حماسه ي حسيني (ماهيت قيام حسيني)
بسم الله الرحمن الرحيم
يكي از مسائل در مورد نهضت امام حسين عليه السلام اينست كه ماهيت اين
نهضت چه بوده است ؟ چون نهضتها هم مانند پديدههاي طبيعي ، ماهيتهاي
مختلف دارند . اشياء و پديدههاي طبيعي ، از معدنيها گرفته تا گياهان و
انواع حيوانات ، هركدام ماهيتي طبيعي و وضع بالخصوصي دارند . نهضتها و
قيامهاي اجتماعي هم اينچنينند .
يك شيء را اگر بخواهيم بشناسيم ، يا به علل فاعلي آن ميشناسيم ، يا به
علل غائي آن ( كه امروز شناخت به علل غائي را چندان قبول ندارند ) ، يا
به علل مادي آن يعني اجزاء و عناصر تشكيل دهنده آن ، و يا به علت صوري
آن ، يعني به وضع و شكل و خصوصيتي كه در مجموع پيدا كرده است . اگر يك
نهضت را هم بخواهيم بشناسيم ، ماهيتش را بخواهيم به دست آوريم ، ابتدا
بايد علل و موجباتي را كه به اين نهضت منتهي شده است بشناسيم . تا آنها
را نشناسيم ماهيت اين نهضت را نميشناسيم ( شناخت علل فاعلي ) . بعد
بايد علل غائي آن را بشناسيم . يعني اين نهضت چه هدفي دارد ؟ اولا هدف
دارد يا هدف ندارد و اگر هدف دارد چه
هدفهائي دارد ؟ سوم بايد عناصر و محتواي اين نهضت را بشناسيم كه در اين
نهضت چه كارهائي ، چه عملياتي صورت گرفته است ؟ و چهارم بايد ببينيم
اين عملياتي كه صورت گرفته است ، مجموعا چه شكلي پيدا كرده است ؟
يكي از مسائلي كه در مورد نهضت امام حسين ( ع ) مطرح است اينست كه
آيا اين قيام و نهضت از نوع يك انفجار بود ؟ از نوع يك عمل ناآگاهانه
انقلاب صد در صد آگاهانه و از روي تصميم و كمال آگاهي و انتخاب است .
آيا جريان امام حسين ( ع ) يك انقلاب انفجاري و يك انفجار بود ؟ يك
كار ناآگاهانه بود ؟ آيا به اين صورت بود كه در اثر فشارهاي خيلي زيادي
كه از زمان معاويه و بلكه از قبل از آن بر مردم و خاندان امام آورده
بودند ، دوره يزيد كه رسيد ، ديگر اصلا حوصله امام حسين سر آمد و گفت هر
چه بادا باد ، هر چه ميخواهد بشود ؟ ! العياذ بالله . گفتههاي خود امام
حسين - كه نه تنها از آغاز اين نهضت ، بلكه از بعد از مرگ معاويه شروع
ميشود - ، نامههايي كه ميان او و معاويه مبادله شده است ، سخنرانيهائي
كه در مواقع مختلف ايراد كرده است ، از جمله آن سخنراني معروفي كه در
مني صحابه پيغمبر را جمع كرد ، و حديثش در " تحف العقول " هست و
خيلي مفصل است و خطابه بسيار غرايي است نشان ميدهد كه اين نهضت در
كمال آگاهي بوده ، انقلاب است اما نه انفجار . انقلاب هست ولي انقلاب
اسلامي نه انفجار .
از جمله خصوصيات امام حسين اينست كه در مورد فرد فرد اصحابش اجازه
نميدهد كه قيام او حالت انفجاري داشته باشد . چرا امام حسين در هر فرصتي
ميخواهد اصحابش را به بهانهاي مرخص بكند ؟ هي به آنها ميگويد : آگاه
باشيد كه اينجا آب و ناني نيست ، قضيه خطر دارد . حتي در شب عاشورا با
زبان خاصي با آنها صحبت ميكند :
" من اصحابي از اصحاب خودم بهتر و اهل بيتي از اهل بيت خودم فاضلتر
سراغ ندارم . از همه شما تشكر ميكنم ، از همهتان
ممنونم . اينها جز با من با كسي از شما كاري ندارند . شما اگر بخواهيد
برويد و آنها بدانند كه شما خودتان را از اين معركه خارج ميكنيد ، به
احدي از شما كاري ندارند . اهل بيت من در اين صحرا كسي را نميشناسند ،
منطقه را بلد نيستند . هر فردي از شما با يكي از اهل بيت من خارج شود و
برود . من اينجا خودم هستم تنها . "
چرا ؟ رهبري كه ميخواهