. هنگامى كه خبر شكست هاى پياپى در جبهه به گوش مردم رسيد، موجب ايجاد يك خشم عمومى نسبت به راسپوتين و ملكه گرديد. تبار آلمانى الكساندرا نيز در اين ميان تا حد زيادى موثر بود و برخى از مردم معتقد بودند او به نفع آلمان ها عمل مى كند. اين وضع به آنجا كه كشيد عده اى از اشراف راسپوتين را به قتل رساندند و موجب آشفتگى روحى بيشتر خانواده سلطنتى شدند. بالاخره وخامت اوضاع در جبهه، موجب نافرمانى ها و تمردهايى در مقياس بسيار وسيع شد. سربازان در گروه هاى بزرگ راه پشت جبهه را در پيش مى گرفتند و در بسيارى از موارد در حين اين كار فرماندهان خود و افسران ارشد را به قتل مى رساندند. تبليغات گروه هاى مخفى بلشويك كه از ابتداى جنگ در اكثر واحدهاى نظامى فعاليت مى كردند نيز تا حدى موثر بود. در داخل پايتخت و شهرهاى بزرگ نيز اثر روانى شكست هاى پى در پى نظامى، تلفات بسيار زياد، قحطى، گرسنگى و نبود سوخت و همچنين احساس تنفر شديد نسبت به خاندان سلطنتى كه در بخش هاى زيادى از مردم به وجود آمده بود، موجب شورش و اعتصاب عمومى شد. سربازان و بسيارى از نيروهاى انتظامى از مقابله با مردم خوددارى كردند و كار به جايى رسيد كه تقريباً تمام نيروهاى نظامى و پادگان شهر سن پترزبورگ از اطاعت تزار خوددارى كرده و به شورشيان پيوستند. تزار كه در اين زمان براى سركشى به جبهه رفته بود هنگامى كه دريافت حتى گارد مخصوص او هم به انقلابيون پيوسته، جرات نكرد به سن پترزبورگ بازگردد و از سلطنت استعفا داد و برادرش گراندوك ميخائيل را به جانشينى خود انتخاب كرد اما او هم حاضر به پذيرش سلطنت نشد و اين تير خلاصى بود كه منجر به انقراض سلسله ۳۰۴ ساله رمانف گرديد. پس از سقوط سلطنت قدرت به دست يك دولت موقت از بورژواها و اشرافيون ليبرال افتاد كه تلاش كردند با كمك «دوما» مجلس روسيه كشور را اداره كنند و به جنگ عليه آلمان و اتريش ادامه دهند. اما آنها تنها و بى رقيب نبودند. همزمان با استعفاى تزار به تقليد از انقلاب نافرجام ۱۹۰۵ شورايى از كارگران و سربازان شورشى (ساويت) در سن پترزبورگ (كه از چندى پيش پتروگراد خوانده مى شد) تشكيل شد. در اين شورا اكثر احزاب چپ گرا و مخالف حكومت شركت داشتند از جمله حزب سوسياليست انقلابى معروف به اس _ آرها كه شامل دو گروه راست و چپ مى شد و همچنين منشويك ها و بلشويك ها در ابتدا گروهى از عناصر ليبرال، ميانه رو و تا حدى راست گرا در شورا حضور داشتند. اما آنها كم كم به طرف دولت موقت رفتند. به طور مثال الكساندر كرنسكى كه ابتدا نايب رئيس شوراى پتروگراد بود، وزير دادگسترى و سپس به جاى پرنس لووف نخست وزير دولت موقت شد.
اخبار انقلاب فوريه و سقوط تزار در حالى به لنين كه در سوئيس ساكن بود رسيد كه او سرگرم مبارزه فكرى طاقت فرسايى با سوسياليست هاى ميانه رو و رفرميست اروپايى به منظور اثبات حقانيت نظريات خود در مورد استراتژى احزاب سوسيال دموكرات پيرامون جنگ و چگونگى تلاش براى كسب قدرت بود. لنين در اوايل سال ۱۹۱۶ كتاب مشهور خود «امپرياليسم؛ واپسين مرحله سرمايه دارى» را به رشته تحرير درآورد و در آن نظريات خود را به تفصيل بيان كرد. به تاخير افتادن شورش و انقلاب در كشور هاى اروپايى كه لنين بى صبرانه در انتظار آن بود و همين طور عدم پذيرش نظريات او از جانب احزاب سوسياليست اروپايى لنين را تا حدودى نااميد كرد. به طورى كه در ژانويه ۱۹۱۷ خطاب به يك جمع سوئيسى اظهار داشت: «شك دارم كه ما پيرمرد ها زنده بمانيم و نبرد هاى قطعى انقلاب آينده را به چشم ببينيم»۷ اما فقط چند هفته بعد شورش در روسيه و سقوط تزار اتفاق افتاد. او در عين شادمانى بسيار نگران و بى قرار بود چرا كه انقلاب فوريه را يك انقلاب بورژوا دموكراتيك مى دانست و هراس داشت كه مبادا بورژوازى ليبرال جنبش انقلابى روسيه را به سمت منافع خود منحرف كند.
نگرانى لنين بيهوده نبود چرا كه از يك طرف دولت موقت و بسيارى از احزاب سياسى روسيه انقلاب را پايان يافته مى دانستند و به دنبال ايجاد يك دموكراسى پارلمانى به سبك اروپاى غربى بودند و از طرف ديگر نظريات لنين حتى در ميان حزب خودش يعنى حزب بلشويك نيز طرفداران چندانى نداشت. اولين گروه بلشويك ها كه در ماه مارس از تبعيد سيبرى به پترو گراد بازگشتند پس از سازمان دادن حزب روش محتاطانه اى را در قبال دولت موقت اتخاذ كردند و صحبتى از انقلاب سوسياليستى به ميان نياوردند. حتى برخى از آنها خواستار حمايت از دولت موقت بودند.۸ تنها گروه كوچكى در حزب بلشويك به رهبرى مولوتف۹ طرفدار اتخاذ موضعى سخت عليه دولت موقت و زمينه سازى انقلاب سوسياليستى بودند. اما با بازگشت رهبرانى چون كامنف۱۰ و استالين گروه مولوتف به شدت تضعيف شد و آنها اداره حزب را به دست گرفتند. در روز هاى بعد استالين با انتشار مقالاتى در روزنامه پراودا ارگان بلشويك ها تز «پشتيبانى از دولت موقت تا آنجا كه اين دولت به نفع طبقه كارگر گام برمى دارد»۱۱ را مطرح كرد و كامنف از او پيشتر رفت و علناً از ادامه جنگ و سياست دفاع ملى حمايت كرد. در مقاله اى كه روز ۱۵ مارس ۱۹۱۷ در روزنامه پراودا به قلم كامنف چاپ شد آمده بود:
«وقتى كه ارتش با ارتش روبه رو مى شود ابلهانه ترين سياست اين است كه به يكى از اين دو تكليف كنيم كه سلاح خود را به زمين بگذارد و به خانه برود. اين سياست صلح نيست بلكه سياست بردگى است كه خلق آزاد آن را با اشمئزاز رد مى كند.»۱۲
پى نوشت ها

۱ _ در سال ۱۹۰۳ حزب سوسيال دموكرات روسيه به دو گروه بلشويك (اكثريت) و منشويك (اقليت) تقسيم شد. اگر چه اولين اختلاف بر سر شكل سازمان حزبى و ميزان يكدست بودن يا نبودن آن بروز كرد اما مشخص بود بلشويك ها كه هوادار سازمان حزبى يكدست و منضبط بودند، گروه راديكال را تشكيل مى دهند و منشويك ها ميانه رو هستند. براى اطلاع بيشتر رجوع شود به: «زندگى من»، لئوتروتسكى، ترجمه هوشنگ وزيرى، انتشارات خوارزمى صفحات ۱۶۹ تا ۱۸۴

۲ - «تاريخ جهان نو»؛ رابرت روزول پالمر؛ ترجمه ابوالقاسم طاهرى، انتشارت اميركبير جلد دوم صفحات ۳۴۲ الى ۳۵۲

۳ _ آمارها مستخرج از: «پيدايش و فروپاشى قدرت هاى بزرگ»؛ پل كندى؛ ترجمه عبدالرضا عفرانى، انتشارات اطلاعات، صفحات ،۳۳۳ ،۳۳۴ ۳۳۶

۴ - «تاريخ روسيه شوروى»؛ كاليستوف، اسميرنف، كوپانف، كازكوا، لوسوف؛ ترجمه حشمت الله كامرانى، انتشارات بيگوند، صفحات ۳۱۴ و ۳۱۵

۵ - «سرگذشت خاندان رمانف»؛ ميشل دو سن پير، ترجمه عيسى بهنام، جلد دوم، صفحات ۸۰ و ۸۱

۶ _ «نيكلاى دوم، لنين، استالين»؛ ناصر صادقى، انتشارات اطلاعات، صفحه ۱۷

۷ - «تاريخ روسيه شوروى» اى اچ كار، ترجمه نجف دريابندرى، صفحه ۹۶

۸ - «استالين»؛ ادوارد راژينسكى، ترجمه مهوش غلامى، انتشارات اطلاعات، صفحات ۱۴۷ الى ۱۵۰

۹ _ Molotov
۱۰ _ Kamenev
۱۱ _ اى اچ كار؛ صفحه ۱۰۶

۱۲ _ اى اچ كار؛ صفحه ۱۰۵

* «تاريخ روسيه شوروى»؛.... صفحه ۳۰۴



منبع: روزنامه - شرق

Read more...

فضليت جهان وطني

مباحثات جامعه شناختي در مورد جهاني شدن از جايگاه دين در عصر جهاني غفلت مي كنند. اين غفلت با توجه به نقش خلاق اديان جهان در شكل دادن به فرايندهاي مدرن شدن و جهاني شدن دشواري آفرين است. اين نوشتار، جهاني شدن را مرحله ي خاصي از فرايند كلي مدرنيت مي بيند و دين را بر مبناي چهار پارادوكس در نظر مي گيرد. پارادوكس اول (پارادوكس نيچه)، گوياي آن است كه بر خلاف فهم متداول، بنيادگرايي شكلي از مدرن شدن است. با وجود اينكه ممكن است بنيادگرايي ديني واكنشي به التقاط به وجود آمده توسط جهاني شدن باشد، اما واكنشي سنتي نيست. پارادوكس دوم (پارادوكس پارسنز)، چنين مي گويد كه مدرن شدن و جهاني شدن دين را به صورت فضاي نهادي خاص و مجزا از جامعه مي سازد و بدين ترتيب دين را به مشكل مدرنيت تبديل مي كند. بنيادگرايي تلاش مي كند اين الگو را معكوس نمايد و دين بنيادگرا در جوامع حاشيه اي نظام جهاني، نسخه ي غربي دين مدرن شده را به چالش مي كشد. پارادوكس سوم (پارادوكس مك لوهان)، بر آن است كه در دهكده ي جهاني ارزش هاي ديني، نشانه ي غير قابل قياس بودن نظام هاي فرهنگي است، اما نسبي گرايي در عمل حفظ نمي شود و جهاني شدن به صورت پارادوكسيكال، نياز به عموميت يابي حقوق بشر را افزايش مي دهد. در حالي كه ملي گرايي به عنوان چهارچوبي براي فرهنگ ها با كوشش هايي براي بسط نظام هاي كلي گفتمان حقوق تعارض دارد، روشن نيست كه خلق نظام هاي حقوق جايگزين (مانند اخلاقيات آيين كنفسيوس) به سرعت شدني باشد. پارادوكس آخر (پارادوكس مونتي) به بررسي تناقض بين شرق شناسي به عنوان نتيجه ي ضروري كشف غيريت، و غيريت به عنوان تجربه اي لازم براي اومانيسم جهان وطني مي پردازد. اين نوشتار با بحثي پيرامون امكان فضايل جهان وطني در زمينه ي اين پارادوكس هاي جهاني شدن و دين به پايان مي رسد.
دين و ملي گرايي در دوره ي مدرن، حايز اين كاركرد بوده اند كه صورت هاي هويت فردي و جمعي را در حوزه ي سياست جهاني سامان دهند. صورت هاي ديني و ملي گرايانه ي ارجاع به خود، محصول فرايند مشترك مدرن شدن بوده اند كه جهاني شدن را مي توان مرحله غالب آن در زمان حاضر دانست. دقيقاً همان گونه كه ملي گرايي مي تواند اشكال ليبرال يا واپس گرايانه به خود بگيرد (كوهن، 1944)، دين نيز مي تواند يا جهت گيري جهانشمولي/ جهان وطني يا جهت گيري بنيادگرايانه از خود بروز دهد. از اواخر قرن نوزدهم، شهروندي به عنوان حالت تعلق ملي و هويت فردي به صورت روزافزوني به شكل حقوقي غالب در جامعه مدني تبديل شده است. در اروپا و امريكاي شمالي، شهروندي ملي به چهره ي شكل سكولار همبستگي ظاهر شد؛ اين شهروندي سكولار، يا با كليسا رقابت كرده و يا با آن تركيب شده است تا جرياني قوي از هواخواهي ملي گرايانه به وجود آورد. شهروندي در ابتدا نهادي از "مردانگي ملي" بود (نلسون، 1998)، كه در آن اعطاي مواهب شهروندي بر مبناي كار و جنگ قرار داشت. شهروندي به عنوان شكلي از رابطه ي پدرسالار با حكومت به حقي انحصاري از هويت و تعلق بدل شد. با فروپاشي كمونيسم سازمان يافته، دين، به صورت آيين كنفسيوس يا اسلام و بالاخص در جنوب شرق آسيا و آسيا پيوندي فرهنگي به وجود آورد كه شهروندي براي بسط آداب و سازمان هاي عمومي به آن نياز داشت. با وجود اين، واضح است كه در بسياري از كشورهاي اسلامي بين ملي گرايي سكولار و ايمان اسلامي تنش وجود دارد كه شايد ايران آشكارترين نمونه ي آن باشد (تهرانيان، 1993).

من در تلاش براي در نظر گرفتن امكان فضيلت جهان وطني به عنوان الحاقيه اي به دموكراسي جهان وطني، به بررسي برخي نتايج پارادوكسيكال جهاني شدن پرداختم كه رابطه ي سنتي بين دين، هويت ملي و جنسيت را از هم گسسته است. من با در نظر گرفتن ملي گرايي و بنيادگرايي به عنوان واكنش هايي در برابر "سنت زدايي" از هويت و تعلق، سعي مي كنم از برداشتي از فضيلت جهان وطني به عنوان الزامي به سوي الگوهاي تسامحي تر از برخورد بين تمدني دفاع كنم. اين بحث در غايت خود و تا حدي به دليل اين تلقي كه "جفت مهمي" براي حقوق بشر عام است، حالت دستوري و هنجاري دارد. اين مقاله در جهاني كه هم در معرض نيروهاي نيرومند انسجام جهاني و هم در تيررس تكه تكه شدن سياسي است، به بررسي رابطه ي بين دين، جهاني شدن و شرق شناسي مي پردازد. مسأله ي زمينه اي كه متناوباً در جريان اين بحث خود را نشان مي دهد اين است كه اگر در گذشته شهروندي ملي در صدد بوده است تا فرهنگي مدني تعريف كند، پس لازم است مجموعه اي متناظر از فضايل مدني جهانشمول را شناسايي كنيم. اگر به هر جهت، مي خواهيم درباره ي شهروندي جهاني صحبت كنيم، لازم است امكان جهان وطن گرايي پسا كلاسيك را بررسي نماييم (هلد و ديگران، 1999؛ هيل، 2000). آنجا الزامات و حقوق جهان وطني چهارچوبي دستوري براي مسؤوليت و كنش سياسي شكل مي دهند، مي توان فضيلت جهان وطني را به عنوان جنبه ي ضروري حقوق بشر در نظر گرفت. بر مبناي اين استدلال، با توجه به اين واقعيت كه به لحاظ تجربي، نظم جهاني به هويت هاي ملي، منطقه اي و قومي معارض شكسته مي شود، جهان وطن گرايي معياري دستوري براي هدايت مردم و بسط آن لازم و امري عاجل و فوري است. همانگونه كه تعدادي از جامعه شناسان دريافته اند، هم محلي شدن و هم التقاط، نتايج ضروري جهاني شدن از آب درآمده اند (پيه ترز، 1995؛ رابرتسن، 1992).
مي توان جامعه شناسي را به صورت منحصر به فرد رشته اي دانست كه ارتباط تنگاتنگي با تحقيق روشنفكرانه پارادوكس هاي فرهنگي واجتماعي دارد. اين گفتار، بر مبناي چهار ادعاي مناقشه انگيز بنا شده است كه پارادوكسيكال به نظر مي رسند. پارادوكس اول بر خلاف تلقي متعارف، مي گويد بنيادگرايي جنبشي مدرنيستي است، نه دفاع از سنت گرايي. مدرنيسم بنيادگرا كوششي است براي تحميل شرايط خاص يكدستي و انسجام بر جوامع به جهت كاهش عدم قطعيت هايي كه از تركيب و پيچيدگي فرايند جهاني شدن به وجود مي آيند. ممكن است اين مطلب صحيح باشد كه رشد بنيادگرايي جهاني واكنشي به مدرن شدن است (از جمله واكنشي به مصرف گرايي، آزادي جنسي و سكولار شدن)، اما واكنشي سنتي نيست. مي توان آن را "پارادوكس" نيچه ناميد كه در آن تلاش ديني براي كنترل جهان، به سكولار كردن و مدرن شدن مي انجامد. شايد چنين تلقي اي، معناي اين سخن نيچه را روشن كند كه هميشه افراد را قوي ترين ارزش هايشان نابود مي كند.
پارادوكس دوم، پارادوكس پارسنزي است. مدرن شدن و به تبع آن جهاني شدن، "دين" را به عنوان بخشي جداگانه، متفاوت و خاص از جامعه ي مدرن بنا نهاده است؛ بخشي كه چنين تصوير مي شود، معطوف به ارزش ها و فعاليت هاي دنياي خصوصي است و فرض مي شود كه آن را مديريت مي كند. در جهان مدرن، دين تقريباً چيزي است كه افراد را به دردسر مي اندازد؛ بدين معني كه آنچه اهميت غايي دارد، چيزي است كه خود افراد مي انديشند. در اين معنا، سكولار شدن، "دين" را موردي خاص از "مشكل مدرنيت" مي كند و بدين ترتيب در گفتمان عمومي پرسش در مورد دين را برجسته مي كند. البته اين قسم تخصيص "دين" در الهيات كاملاً ناآشنا نيست؛ بدين معني كه معمول بوده است بين "دين" به عنوان نظام اجتماعي و "ايمان" به عنوان واكنشي اصيل و فردي به الوهيت تميز داده شود. مي توان چنين استدلال كرد كه جهاني شدن متضمن صادرات چنين مدل غربي غالبي از تجربه ي ديني خصوصي و فردگرا است و اسلام و يهوديت بنيادگرا واكنش هايي به چنين بسطي هستند. بنيادگرايي در تلاش است تا سيطره ي دين را بر حوزه ي عمومي حقوق، اقتصاد و حكومت تضمين نمايد. ژاك دريدا فرايند صادرات نسخه اي فردگرا از مسيحيت لاتين و واكنش هاي جهاني به آن را (نه كاملاً دقيق) به عنوان "جهاني- لاتيني شدن" توصيف كرده است و آن را بدين صورت تعريف مي كند:
"اتحاد غريب مسيحيت به مثابه ي تجربه ي مرگ خدا، و سرمايه داري ارتباطي- فني- علمي " (دريدا، 1998: 13). به هر حال، غالباً تلاش در جهت تحميل دين بر جامعه ي مدني به عنوان اصلي انسجام بخش و به نام بنيادگرايي، نتايج ناخواسته اي در جهت طرح پرسش هايي در مورد وضعيت و مضمون ارزش هاي سنتي در بر دارد. بنيادگرايي اين نتيجه ي غير منتظره و غير ارادي را با خود دارد كه ارزش هاي سنتي را به محك سنجش عمومي مي گذارد و موجب مي شود كه انسجام و اصالت آنها هدف انتقاد قرار گيرد. سنت زدايي ناخواسته در زمينه ي ارزش ها و كاربست ها، به ويژه در مباحثات اسلامي در مورد وضعيت زنان در جامعه ي مسلمان مشهود است. طرح بحث كشف حجاب از سوي متنفذين سكولار، و نيز فراخواندن آنها به حجاب از سوي اولياي ديني، مآلاً "زنان" را به مباحث عمومي مي كشاند.

پارادوكس سوم، دقيقاً به ماهيت جهاني شدن و جهان مربوط است. واضح است ادياني كه من در اينجا به آنها مي پردازم، قبل از هر چيز ابراهيمي هستند، و اين اديان به صورت سنتي "اديان جهاني" فرض شده اند. در دو مورد خاص اسلام و مسيحيت، با ادياني مواجه هستيم كه با سواد، توحيدي و متكي بر كتاب هستند. آنها از ابتدا مجبور بودند مفاهيمي را حول جهان بيروني مرتد، تفاوت و "اديان ديگر" بسط دهند. همچنين مجبور بودند با حضور قدرت هاي سكولار و متنفذيني تعامل داشته باشند كه متعلق به "اين دنيا" بودند. نظر من اين است كه اديان جهاني نسخه هاي ابتدايي يا اوليه ي جهاني شدن بودند و بايد به وسيله ي گفتمان هاي مختلف ارتداد به تفاوت و غيريت واكنش نشان مي دادند. بدين ترتيب، مشكل شرق شناسي، يك دشواري عام است [كه فقط مخصوص مدرن هاي غربي نيست] (ترنر، 1978). شرط پديداري بلافصل ايدئولوژي شرق شناسي، تعهد به جهت گيري متكي بر كتاب به جهان است. بدين ترتيب، گفتماني اصيل از تفاوت / غيريت وجود دارد كه از مسأله ي درك و توضيح وجود فرهنگ هاي "غير" پديد آمد كه خارج از فضاي مردم برگزيده، دارالايمان و كليسا حضور دارند. در بيشتر تاريخ، اين اديان متفاوت اما مرتبط و در كنار يكديگر و توأم با بي تفاوتي و چشم پوشي نسبت به يكديگر وجود داشته اند. پارادوكس جهاني شدن اين است كه به دليل فشردگي زمان و فضا به واسطه ي خلق جهاني در مكاني واحد، مشكل غيريت تشديد مي شود. دقيقاً به دليل تبديل شدن دنيا به دهكده ي جهاني، غير قابل قياس بودن فرهنگ ها و ارزش هاي جهاني به موضوعي بدل مي شوند كه نمي توان آنها را به سادگي عادي جلوه داد يا از آنها چشم پوشي كرد. مي توان اين فشردگي جهان را "پارادوكس مك لوهان" ناميد. تصادفي نيست كه مشروعيت حقوق بشر به واسطه ي بيانيه ي ملل متحد درباره ي حقوق بشر (1948)، ميثاق نامه ي بين المللي حقوق بشر (1966) و بيانيه ي بانكوك (1993) محصول جهاني شدن هستند. مفهوم حقوق بشر (يعني حقوق انسان به عنوان انسان) به صورت بارز و متمايزي مدرن است و از يك سنت سياسي ليبرال مانند آنچه در رساله ي دوم حكومت جان لاك (1688) آمده نشأت مي گيرد. البته مسيحيت و اسلام به مفاهيم عام گرايي كمك كردند و سنت قانون طبيعي مفاهيم كلي استحقاق را پرورش داد، اما حقوق به عنوان شاخه اي قانوني به همراه مدرنيت و در اروپاي شمالي ظاهر شد و به وسيله ي چندين معاهده ي قرن بيستم گسترش يافت تا چهارچوب عمده ي حق در روابط بين المللي باشد. مساعي اخير در جهت يافتن مفاهيمي از حقوق در ساير سنت ها مانند آيين كنفسيوس كاملاً قانع كننده نبوده است (دِ بَري، 1998).

جهاني شدن حقوق به عنوان چهارچوب مديريت جايگاه فرد در رابطه ي با حكومت دشواري هاي عمده اي را در علوم اجتماعي و حول مشكل موسوم به نسبي گرايي پديد مي آورد. مفهوم نسبي گرايي فرهنگي از زمان مناقشات تاريخي گرايي دهه ي 1890 پيش فرضي اساسي در علوم اجتماعي بوده است، اما اين تلقي از زمان نوشته هاي تاريخي هردوت، براي تفكر غربي آشنا بود. اين ميراث در قرن بيستم توسط انسان شناسي فرهنگي و پسامدرنيسم تقويت شد. البته تعداد اندكي از دانشمندان اجتماعي در مورد عجيب و غريب بودن نسبي گرايي فرهنگي در عصر جهاني اظهار نظر كرده اند. اگر ما در حال حركت به سوي نظام اجتماعي جهاني هستيم، آيا جهاني شدن، نسبي گرايي را به چالش مي كشد؟ و اگر چنين است، آيا نسبي گرايي خود از لحاظ تاريخي خاص است؟ ويژگي ديگر اين موضع كه از دفاع از جهان وطن گرايي تبعيت مي كند، چالش با نسبي گرايي از طريق اين استدلال است كه حقوق بشر نيازمند مجموعه اي متناظر از فضايل و الزامات جهان وطن گرايي است. در اين بحث، من در درجه ي نخست به تنش هاي خاص بين بنيادگرايي ديني، جهان وطن گرايي جهاني و شهروندي ملي مي پردازم، و بدين ترتيب دفاع جامع از اين موضع مستلزم استدلالاتي بيش از آنچه در اينجا ميسر شده است خواهد بود (ترنر، 1993).

در جهان مدرن، شهروندي دولت ملت عاملي قوي در خلق هويت هاي فردي بوده است. شهروندي مدرن در درجه ي نخست مقوله اي سياسي و حقوقي است كه با فردگرايي ليبرال ارتباط دارد (آبركومبي و ديگران، 1986). اين هويت حقوقي شهروندان، هماهنگ با زمينه ي سياسي بزرگتري تكامل يافته است. زيرا شهروندي لزوماً در يك اجتماع سياسي معين شكل مي گيرد: دولت ملت. البته شهروندي اصالتاً محصولي از اومانيسم رنسانس بود كه در آن نظم رو به افزايش حكومت و ترتيبات افقي شهروندي، با مضمون رو به زوال كليسا و نظم سلسه مراتبي كاريزماي نهادي شده ي آن مقايسه مي شد (اولمان، 1977). اين سنت شهروندي با هنجارهاي مدنيت، جامعه مدني و شهروندي پيوند يافت. گسترش شهروندي دولت ملت تا حدودي سنت اومانيسم و جهان وطن گرايي شهري را با اخلاق ملي منحصر به فرد جايگزين كرد. اكنون مشكل بسط اشكال معاصر شهروندي دو جنبه دارد: جامعه ي جهاني (هنوز) يك اجتماعي سياسي قطعي نيست تا جهان وطن گرايي به آن ضميمه شود؛ و ديگر اينكه انسجام رسم پايدار شهروندي ملي گرايانه لزوماً امكان هويت جهاني را محدود مي كند.
در اصطلاحات مرسوم جامعه شناسي نيز ساختمان شهروندسازي لزوماً معادل ساخت ملت است. خلق نهادهاي شهروندي در مفهوم حقوقي، سياسي و اجتماعي نيز عبارت بود از ساختن چهارچوبي ملي از تعلق در درون دولت (فرايندي تاريخي كه در بيشتر سال هاي اواخر قرون هجدهم و نوزدهم به سياست هاي محلي در امريكاي شمالي و اروپا سيطره داشت). توليد چهارچوبي نهادي از شهروندي ملي و هويت هاي ملي جديدي به وجود آورد. هويت هاي شهروندي در زمان گسترش شهرهاي اروپايي، محلي و شهري بودند؛ اما با رشد ملي گرايي به صورت روز افزوني به فرهنگ هاي ملي گرايانه ي نيرومندي متصل شدند كه به دنبال انسجام محلي بيشتري بودند. ملي گرايي به تصويري منفي از ديگران نياز داشت؛ و در نتيجه، سياست مدرن در راستاي خطوطي كه كارل اشميت (1976) در الهيات سياسي ترسيم نمود، تبديل به سياست دوستان و دشمنان شد. ملي گرايي به صورت خودكار شكلي غير ليبرال و غير تسامحي به خود نمي گيرد، اما در قرون هيجده و نوزده هنگامي كه با جوشانده اي قوي از امپرياليسم و شرق شناسي مخلوط شد، با نژادپرستي پيوندي نزديك يافت.
اكنون، عموماً روايت هاي غالب ملي گرايي، مردانه هستند و از طريق الگويي از برخورد، جنگ و آزادي، ظهور قهرمانانه ي ملت در برابر گستره اي از دشمنان داخلي و خارجي را ثبت مي كنند و جشن مي گيرند. در طول زمان، پيوند خوني ميان حاكمان و اجتماع در ساختاري فئودالي، به اسطوره ي ملي از وفاداري مدني بر مبناي برابري تبديل شده است. اسطوره شناسي ملي يك جامعه موجب اتصال بيوگرافي هاي فردي به بيوگرافي هاي جمعي نسل ها مي شود و نسل ها زير بناي فرهنگي يك دولت ملت و مردم آن هستند. زنان از جريان ساخت ملت مستثني نيستند. بر عكس، زنان براي تشكيل خانواده و توليد نسل، حياتي هستند كه به نوبه ي خود جامعه را به وجود مي آورند و بازتوليد مي كنند، هر چند كه خصوصيات مبارزه جويانه تمايل داشتند صداي زنان را در روايت هاي بزرگ ملي گرايانه ساكت كنند. شعر حماسي، رمان هاي تراژيك و اسطوره شناسي هاي ملي، احساسات و عواطف را با داستان هاي ساخت ملت تركيب مي كنند. ايدئولوژي هاي ملي گرا تقريباً همواره مشخصه ي ديني به خود مي گيرند. چهارچوب ديني ايدئولوژي ملي گرايانه يا مانند ايران و اسرائيل شكلي صريح و آشكار به خود مي گيرد، يا مي تواند مانند انگلستان كم اهميت تر باشد. در مسيحيت، داستان قيامت، موضوعي قوي از احيا و تجديد حيات ملي شده است و در تاريخ لهستان از مسيح شناسي صريحاً براي بيان مصايب ملي استفاده شده است. در تاريخ ملي گرايي سكولار مفاهيم ديني منبعي حاصل خيز از ساختارهاي اسطوره اي جمعي به دست داده اند.
پارادوكس آخر، از مقالات تطبيقي مونتي گرفته شده است و مي توان آن را خلاصه اي از مشاهدات پارادوكسيكال قبلي در مورد دين و مدرن شدن دانست. سفر روانشناسانه ي او براي درك خويشتن، هم مستلزم عقب نشيني از جهان و هم به تفكر درباره ي فرهنگ هاي ديگر نياز داشت. مونتي براي درك خشونت عصر تاريخي خود به بينشي انسان شناسانه به درون ساير نظام هاي اجتماعي و سنت هاي فرهنگي نياز داشت. ما به صورتي پارادوكسيكال براي درك اشياء دم دست خود به غيريت نيازمنديم. شايد تجربه ي انسان شناسانه ي غيريت گامي ضروري در راه درك آگاهي از خويشتن مان باشد. همدلي جهان وطني مونتي با غيريت، مباني مناسبي براي انتقاد از خويشتن فراهم مي آورد. وجود تفاوت هاي فرهنگي و ديني به صورت ايده آل، مي تواند از طريق مواجهه اي عالم گير به رهيافتي شكاكانه و طعنه آميز به ارزش هاي دوره ي خودمان منجر شود. همين فاصله ي طعنه آميز از فرهنگ جنگجويانه ي اشرافيت فرانسه است كه اومانيسم مونتي را براي آگاهي مدرن، مناسب و جذاب مي كند.

پارادوكس نيچه: بنيادگرايي به مثابه ي مدرنيت

مدل هاي ابتدايي مدرن شدن خواه نا خواه غربي بوده اند. بدين ترتيب، استدلالي جامعه شناختي و منطقي براي اين ادعا وجود دارد كه جامعه شناسي ماكس وبر مدل كلاسيك سرچشمه ها و محتواي مدرنيت و نيز بينش بنيادين به پارادوكس هاي آن را فراهم مي آورد. از اين نظر، وبر، در نگرش به مدرن شدن به عنوان محصول رنج، متابعت زيادي از نيچه مي كند (استاوث و ترنر، 1988). با اين كه ممكن است به اثر اخلاق پروتستاني و روح سرمايه داري (وبر، 1930) به عنوان استدلالي تاريخي خرده گرفته شود، با وجود اين، تحليلي بي رقيب از باستان شناسي مدرنيت به دست مي دهد. وبر در مبحث اخلاق پروتستاني چنين استدلال مي كند كه گرايش غير عقلاني براي يافتن شاهدي بر رستگاري در نظامي الهياتي (كه در آن نهايتاً نمي توان هدف خداوند را كاملاً درك كرد) از طريق نظمي ديني براي زندگي راه حلي پيدا كرد كه بر زهد، سخت كوشي، شرافت فردي و جديت در هدف تأكيد مي كرد. توضيح اينكه اين نظريه ي رستگاري موجب اخلاق سلطه بر جهان مي شود؛ اخلاقي كه شك گرايي و عقل گرايي علمي را در برابر مناسك گرايي، مراسم كليسايي و كارهاي جادويي تشويق مي كند. پروتستانيسم به عنوان ديني از اين منشأ، فرقه اي شد كه بر سخت كوشي، زهد اين دنيايي، رد انتقادي مرجعيت كليسا (كه پايه اي در كتاب مقدس نداشت) و خصومت نسبت به نمادگرايي و شخص پرستي ديني تأكيد مي كرد. ديدگاه تراژيك پروتستانيسم عبارت است از اينكه درخواست آن براي نجات شخصي، قرابتي انتخابي با ارزش هاي سكولار و سرمايه داري عقلاني دارد.
اخلاق پروتستاني، مبنايي فرهنگي براي مدرنيت است، زيرا به بيان جامعه شناختي، ديدگاه غايت شناسانه در مورد تاريخ را تشويق مي كرد، از تلقي يكنواختي از حقيقت و مرجعيت استقبال مي نمود، اشكال سلسله مراتبي سخت سازماني را رد مي كرد، شكلي شبه دموكراتيك از حكومت را ترويج مي نمود كه بر خلاف سلطه به سبك كشيشان بود، ديدگاهي از مرجعيت را تشويق مي كرد كه مبتني بر مرجعيت متون مكتوب بود و مناقشه ي عمومي در آن ميسر بود، و سرانجام مجموعه اي از منابع ايدئولوژيك به وجود مي آورد كه بسيج آنها براي حمله به خودكامگي در اشكال اسقفي و شاهانه امكان پذير بود. هر چند ممكن است اين توصيف از پروتستانيسم به عنوان تيپ ايده آل مورد انتقاد واقع شود، ولي در اين استدلال مفيد واقع مي شود كه پروتستانيسم يك ديدگاه جهاني توحيدي تمام عيار بود نه يك ديدگاه شرك آميز. در اين مورد پروتستانيسم يك ايدئولوژي مدرن است. جالب است هنگامي كه وبر در شرح خود از منظرگرايي در كتاب Zwischenbetrachtung زوال مدرنيت را توضيح مي دهد، مفهوم شرك ارزشي را به كار مي گيرد. ريچارد رورتي (1998) نيز در توصيف رابطه ي بين پراگماتيسم و پسامدرنيسم درباره ي شرك ارزشي صحبت مي كند. تمايز اصلي با مدرنيسم توحيدي پروتستاني در اين نكته نهفته بود كه فرهنگ باروك كه در نظام هاي پادشاهي مطلق به چشم مي خورد، در برابر پروتستانتيسم عقلاني و فردگرا قرار داشت. در حالي كه پروتستانيسم خواهان معماري و نمودهاي فرهنگي ساده، انكار احساسات و تمركز فكر بر كتاب مقدس بود، باروك زينت و شهوتراني را تشويق مي كرد. افراط در فرهنگ باروك مساوي بود با تلاش براي احيا و تجديد خودكامگي (بوچي-گلوكزمان، 1994).

پروتستانيسم سرآغازي براي مدرنيت است، اما پارادوكس پروتستانيسم مانند پارادوكس بنيادگرايي مسيحي، يهودي و اسلامي معاصر اين است كه تلاش مي كند براي نسخه ي متعارف خود در متون سنتي مشروعيتي بيابد، اما اين متون، اغلب حمايت غير مستقيم يا حمايت مستقيم و صريح كمتري از بنيادها به عمل مي آورند. در واقع، متون مبنايي، سنت گرايي را در معرض نقد استدلالي قرار مي دهند. اگر بنيادگرايان منابع موجود داراي مرجعيت (روحاني، سنت كليسايي، ضوابط حقوقي، رسوم و غيره) را انكار كنند، لاجرم با مشكل اباحي گري و در نهايت با منظرگرايي مواجه مي شوند. مي توان در عمل، منظرگرايي را بدين معني گرفت كه هيچ "قانون" مرجعي وجود ندارد كه با آن بتوان اعمال اجتماعي را با اطمينان و بي ابهام، مشروعيت بخشيد. بدين جهت بود كه در اواخر قرن نوزدهم تاريخي گرايي از نقد كتاب مقدس منتج شد. به عنوان مثال، تحليل انتقادي متون مقدس نشان مي دهد هيچ منبع يگانه اي از متون مقدس وجود ندارد و بين متون و همان متون به عنوان تفسير، اختلاف وجود دارد. خلاصه اينكه هيچ متن دست نخورده و قطعي اي وجود ندارد؛ فقط متون وجود دارند. تاريخ نقد كتاب مقدس در اواخر قرن نوزدهم يادآور سردرگمي روشنفكري در داستان كتابخانه در كتاب هزارتو اثر خورخه لوئيس بورخه (1962) است، هنگامي كه اين سؤال پيش مي آيد: "آيا كتابخانه به عنوان يك كل معني دارد؟". شكست بنيادگرايي پروتستاني در يافتن مرجعيتي منسجم در متن مقدس، راه را براي شرك پسا مدرن يا به تعبير ديگر، منظرگرايي، ساخت شكني و شك گرايي در روايت هاي كلان باز مي كند.
اين ملاحظات مقدمه اي براي بحث هستند. سه مسأله بايد لحاظ شوند؛ اول اينكه بايد ديدگاه جامعه شناساني چون فرانك لخنر در مورد دين را رد يا حداقل مورد پرسش قرار داد؛ لخنر مي گويد "بنيادگرايي به خودي خود، يك مقوله ي جهاني و بخشي از گنجينه ي جهاني كنش جمعي است كه در دسترس گروه هاي ناراضي است اما همينطور نمادي جهاني در گفتمان جهاني در مورد شكل جهان است"؛ او در ادامه بر آن است كه اين ديدگاه "بنيادگرايي را به عنوان شكلي از ضد مدرنيسم" تفسير مي كند (لخنر، 1993: 28). واضح است كه بنيادگرايي پاسخي است از سوي گروه هاي ناراضي به فرايندهاي سكولار شدن، شهرنشيني و سنت زدايي كه ما آنها را تحت عنوان "مدرن سازي" مفهوم سازي مي كنيم. در تاريخ معاصر، انقلاب ايرانيان در برابر برنامه ي تغيير اجتماعي رضا شاه موردي كلاسيك به شمار مي رود. ضد مدرنيستي خواندن بنيادگرايي شيعه، دعوي گمراه كننده اي است. علما با ملي گرايي ايراني رژيم شاه مخالف بودند و امريكا را به عنوان دشمن اصلي خود مي دانستند، اما از ابزار مدرن از قبيل رسانه ها، بسيج عمومي و فناوري مدرن استفاده كردند (كمالي، 1998: 274).
ثانياً اينكه بين جنبش هاي اصلاحي پيوريتن در مسيحيت و جنبش هاي مدرنيستي اسلام در نيمه دوم قرن نوزدهم تشابه وجود دارد (آدامز، 2000؛ ترنر، 1994). مصلحاني از قبيل محمد عبده (1894 1905)، رشيد رضا (1865 1935)، طهطاوي (1801 1873)، جمال الدين افغاني (1839 1935) در موقعيتي كه تمدن اسلامي تا حد زيادي توسط امپرياليسم اروپا تهديد مي شد، عنوان مي كردند كه مدرن شدن اسلام مستلزم جنبش اصلاحي است كه آن را با اصولش سازگار سازد. اسلام به دليل دوري بيش از حد از مباني كاريزماتيك خود، تضعيف شده بود. اصلاح اسلامي به مسلماني حقيقي نياز داشت تا با بررسي قرآن و حديث پيام هايي بيابند كه سخت كوشي، قناعت و پشتكار را تشويق كند. تفسير صحيحي از قرآن نشان داد كه قرآن با علم مدرن و انديشه ي عقلاني سازگار است. فلسفه ي اصلاح گرايانه ي اسلام تلاش كرد تا نشان دهد مفاهيم بنيادگرايانه ي اسلامي، تمدن عقلاني و دموكراسي و سرمايه داري مدرن را تأييد مي كند. اسلام را وزنه ي سنگين اعتقادات عاميانه و باقي ماندن اعمال پيش از اسلام در جنبش هاي مورد اقبال صوفيانه فاسد كرده است (ترنر، 1998). بدين ترتيب بنيادگرا شدن اسلام گامي ضروري جهت مدرن شدن آن بود. بنيادگرايي معاصر اين مدل از مدرن شدن را با فرمول مكمل آن پذيرفته است: ضد امريكاگرايي و به ويژه دشمني رسمي با رسانه هاي غربي كه به رغم نفوذ گسترده ي تجارت مدرن و رسانه هاي مدرن در اجتماعات محلي صورت مي گيرد. بنيادگرايي اسلامي الگويي از غرب گرايي را به عنوان جبران جهان گرايي و شرق شناسي غربي پذيرفته است (احمد، 1992: 177).
سوم اينكه تعهد بنيادگرايانه به منابع متني، نتايجي پارادوكسيكال در پي دارد كه مشابه دشواري هاي نقد كتاب مقدس در مسيحيت دوره ي ويكتوريا است. نمونه ي حقوق زنان در مالزي و اندونزي به عنوان توصيفي از بحث و مناقشه در مورد مرجعيت متن قرآن جالب توجه است؛ مسأله در آسياي جنوب شرقي، علاوه بر نزاع بر سر قرائت هاي مدرن و سنتي از قرآن، اين است كه زندگي زنان عرفاً با رسوم محلي يا عادات تنظيم شده است كه بر نقش زنان در عرصه عمومي با ديدي مثبت و غير سلسله مراتبي تأكيد مي كند. نقش حجاب (پوشش و جدايي) در "جهان مالايي" ريشه ي عميقي نگرفته است. البته در خلال دهه هاي 1980 و 1990 علماي محلي در چندين ايالت مالايي تلاش كرده اند چند همسري را مجاز شمرده، تشويق كنند. گروه هاي زنان در مالزي و ساير كشورهاي اسلامي غالباً در به چالش كشيدن اين استدلال كه حق چند همسري منصوص در قرآن است، موفق بوده اند. نگاه سنت گرايانه قرآن چنين بوده است كه زنان مخلوق ثانويه (از دنده ي آدم) هستند و علت وجودي آنان ارضاي نيازهاي مردان (كشتزار مردان) است. گروه هاي زنان اين استدلالات را با سه ادعاي نقيض به چالش كشيده اند: (1) اين عناصر منسوخ قرآن با موضوع تساوي جنسيتي در باقي قرآن سازگار نيستند و يا جزو اصول محسوب نمي شوند؛ (2) آيات منسوخ نتيجه ي محيط تاريخي هستند (اصلي در تاريخي گرايي اسلام)؛ و (3) از آنجا كه قرآن انتظار دارد شوهر از همسر خود حفاظت كند و رفاه او را بيشتر نمايد، چند همسري مشكل بتواند با اهداف و مقاصد آرماني ازدواج مطابقت پيدا كند. پيچيده ترين دفاع از تساوي زنان متضمن توسل به هستي شناسي مشترك است. نوراني عثمان (عثمان، 1999: 173) چنين استدلال كرده است كه شريعت اسلامي با حقوق بشر تضادي ندارد، زيرا مؤيد مفهوم هستي شناسي عام است. اين آگاهي به هيچ وجه با اسلام بيگانه نيست و بر مفهوم قرآني هستي شناسي مشترك (فتنه Fitna) استوار است و به صورت تعبيري اسلامي از جهانشمول گرايي اخلاقي بيان مي شود كه سابقه آن بسيار بيشتر از گفتمان غربي در مورد حقوق بشر است و بدين ترتيب آموزه اي از خود جهان بيني قرآني است.
تلاش براي تحميل چند همسري بر اجتماعي كه در آن آداب و رسوم محلي به اندازه ي هنجارهاي اسلامي مبناي عمل واقع مي شوند، واكنشي انتقادي برانگيخته است. سنت چيست؟ ارتدوكس بودن و راست ديني چيست؟ اين دعوي كه هنجارهاي "واپس گرايانه" [مانند تعدد زوجات] محصول خاص و تاريخي بودنِ تعاليم قرآني هستند، موجب به وجود آمدن مباحث دشوار و طولاني مدتي مي شود كه موضوع آنها عبارت است از اينكه در واقع چه تعاليمي از لحاظ تاريخي خاص نيستند. اين مسأله، مشكلي اساسي در تاريخي گرايي غربي بود كه در آن كتاب مقدس صرفاً يك كتاب در ميان نسخه هاي محتمل و متعدد بديل بود.
در اندونزي، نزاع هاي تفسيري مشابه حول موضوع زنان در ادارات عمومي و به خصوص ادارات قضايي در حال رخ دادن هستند. تفاسير متداول از قرآن به خصوص در خاورميانه اين ديدگاه را مي پذيرد كه فقط مردان مي توانند منصب قضاوت را بر عهده گيرند؛ اما در اندونزي حداقل 100 زن قاضي در محاكم شرعي وجود دارند. انتصاب زنان با اسباب مختلفي توجيه مي شود و قرآن، به خودي خود و مجزاي از حديث و سنت، مستقيماً زنان را منع نمي كند. فقه حنفي چنين مي گويد كه زنان مي توانند در پرونده هاي مربوط به قوانين مدني قضاوت كنند، اما در پرونده هاي جنايي نمي توانند و در اندونزي دادگاه هاي اسلامي پرونده هاي مدني را پوشش مي دهند؛ از اين رو زنان مي توانند قاضي باشند. البته وقتي زنان در موارد جنايي قضاوت مي كنند در حوزه ي قضايي اسلامي نيستند و به اين ترتيب باز هم مي توانند قاضي باشند. از آنجا كه قرآن، زنان و مردان را به مخالفت با شر سفارش مي كند، مآلاً قاضي بودن زنان جايز است. سرانجام اينكه از منظر اين مقاله، جالب توجه ترين استدلال، در خصوص مرجعيت تاريخ است. به عنوان مثال اين حقيقت كه خلفاي راشدين، براي خود جانشين مؤنث تعيين نكردند، با مقتضيات تاريخي اي تفسير مي شود كه الزاماً شامل حال دوران مدرن نمي شوند.
اين نمونه هاي معاصر، وجوهي از اين استدلالند كه تلاش بنيادگرايانه براي يافتن بنيان ها و مباني، تحقيقات ديني را با معضل كلاسيك در خصوص هرمونتيك تفسير مواجه خواهد كرد. بدين معني، بنيادگرايان، سنت گرا نيستند زيرا سنت گرايان مي گويند باب تفسير (اجتهاد) بسته است. بر عكس، بنيادگرايان عملاً به علت نفس تحميل بسياري از ديدگاه هايشان بر عملكردهاي مرسوم كه در گذشته از طريق مصالحه يا سازش با سنت هاي اسلامي تداوم وجود مي يافتند، درگير باز تفسير شده اند.

. پارادوكس پارسنزي: رشد دين و وضعيت زنان
مشخصه كلي مدرن شدن، يعني خصوصي شدن دين، فكر و ذكر بنيادگرايان را، بالاخص در اسلام و يهوديت، به خود مشغول داشته است. چند تن از جامعه شناسان دين در مورد اين ويژگي مدرن شدن و جهاني شدن بحث كرده اند. به عنوان مثال، توماس لوكمان (1988) چنين مي گويد كه در يك نگاه وسيع، سه نوع ترتيبات ساختاري براي جهان هاي مقدس وجود دارد؛ اول اينكه دين در سراسر ساختار اجتماعي اشاعه يافته است؛وضعيتي كه ويژه ي جوامع باستاني است. دوم اينكه ممكن است فرايند تمايزيابي دين بر مبناي نزديكي آن به نهادهاي سياسي جامعه سنتي رخ دهد. سرانجام اينكه فرايند تمايزيابي و تخصصي شدن نهاد دين به عنوان عرصه اي مجزا براي عمل، مشخصه ي جوامع مدرن بوده است. تعدادي از نويسندگان از جمله پيتر برگر، رابرت بلا و نيكولاس لوهمان فرايند تمايزيابي كاركردي را معادل مدرن شدن دين تلقي كرده اند (به ير، 1994).
همانگونه كه فرانك لخنر و سايرين مي گويند، چنين مي توان نتيجه گرفت كه بنيادگرايي نشانگر جنبشي اعتراضي در جهت حمايت از فرايند تمايززدايي است؛ يعني مخالفت با رشد استقلال ساير سيستم هاي فرعي (سياسي، زيباشناسي، اقتصادي و غيره). اين تفسير جامعه شناسانه از بنيادگرايي، آن را در نقش جنبشي ضد مدرن قرار مي دهد. به عنوان مثال، پيتر به ير (1994: 104) چنين مي گويد كه "بنيادگرايي محافظه كارانه، ضد جهاني، خاص گرا و اغلب سياسي" نحله اي از واكنش هاي ديني به تخصصي شدن دين (به عنوان نظامي از اعتقاد و عمل و مرتبط با فضاي خصوصي) است. درستي اين مطلب واضح است كه بنيادگرايي اسلامي در تلاش براي تسري شريعت ديني به اعمال نهادهاي سكولار مانند بانك ها، خطوط هوايي، نيروهاي مسلح و نظام هاي آموزشي، فرايند تمايزيابي را نقض كرده است. هر چند اين ملاحظات درباره ي جهاني شدن خردمندانه هستند، اما معلوم نيست كه بنيادگرايي اسلامي كاملاً تحت طبقه بندي جنبش هاي محافظه كارانه، ضد جهاني، و خاص گرا قرار گيرد. يك نكته مسلم است و آن اينكه اسلام خود را ديني جهاني مي داند و به لحاظ تاريخي اين برداشت را نپذيرفته است كه خاص گرا باشد. اسلام بدين معني ضد جهاني نيست كه گسترش و جاذبه ي جهاني آن تا حد زيادي به وجود وسايل مدرن حمل و نقل منوط است، وسايلي كه بدون آنها رفتن انبوه مسلمانان به حج در مكه ممكن نخواهد بود.
باز هم قواعد حقوقي ناظر بر نقش اجتماعي زنان مبناي خوبي براي بررسي تقسيم بندي عمومي / خصوصي، نقش قانون و نتايج ناخواسته ي ارزش هاي بنيادگرايانه براي فرايند مدرن شدن است. تبديل شأن و منزلت زنان به يك مسأله توسط بنيادگرايي، مباحثي از سنخ مناقشات حقوق بشر را در مورد مشروعيت هنجارهاي سنتي رابطه ي جنسيتي پيش كشيده است. اين مباحث با مناقشات خود ما [غربي ها] در موضوع مرجعيت، حقوق بشر جهانشمول و فضيلت جهان وطني، نقاط اشتراكي دارد.
در سراسر جهان اسلام، مجادلات مدرن سازي بين سكولارها و بنيادگرايان حول شأن و منزلت زنان، نقش و ماهيت ازدواج و مرجعيت قانون خانواده متمركز شده است. باز هم مقايسه ي اين مباحثات با مناقشات مسيحيت و آيين يهود نشان مي دهد كه مواجهه با مدرن شدن و جهاني شدن، براي نهادهاي ديني موضوعات مشتركي به وجود مي آورد. الهيات اديان ابراهيمي، اساساً پدرسالارانه است: خداوند "پسر"، "رسول" يا "پيامبر" خود را مي فرستد تا با مردان در جهت تنظيم مناسب روح و اجتماعشان رابطه برقرار كند. در اين زنجيره ي مرجعيت، نقش زن يا حاشيه اي و يا تخريبي است. سرشت زنان في نفسه مخرب اهداف الهي است؛ از آنجا كه معنويت بر كنترل تمايلات جنسي متمركز است، اعجاب آور نيست كه زنان تا حدودي به ديده ي نگراني نگريسته شوند. در مورد مسيحيت، دشمني الهيات پولسي با زنان، مشهور است (ترنر، 1983). براي مقايسه مي توان به مفهوم "طب روحاني" در آثار رازي (864 925) مراجعه كرد؛ وي مي گويد مقاربت جنسي "چشم را تحليل مي برد، بدن را ضعيف مي كند و از بين مي برد، پيري زودرس، خرفتي و بي رمقي به بار مي آورد، به مغز و اعصاب صدمه مي زند، و قوّت را كاهش داده و تضعيف مي كند، و اين غير از امراض ديگري است كه از فرط كثرت قابل ذكر نيستند" (آربري، 1950: 81). فرايند مدرن شدن، زنان را وارد بازار كار كرده، حمايت قانوني براي آنان فراهم ساخته، طلاق را "بر مبنايي توافق" تسهيل كرده، از برابري جنسيتي در مورد حق انتخاب استقبال نموده و ارتقاي زنان در ادارات عمومي را ميسر كرده است. اين بسط ها، هم سنت گرايان و هم بنيادگرايان را در موضع دفاعي قرار داده است.
در مركز اين مبارزات عمومي، حجاب اسلامي اهميت فرهنگي قابل ملاحظه اي يافته است. در عقايد اسلامي پيمان زناشويي "پارادايم ريشه اي" است كه نقشه ي فرهنگي رفتار روزانه ي مردم را به دست مي دهد. ازدواج در شكل حقوقي آن يك قرارداد است؛ قرارداد فروش (عقد [مفرد عقود]) كه شامل فروش كالا و خدمات نيز مي شود. شوهر در ازاي مهريه و نفقه، حق انحصاري بهره برداري از خدمات جنسي زن، و مآلاً بهره وري از شخصيت او را به دست مي آورد. اين عقد به عنوان رابطه اي قراردادي، مستوجب داوطلب بودن و رضايت زن است. تنش در اين فرمول سنتي اين است كه زن هم شخصي حقوقي است، و هم ابژه؛ اما نتيجه ي ازدواج، تحميل وظيفه ي تمكين بر زن است. بر طبق عقد اسلامي، عدم تمكين زن هم موجب تضعيف حق انحصاري شوهر و هم تهاجمي به نظم اجتماعي است. دانشگاه هاي خاورميانه تبديل به زمينه هايي براي بنيادگرايان شده اند تا زنان روستايي را در مخالفت هاي فرهنگي عليه غربي شدن به كار گيرند، و در اين حال و هوا حجاب معاني متعددي به خود مي گيرد (باتمن، 1999: 94). البته در اين چهارچوب هنجاري، مجال فراواني براي مذاكرات منظم در مورد عملكرد ازدواج در زندگي روزمره وجود دارد.
بگذاريد به صورت خلاصه مورد ايران را در نظر بگيريم؛ زنان در مراحل مختلف مدرن شدن ايراني به كشف حجاب تشويق شده اند (براي مثال كشف حجاب سال 1936م/1315ش. و قانون حمايت از خانواده در سال 1967م./1335ش.). در طول سكولار شدن جامعه ي ايران تحت نظر رضا شاه، زنان مسلمان به موازات ورود به مناصب شهري جديد و تعامل با فرهنگ غرب، اقدام به كشف حجاب كردند. آيت ا … خميني همراه با افزايش مخالفت هاي ديني، زنان را به پذيرش حجاب به عنوان اعتراض به شاه و نمادي از تعهد ديني تشويق مي كرد. بنيادگرايان از اعتراضات زنان محجبه عليه رژيم پهلوي حمايت مي كردند و احترام به زينب [س] (نوه پيامبر) و استنان به سنت وي را ترويج مي كردند. خلاصه اينكه زنان از لحاظ سياسي براي تشكيل جنبشي توده اي عليه رژيمي ملي گرا و سكولار برانگيخته شدند و حول مجموعه اي از نمادهاي ديني سازماندهي گرديدند كه همواره و لزوماً با الهيات رسمي آيت ا … ها انطباق نداشت.

اين بازانديشي درباره ي شأن و منزلت زنان، نتيجه اي ناخواسته از بسيج سياسي و رونوشتي از موضوع ازدواج و نقش هاي زنان در مالزي و اندونزي است. همانگونه كه شهلا حائري (1993) گفته است، بنيادگرايان مجبورند با نتايج ناخواسته ي موفقيتشان به عنوان افراد انقلابي روبرو شوند. از جمله ي اين نتايج افزايش آگاهي سياسي در ميان زنان بود. شخصيت زينب [س] كه نشان دهنده ي زن در نقش هاي اجتماعي است، در زندگي زنان، نمودي از نيروي فرهنگي راديكال در زندگي زنان بوده است. زنان شهري، كه در معرض گفتمان بنيادين شيعي قرار گرفته اند، بر سر تفسير قوانين و رسوم ديني با روحانيون درگير شده اند. اغلب اين زنان منتقد را در مطبوعات به صورت زناني ضعيف، غرغرو و عصبي به تصوير كشيده اند. وضعيت زنان در نتيجه ي جنگ با عراق وخيم تر شد؛ جنگي كه در آن با كاهش تعداد مردان جوان آماده به ازدواج، مردان به چند همسري تشويق شدند. پاسخ زنان ايراني بدين صورت بوده است كه تنها در جامعه ي مسلمانان راستين است كه مرد مي تواند بين چند همسر عدالت را رعايت نمايد و در شرايط حاضر زنان تنها متحمل بي توجهي و قساوت مي شوند. هم در ايران و هم در پاكستان، عصبانيت مراجع با فتواهايي آشكار مي شود كه قاعده مندي حجاب را مشخص مي كنند و پرهيز از "بدحجابي" را تضمين مي نمايند.
اين مثال تا حدي به دليل توصيف ماهيت چند ظرفيتي متون اديان سنتي و پذيرش تفاسير متفاوت حايز اهميت است. اگر سنت گرا را بدين معني بگيريم كه واكنش او مانند مورد مالزي شامل ادعاي ارزش رسوم محلي باشد، بنيادگرايان، سنت گرا نيستند. تلاش در راه تحميل امور متعارف اسلامي ضرورتاً مشكلاتي را پديد مي آورد مبني بر اينكه متن مقدس كجا خاموش است و كجا واگرا. بدين ترتيب اين راهبرد مبتني بر متن، تحميل هنجارهاي شريعت را به عنوان پاسخي به تخصصي كردن دين و صرفاً موضوعي در باب خصوصي شدن دشوار مي سازد. بايد گفت در جامعه شناسي حقوق ماكس وبر مشكلات مربوط به كاربست قانون مقدس براي شرايط متغير بسيار واضح مشخص شده اند (ترنر، 1998: 107-121). تلاش براي خلق متني بسته از طريق بستن باب تفسير، لزوماً بايد فاصله اي بين جهان هنجاري قرآن و اقتضائات زمخت دنياي روزمره به وجود آورد.
. پارادوكس مك لوهان: حقوق جهاني و نسبي گرايي فرهنگي
ادعاهاي مربوط به جهاني بودن دانش و به ويژه جهاني بودن حقوق به وضوح در ميان علماي اجتماعي، حداقل از زمان چاپ كتاب موقعيت پسامدرن از ژان فرانسوا ليوتار (1984 [1979]) در سال 1979، به اموري تاريخ گذشته بدل شده اند. اين فرض كه ممكن است "حقيقت"ي به دست آيد كه آنچه ما در مورد جامعه مي دانيم را بتوان به محك آن سنجيد، از مواضع مختلف مورد انتقاد واقع شده است. از نظر فلاسفه اي مانند ريچارد رورتي، ما بايد به پراگماتيسم متشبث شويم، تا بپرسيم كه آيا نظام اعتقادي در خدمت اهداف مفيدي هست يا نه، نه اينكه بپرسيم يك نظام اعتقادي حقيقي است يا خير. هر برداشتي كه بر مبناي آن كسي بتواند با اطمينان، در مورد قوانين اخلاق عام صحبت كند، نيز بيش از پيش قديمي انگاشته مي شود. اهميت رورتي در اين مناقشه به ويژه از آن جهت است كه شخصيتي در احياي پراگماتيسم به عنوان نسخه ي امريكايي از نسبي گراي است (ديكستين، 1998).
طي دو دهه ي گذشته، بين نسبي گرايي انسان شناختي و انتقادات پسا مدرن به مفروضات جهانشمول گرايانه ي گفتمان اخلاقي سنتي، ائتلافي مهم به وجود آمده است. البته ممكن است انسان شناسي با توجه به تعهدش به تدقيقات قوم نگارانه در بيشتر قرن بيستم نسبي گرا محسوب شود، اما طي سال هاي اخير، هم پسامدرنيست ها و هم متون مربوط به حوزه ي استعمار زدايي و مطالعات اقشار فرودست حمايت هاي افزون تري از نسبيت گرايي انسان شناختي مبذول داشته اند. تضعيف متون كلاسيك و معيار نيز موجب تقويت اين گرايش نسبي گرايانه شده است. بدين ترتيب روشنفكران از آرمان جهان وطن گرايي كانت و اشتياق وي به صلح پايدار دور شدند (بوهمن و لوتز- بوخمان، 1997).
نسبي گرايي فرهنگي و اخلاقي به استثناي چند مورد معروف (گلنر، 1992) عموماً در ديدگاه هاي روشنفكران مشترك هستند؛ اما ما در برهه اي زندگي مي كنيم كه دانشمندان اجتماعي به نظريات جهاني شدن پر و بال گسترده اي مي دهند. البته اين فرض كه دنياي مدرن در معرض فشارهاي جهاني در زمينه اقتصاد فرهنگ و سياست است، ضرورتاً بدين معنا نيست كه مجموعه اي متناظر از مفروضات وجود دارد مشعر به اينكه دنياي اجتماعي يكپارچه تر مي شود. عصر جهاني اتوماتيك وار موجب "مك دانلدي شدن" نمي شود؛ زيرا همچنين [در مقابل،] فشارهاي نيرومندي در جهت محلي گرايي و التقاط وجود دارد. با وجود اين، ديدگاهي فراگير در جامعه شناسي وجود دارد كه طبق آن نيروهاي توانمندي به سمت و سوي تجربه ي دهكده ي جهاني وجود دارد. رشد جهانگردي جهاني، ورزش هاي جهاني، شبكه هاي ارتباطي جهاني، آژانس هاي جهاني مانند سازمان بهداشت جهاني و يونسكو و تجربه ي جهاني بحران هاي پزشكي مشترك مانند ايدز و اچ. آي. وي. نكات برجسته ي جهاني شدن هستند كه موجب تجربه ي مشترك تغيير اجتماعي مي شوند.

بديهي است نسبي گرايي فرهنگي داراي تاريخي طولاني تر از تاريخي گرايي قرن نوزدهم يا انسان شناسي فرهنگي قرن بيستم است. من در اين بحث، مي خواهم از منظر شرق شناسي غربي انتهاي قرن نوزدهم به مسأله ي جهان وطن گرايي و نسبي گرايي فرهنگي رهيافتي بيابم؛ يعني زماني كه جنگ هاي ديني اروپا را تقسيم كرده بود و اسلام (در شكل امپراطوري عثماني) تهديدي قدرتمند و واقعي براي استقلال سياسي اروپا به شمار مي آمد. من براي شكل دادن به اين بحث، به بررسي شك گرايي جهان وطني ميشل مونتي مي پردازم كه ديدگاه هاي اخلاقي او منبعث از برخوردهاي ديني بين كاتوليك هاي فرانسوي و پروتستان ها بود. دلمشغولي هاي مونتي نسبت به دوره ي خودش نقطه اي مفيد است كه مي توان با آن باب بحث هاي شرق شناسي، تسامح ديني و نسبي گرايي را باز كرد. كوشش او براي كنار آمدن با برخوردهاي ديني و تنوع اخلاقي از طريق نظريه اي در باب شكاكيت، راه علاجي براي اين تكبر ماست كه نسبي گرايي، غيريت و تفاوت، تا حدودي مختص مخمصه هاي مدرن هستند. با وجود اينكه مونتي نسبي گرا به نظر مي آيد، نسبي گرايي فرهنگي او آب گل آلود و پوششي بلاغي است. مونتي تأكيد مي كند كه بر مبناي نسبي گرايي "آنچه ما بربريت مي ناميم صرفاً چيزي است كه ديگران انجام مي دهند" (فريم، 1957: 205). البته كتاب مقالات او به واقع اين استدلال را به چالش مي كشد، زيرا او تصديق مي كند كه در صورت پذيرش صاف و ساده ي نسبي گرايي مسائل مربوط به عدالت را نمي توان به سهولت به بحث گذاشت (مونتي، 1965).
ممكن است نظريه ي خوش بينانه ي جهاني شدن ما را به ديدي اشتباه از جهان منحرف كرده باشد كه جهان از لحاظ فرهنگي يكپارچه است يا اينكه حداقل مي تواند چنين يكپارچگي اي داشته باشد. نسبي گرايي فرهنگي مانعي بر سر راه هر گونه بحث جدي در باب عدالت است و همانند ليبراليسم به صورت پارادوكسيكال متحمل چنين معضلاتي است. در جهاني كه ساكنان آن ليبراليسم را نمي پذيرند، يك ليبرال چه مي كند؟ به عنوان مثال، يك ليبرال بايد با فاشيسم مشكل داشته باشد، چون فاشيسم معيارهاي آزادي بيان را نمي پذيرد. نسبي گرايان فرهنگي با بنيادگرايان همين مشكل را دارند، هنگامي كه بنيادگرايان نسبي گرايي را به عنوان جنبه اي از مرض سكولاريسم در نظر مي گيرند. بحث من به دنبال آن است تا از طريق شرحي مقدماتي از مونتي به جهت دفاع از فضيلت جهان وطني به عنوان ضميمه اي لازم براي امكانات شهروندي جهاني به اين سؤالات نسبي گرايي بپردازم.
. پارادوكس مونتي: مسأله شرق شناسي
خواسته ي مونتي كه در فضاي جنگ هاي ديني فرانسه زندگي مي كرد، اين بود كه به اصلاحي اخلاقي از شرافت فرانسوي دست يابد كه اخلاق جنگاورانه ي آن مانع مصالحه سياسي و مهرباني مي گشت. مونتي كه از اين منظر مي توان او را نظريه پرداز اوليه در مورد تمدن به سبك نوربرت الياس (1978) دانست، چنين مي گفت كه روح خشونت زندگي اشرافي موجب تخريب جامعه ي فرانسه شده است. سؤال او به اين سادگي بود: اگر بخواهيم صلح و تمدن را باز گردانيم، رفتار مناسب طبقه ي اشراف چيست؟ از خلال بررسي دقيق مقالات مربوط به انتقام و بخشش مي توان ديد مونتي استدلالي ارايه مي دهد كه بر مبناي آن "انسانيت" را مبناي مهرباني و همدردي معرفي مي كند. "انسانيت"، انتقام و رنجش را تعديل مي كند (كوينت، 1998). مونتي از قساوت و خشونت دوران خود شوكه شده بود. انسان ها همانند حيوانات شده بودند و خوشي آنان، اذيت و آزار ديگران بود. چگونه ممكن بود چنين چيزي را شرافت واقعي در نظر گرفت؟ شكار به عنوان سرگرمي اصلي اشراف، آنان را براي شغلي جنگجويانه آماده مي كرد كه در آن خشونت وحشتناكي را بر بشريت اعمال مي كردند. او ميان اشراف گردنكش فرانسوي و متعصبان ديني سر سخت، گلادياتورهاي رومي و آدم خواران برزيلي وجه مشتركي يافت. اين ها از وجوه مختلف نشان دهنده ي فضايل فلسفه ي رواقي هستند كه از نظر مونتي، نتايجي منفي دارند. رفتار محكم جنگجويان رواقي، مصالحه و همكاري را از ميان مي برد. مونتي به سراغ ارزش هاي نرم تر (زنانه) رحمت و مهرباني و لطافت رفت.
توجه مونتي به آدم خوارهاي برزيلي ابزاري بود براي تحليل خشونت در جامعه ي خود او. تلقي او از شرق شناسي، به عنوان وسيله اي ادبي براي مطالعه ي جامعه او است. در واقع اين رويكرد بخش مهمي از هدف انساني درك جامعه ي خود از طريق مطالعه ي ساير جوامع بود. اخلاقيات مونتي (انعطاف، بخشيدن، اعتدال، گفتگو به جاي جنگ از طريق پذيرش فضايل زنانه به جاي رواقي گري مردانه) مي تواند موجب رفتار انساني تر مردان نسبت به يكديگر شود و شايد هموطنان او را از جنگ هاي داخلي خلاص كند و شرايط عدالت را احيا نمايد. موضع اخلاقياتي مونتي به تنشي بين همدردي و درك ديگران و طلب عدالت پايان مي پذيرد.
اين توصيف موجز مونتي، توجه را به اين حقيقت جلب مي كند كه سرآغاز به اصطلاح "مشكل اديان ديگر" (و در نتيجه مشكل جوامع ديگر) حداقل مي تواند از استعمار امريكا توسط اروپاييان شروع شده باشد. البته در حالي كه مباحث مدرن با موضوع ديدگاه هاي غربي در مورد شرق، نتيجه برخوردهاي جهاني پس از جنگ است، سابقه ي مناقشه "فرهنگ هاي ديگر" را مي توان به صورت تاريخي در برخورد بين اديان ابراهيمي يافت. موضوع اصلي اين است كه اسلام، مسيحيت و يهوديت گونه هاي يك دين اصلي هستند (دين ابراهيمي)؛ اما براي اينكه غرب از لحاظ دسته بندي از شرق مجزا شود، مختلف شده اند. به بيان تاريخي و فرهنگي نمي توان ديانت ابراهيمي را به صورت شسته رفته و قطعي به مكان ها و مقاصد خاص جغرافيايي نسبت داد؛ اما چنين نسبت هايي به جهت مقاصد سياسي بايد داده شوند. اين اديان در سنت خداي بلند مرتبه، كتاب مقدس، غايت شناسي ديني و شجره ي پيامبران كاريزماتيك مشترك هستند. در حالي كه شايد معادل شمردن مسيحيت و اروپا در دوره ي مدرن، دردسر ساز به نظر نرسد، اما مسيحيت ديني است كه ريشه هاي متألهانه ي آن در سنت نبوي توحيد راديكال يهوديت قرار دارد و سرچشمه ي جغرافيايي آن خاور نزديك است. از اين جهت، شرق شناسي يك دعواي خانوادگي است و بدين ترتيب، غيريت اديان ديگر، هم اجتناب ناپذير است و هم عجيب. در تصور غربي، شرق يك ديگر ممنوعه به نظر مي رسد كه همزمان، هم نفرت انگيز، و هم اغواگر و هم جذاب به نظر مي رسد. شرق، همانند حجاب، هم دور افتاده و هم دعوت كننده است. از قرن هجدهم، شرق در سنتي ادبي و بصري قرار داشته است كه هم رمانتيك و هم فانتزي است.
اين تنش هاي معاصر، تاريخي طولاني دارند كه با تأسيس اسلام به عنوان "دارالايمان" در قرن هفتم ميلادي شروع مي شود. اين روابط به جاي آنكه ساده و اندك باشند، پيچيده و متنوعند و پيوندهاي ديني ميان اسلام و مسيحيت تحت الشعاع برخوردهاي بين منطقه اي در مورد منابع اقتصادي و سياسي قرار گرفته اند. من نيز به فرجام اين بحث علاقمند هستم تا ذات وحدت گرايي ديني به عنوان مدلي براي جهان وطن گرايي سكولار و فرصت هاي درك و همكاري بين تمدني را به تماشا بنشينم (وات، 1991). من توجه كمي به اقتصاد سياسي برخوردها و همكاري بين اديان دارم و بيشتر به تتبع در متوني مي پردازم كه خود، گفتمان شرق شناسي را شكل داد. در اينجا هدف عبارت است از درك مؤلفه هاي اصلي شرق شناسي به عنوان نوع خاصي از ايدئولوي، از طريق بررسي آثار تعدادي از نويسندگان با نفوذ. كيفيات متني اين مجادله درباره ي شرق در اين كاوش از اهميت خاصي برخوردار است.
همين غيريت جغرافيايي است كه در عين حال، درون گرايي ذهني ما را تعريف مي كند؛ هستي ما بر مبناي نفي هايي كه در تقابل با يكديگرند توضيح داده مي شود و بنا به نظر ادوارد سعيد، دايمي و گريزناپذيرند. سعيد در كتاب فرهنگ و امپرياليسم (سعيد، 1993) بر آن است كه هويت مدرن غرب با مستعمراتش تعريف مي شود؛ البته اين مستعمرات تنها مكان هاي فيزيكي در جغرافياي سياسي نيستند؛ آنها با تعريف رويكرد ما به امثال جنسيت و نژاد مرزها و حدود آگاهي ما را تنظيم مي كنند. در پارادايم مبحث اخلاق پروتستاني، بومي به كسي اطلاق مي شود كه نه تنها فقير و سنتي است، بلكه هرزه و تنبل هم هست. به عنوان مثال، در جريان تكامل شرق شناسي، نمايشنامه هاي شكسپير بينشي ارزشمند در مورد شخصيت شناسي چنين چهره هاي شرقي ارايه مي كند. طوفان كه در سال 1611 نوشته شده است بر مبناي پاره اي اسناد دريانوردي است كه غرق شدن كشتي هاي آن دوران را نشان مي دهد. كاليبان كه شايد در مواجهات اوليه با مردم اصيل هند غربي و امريكاي شمالي الگوسازي شده است، فريبكار و خطرناك است و در تقابل با تصوير منفي آينه اي ميراندا قرار دارد كه كامل، طبيعي و زيباست. ميل جنسي كاليبان به "ميرانداي معشوق" تحت نظر دقيق ريش سفيد قبيله، بخشي از نزاع اخلاقي نمايشنامه را تشكيل مي دهد.
مطالعه ي شرق شناسي بايد شامل تحليل ضد سامي گري نيز باشد. ديدگاه منفي نسبت به اسلام بخشي از خصومت بزرگ تر نسبت به فرهنگ هاي سامي در غرب است. اگر كاليبان نشان دهنده ي چهره اي مؤثر و نافذ در تكامل مفهوم اروپايي غيريت است، شايلاك چهره اي ديگر را نشان مي دهد. تاجر ونيزي اثر شكسپر كه در سال 1596 نوشته شد، مشابهت هايي با يهودي مالت اثر مارلو دارد و ضد سامي گري انگلستان اليزايني را نشان مي دهد (براون، 1955). در اروپا، ضد سامي گري عمومي اي وجود دارد كه در آن اغلب، دشمني با يهوديان با عداوت با مسلمانان همعنان شده است. به طور كلي، نقد شرق شناسي، پيوند عجيب و غريب بين اين دو شكل نژادپرستي يعني ضديت با يهود و معارضه با عرب را مورد توجه قرار نداده است. سعيد، در مقدمه ي شرق شناسي (سعيد، 1978: 27-28) مي نويسد:
" … [به] علاوه و با منطقي تقريباً گريزناپذير، خود را مشغول نگارش تاريخ از ديدگاهي يافته ام كه پنهاني با ضد سامي گري غرب، همدست است. اينكه ضد سامي گري و، همان گونه كه در شاخه ي اسلامي آن بحث كردم، شرق شناسي، بسيار به هم نزديكند حقيقتي است تاريخي، فرهنگي و سياسي؛ طرفه حقيقتي كه فقط كافي است به يك عرب فلسطيني بگوييد تا آن را كاملاً درك كند.
سعيد در جواب منتقدانش شباهت هاي بين "ضد سامي گري" و آنچه او "اسلام هراسي" مي نامد را يادآوري مي كند. در حقيقت، دو گفتمان شرق شناسي وجود دارد: يكي به اسلام مربوط است و ديگري به يهوديت. دو گفتمان مربوط به سامي ها در شرق شناسي موجود است: "گفتمان اسلامي رخنه ها و گفتمان يهودي تناقضات" (ترنر، 1983: 29). در حالي كه اسلام با فقدان هايش تعريف شده بود (عقلانيت، شهرها، زهد و غيره)، يهوديت با ذات تناقض آميز احكام شرعي اش شناخته مي شد. به عنوان مثال، بنا به تحليل وبر در يهوديت باستان (وبر، 1952)، احكام روزه، جست و جوي رستگاري شخصي را به مجموعه اي از تجويزهاي مناسك گرا تبديل مي كنند كه مانع تحقق كامل عقلانيت توحيدي آيين يهود مي شود. از نظر وبر، عقلانيت نبوت توحيدي يهودي، توسط روزه ي مناسكي تضعيف مي گردد.

تجربه ي آوارگي يهود و تنفر قومي بدين معني بود كه يهوديان آواره، جهان وطن و غريبه به نظر مي رسيدند. مفهوم "يهود سرگردان" اين معنا را متبادر مي كند كه تعهد آنها به حكومت ملي را نمي توان مسلم گرفت. در قرن بيستم، نفرت هيتلر از يهوديان ويني نتيجه ي مواجهه با چيزي بود كه او توده اي از چهره هاي عجيب و غير دوستانه مي ديد. يهود در عين حال كه عجيب بود، بر مبناي الهيات عهد جديد، به دليل خدعه ي ديني، گناهكار نيز بود. اين ايستارهاي اوليه ي ضد سامي از لحاظ فرهنگي اهميت بسيار داشت، زيرا مسيحيت به عنوان پايه ي ارزش هاي غربي به صورت سنتي تلاش مي كرد با ساير اديان ابراهيمي تفاوت داشته باشد. دقيقاً بدين دليل كه يهوديت و اسلام مشتركات بسياري داشتند (توحيد، وحي نبوي و كاريزماتيك، دين متكي بر كتاب و نوعي باور اساسي به معاد) بايد از نظر فرهنگي خود را به وسيله گفتماني از تفاوت قومي و اخلاقي از سنت مسيحيت جدا مي كردند. هويت منزوي يهودي، سؤالات مهمي را در مورد مشخصه ي فرايندهاي تمدني در اروپا برانگيخت (راسل، 1996: 83).
سرانجام، در حالي كه برخوردهاي ديني به قوت خود باقي بود، دوره هايي از همكاري ديني و تأسيس نهادهايي كه همكاري ديني را ممكن ساختند، نيز وجود داشت. در بحث هاي اخير شرق شناسي و استعمار زدايي، گرايشي براي ترسيم تصويري مشحون از يأس و نزاع از روابط بين ديني در توسعه ي جامعه مدرن وجود دارد. با وجود اينكه اغلب، نظريه ي سياسي غرب الگوهاي ليبرال تقسيم قدرت را تنها مبناي اتفاق آراء تلقي مي كند، نبايد نظام "ملت" اسلام را به عنوان الگويي محدود، اما نسبتاً موفق از مديريت اختلافات ديني و فرهنگي فراموش كرد. نظام "ملت" امپراطوري عثماني از حدود سال 1456 تا سقوط آن در جنگ جهاني اول وجود داشت. تا پايان قرن نوزدهم، اصلاح طلبان درون حكومت عثماني اصلاحاتي را معرفي كردند كه نظام را به سمت نظامي سكولارتر و دموكراتيك تر سوق مي داد كه اين امر مسلماً بر مبناي ديدگاه جان لاكي در مورد آزادي نبود. ويل كيمليكا (1995: 157-158) نظام "ملت" را "فدراسيوني از دين سالاري ها" توصيف مي كند كه "شايد توسعه يافته ترين الگوي تسامح ديني غير ليبرال" را به دست مي دهد. اين نظام به غير مسلماناني مانند يهوديان، ارامنه و ارتدوكس هاي يوناني اين حق جمعي را اعطا مي كرد كه اعمال ديني را در درون محدوده ي اجتماع خود انجام دهند. هر چند كه آنان اجازه نداشتند در خارج از اجتماع خود به تبليغ دينشان بپردازند، اما اين نظام را مي توان به راحتي با في المثل الگوي غير تسامحي ديني در شبه جزيره ايبريا پس از فتح مجدد مقايسه نمود.
فضيلت جهان وطني: پارادوكس اخلاقي
از آنجا كه اديان جهان نيروهاي قدرتمندي در جهت انسجام اجتماعي بوده اند، ضرورتاً فرهنگ طرد را [نيز] بسط و گسترش داده اند. به ويژه توحيد، دشمن تفاوت فرهنگي دروني و در نتيجه، دشمن منابع خارجي جايگزين براي مرجعيت بوده است. اين نظام هاي سنتيِ شمول و طرد، در عصر جهاني شدن با چالش التقاط مواجه شده اند. موضوع ديگر، رابطه ي بين الگوهاي ملي و ديني انسجام است. از يك طرف با مفهوم وفاداري گرم / سرد كه از آثار مارشال مك لوهان به دست مي آيد (مك لوهان، 1964) و از طرف ديگر با مفهوم انسجام سخت / سست كه از آثار مايكل والزر نتيجه مي شود (والزر، 1995، 1997) مي توان وفاداري سياسي به حكومت و انسجام اجتماعي را بر حسب فضاي چهار خاصيتي بيان كرد كه نشان دهنده ي عمق و قدرت اشكال شمول است. اين فضاي چهار خاصيتي ما را قادر مي كند كه مآلاً نظريه اي از وفاداري و انسجام در جامعه مدرن طراحي كنيم. انسجامات سخت به خوبي يك نوع مداخله ي اجتماعي (مانند قبيله ي آرونتا در تحليل اميل دوركيم از انسجام مكانيكي در كتاب صور ابتدايي حيات ديني (دوركيم، 1954) را توضيح مي دهد. دنياي آرونتا شامل اجتماعاتي بسته از زندگي شبه بدوي قبيله گرايي شكار / گردآوري بود. روابط اجتماعي آنان تا حد زيادي دايمي، عاطفي و محكم بود و نظام اعتقادي شان توسط فرهنگ هاي بيروني يا سكولار شدن به چالش كشيده نمي شد. در مقابل، جوامع مدرن حول بازارهايي از غريبه هاي ناشناس سازمان دهي شده اند كه متحرك و منقطع هستند. تمايز بين وفاداري هاي گرم / سرد از تحليل مك لوهان از ارتباطات مدرن اقتباس شده است؛ به عنوان مثال، تلفن، ارتباطي يك بعدي و با وضوح بالا ارايه مي دهد. تلفن، رسانه اي سرد است، در حالي كه حالت قبيله اي ارتباط سنتي با ابزار شفاهي و مناسكي گرم است. اين تمايز در نظريه ي مك لوهان در باب رسانه در فرجام گفتار به كار گرفته شده است تا در مورد حالت هاي وفاداري در دولت مدرن صحبت كنيم.
حال، در نظامي از فرهنگ هاي جهاني، شهروندان پسامدرن يا جهان وطني با وفاداري سرد و الگوهاي سست انسجام توصيف مي شوند. در واقع، مي توان چنين گفت كه حالت يا جهت گيري مشخصه ي شهروند جهان وطني در حقيقت يكي فاصله گيري سقراطي يا "تذبذب" است. شخص "مذبذب" همواره ديدگاه هاي خود در مورد جهان هاي اجتماعي را در شك نگاه مي دارد، زيرا همواره در معرض مرور و صورت بندي مجدد هستند. تصور او از جامعه همواره موقتي است و در مورد روايت هاي كلان مشكوك است؛ زيرا "واژگان غايي" او همواره در معرض تفتيش و تصحيح بيشتر قرار دارند. ديدگاه هاي "مذبذب" او از جهان همواره براي "زمان حاضر" است. هنگامي كه فكر جهان وطني سرد باشد، روابط اجتماعي شخص "مذبذب" لزوماً سست خواهند بود. در واقع دوستي هاي ايميلي و شبكه هاي الكترونيكي در جهان پسا مدرن، الگوهاي جديدي از دوستي هستند. در شرح من از پرسش زنان مالزيايي درباره ي عقد ازدواج، مباحث مطرح شده در مورد قضاوت زنان در اندونزي، يا به چالش كشيدن حكم هاشمي رفسنجاني در مورد پذيرش چند همسري مردان از سوي زنان، مي توان تفكري را مشاهده كرد كه مفهوم "تذبذب" در معناي مد نظر ريچارد رورتي را متبادر مي كند. بدين معني كه آيا اين عملكردها براي ارتقاي جامعه ي خوب مفيدند؟ اشخاص "مذبذب" كساني هستند كه تا حدي از دنياي سنتي خود بيرون انداخته شده اند و خود را در حالتي جديد مي بينند كه پاسخ هاي قديمي ديگر كار نمي كنند. آنان به بازانديشي تمايل دارند، زيرا به نقطه ي انسان شناسي هرمنوتيك رسيده اند. در اين زمينه انديشه انسان شناسانه، جهان عبارت از مكاني است مشحون از وفاداري هاي نزاع آميز و تفسيرها.
مسأله آخر من اين است كه با توجه به پيچيدگي و التقاط جامعه مدرن، هيچ جايگاه مناسبي براي احساسات واقعي يا گرم وجود ندارد. حساسيت هاي ميان فرهنگي و نياز به تعامل مستمر با غريبه ها، "تذبذب" را به عنوان نتيجه بخش ترين هنجار ذكاوت و اساس ذوق ارتقا مي دهد. "تذبذب" به شبيه سازي اي شبيه است كه براي تعامل در جوامع چند فرهنگي مورد نياز است (رورتي، 1989). در چنين جهاني فاصله "تذبذب" به صورتي كاركردي با التقاط جهاني سازگار است؛ زيرا همگي در شهر زيملي، غريبه شده ايم. عواطف گرم و انسجام سخت براي مراوده ي اجتماعي فاقد كاركرد هستند؛ روابطي كه بايد در سطحي ظاهري و نيرنگ آميز اتفاق بيفتند. گر چه انتقادات فراواني به خشكي احساسي شهر نيرنگ وارد شده است، ممكن است پساعاطفه گرايي (مستروويچ، 1996) از لحاظ كاركردي براي جامعه ي مدرن لازم باشد تا به عنوان نظامي اجتماعي وجود داشته باشد.
شايد اين اعتقاد خيلي فانتزي باشد كه اشخاص "مذبذب" دقيقاً به خاطر درگيري شان با مباحث و علائق جهاني و نظر به آگاهي از غوطه وري در التقاط، تمامي مدعيات تفوق و غلبه ي فرهنگي رد مي كنند. دقيقاً بدين دليل كه ما در معرض نيروهاي جهاني پسا مدرن شدن قرار گرفته ايم، اين موقعيت بايد براي اشخاص "مذبذب" خوشايند باشد كه از فرهنگ هاي پسا استعماري حمايت مي كنند و از تنوع رو به تزايد فرهنگ هاي انساني استقبال مي نمايند. با آگاهي از تنش هاي بين فرهنگ هاي محلي و فرايندهاي جهاني، فضايل جهان وطني بايد مباشرت فرهنگ هاي متزلزل را بر عهده گيرد. اشخاص "مذبذب" كه بر اهميت تكاملي تنوع زيستي واقف اند، بايد به همان اندازه در حمايتشان از عدم تجانس فرهنگي محتاط باشند.
با توصيف روشنفكر به عنوان شخص "مذبذب"، شايد چنين معني شود كه روشنفكر نسبت به مباحث اخلاقي بي تفاوت است. مقصود من از عنوان كردن فضيلت جهان وطني، صرفاً بي تفاوتي اخلاقي نيست. ما اغلب، روشنفكر را به عنوان قهرماني فرهنگي در نظر مي گيريم كه با جديت به علل اجتماعي و سياسي متعهد است. در واقع، بايد فرهنگ هاي ديگر را در يك معناي روانكاوانه در نظر گرفت، كه در آن تحليل گر عادي بايد دقيقاً به سخن ديگري گوش فرا دهد. واكنش هاي اخلاقي به رنج ممكن است نياز به هيجان نداشته باشد، اما مستلزم توجه به عنوان درگيري عاطفي كنترل شده است. مي توان گفت كه فضايل جهان وطني اين امكان را دارند تا محتاطانه به مباحث فرهنگي اي از قبيل حفاظت از اصطلاحاً "فرهنگ هاي بدوي" و اجتماعات بومي بپردازد كه آشكارا توسط جهاني شدن گردشگري مورد تهديد قرار گرفته اند و در دفاع از محيط زيست و زبان هاي رو به نابودي احساس مسؤوليت كند. روشنفكر جهان وطني چنين استدلال نمي كند كه بنيادگرايي در معناي صاف و ساده ي خود، نادرست است. به جاي آن، براي بررسي، به صداهاي محلي گوش مي دهد تا در آنها تتبع كند و در صورت لزوم مناقشه اي برانگيزد.
اين گفتار تلاش كرده است از اين توصيه پيروي كند كه اولاً، بنيادگرايان را به عنوان سنت گرايان گمراه يا ضد مدرن نبايد طرد كرد و ثانياً، در تعليل اين نكته بايد گفت از آنجا كه متون سنتي همواره در معرض سؤال هستند و بوده اند، بدين معني به هيچ روي واژگان غايي نيستند. به همين ترتيب مي تواند چنين معني دهد كه نمي توان به صورت خودكار ديدگاهي كاملاً انتقادي نسبت به ملي گرايي به عنوان مبنايي براي هويت شخصي داشت. واضح است كه ملي گرايي در جوامع اروپايي رو به افزايش است؛ زيرا سقوط كمونيسم خلأي هويتي بر جاي گذاشته است. معمولاً روشنفكران دشمن ملي گرايي بوده اند، اما مهم است كه ميان نسخه هاي ليبرال و غيرليبرال ملي گرايي تمايز قايل شويم، و همچنين فرق قايل شويم بين ايده ي ملت به عنوان هويت فرهنگي و ملي گرايي به عنوان يك جنبش سياسي. ابرام بر تعلق به يك ملت خود به خود به مفهوم مشاركت در يك جنبش ملي گرايي غيرليبرال نيست.
فرجام كلام: "تذبذب" جهان وطني
در فرجام بحث، مي توان مؤلفه هاي فضيلت جهان وطني را چنين برشمرد:
-"تذبذب"، به عنوان يك روش فرهنگي و نيز به عنوان نوعي ذهنيت امروزين تا بتوان از فرهنگ محلي، فاصله احساسي گرفت؛
-بازانديشي در مورد ديگر ارزش هاي فرهنگي؛
-ترديد نسبت به روايت هاي كلان ايدئولوژي هاي مدرن؛
-توجه به فرهنگ هاي ديگر، به ويژه فرهنگ هاي بومي كه اين مسأله برآمده از نوعي آگاهي در مورد وضعيت ناپايدار اين فرهنگ ها و در نتيجه پذيرش التقاط فرهنگي است؛
-و نوعي تعهد جهاني نسبت به گفتگو با ديگر فرهنگ ها خصوصاً فرهنگ هاي ديني.
در كل، "تذبذب" جهان وطن گرايي با نوستالژي در تضاد است، زيرا جهان وطن گرايي نشان مي دهد كه وضعيت دشوار مدرنيت، صرفاً با بازگشت ساده به خاستگاه ها حل نمي شود. جهان وطن گرايي، محصول جهاني شدن و مدرنيت است، اما همچنين با جهان وطن گرايي رواقي كه مي كوشد تنوع فرهنگي دوران كلاسيك را بپذيرد، اشتراك دارد (هيل،2000). در نهايت، كوشش من براي شكل دادن به نگرشي در مورد فضيلت جهان وطني، مستقيماً برگرفته از نقد ادوارد سعيد بر شرق شناسي در كتاب جهان، متن و ناقد (سعيد، 1984) است. رهيافت سعيد به موضوع دانش شرقي، براساس خوانش او از رنسانس شرقي ريمون شواب (1950) و محاكات اريش اويرباخ (1953) قرار دارد. مطالعه ي شواب در مورد رشد فهم غرب از تمدن هاي هندي، به ويژه ريشه در بحث او از "سرزمين شرقي" داشت؛ جايي كه فرهنگ غرب به صورت ديدگاهي خاص از عموميت استعلايي فرهنگ انساني (به عنوان يك كليت) تفسير مي شود. مطالعه ي اويرباخ در خصوص مسأله ي بازنمايي در فرهنگ غرب، بر اين ديدگاه استوار بود كه مطالعه ي ادبيات و فقه اللغه جهان، به يك بشريت عام اشاره دارد. از نظر سعيد، بي دركجايي، نوستالژي و لامكاني (سعيد، 1999)، وجوه اصلي مطالعات ادبي او بوده اند. جاي تعجب نيست كه او در جهان، متن و ناقد، به اين مشاهده ي اخلاقي اويرباخ استناد مي كند كه: "جايگاه فقه اللغوي ما كل جهان است و ديگر نمي تواند يك ملت باشد" (سعيد، 1984: 7

Read more...
    •   
      مولاي ارحم كبوتي لحروجهي وذلة قدمي وعد بحلمك علي جهلي وباحسانك علي اسائتي فانا المقر بذنبي المعترف بخطيئتي مولاي وارحمني اذاانقطع من الدنيا اثري وامحي من المخلوقين ذكري وكنت في المنسيين كمن قد نسي مولاي وارحمني عند تغير صورتي وحالي اذا بلي جسمي وتفرقت اعضائي وتقطعت اوصالي يا غفلتي عما يرادبي
      (صحيفه سجاديه)
    free counters

      © Blogger templates ProBlogger Template by Ourblogtemplates.com 2008

    Back to TOP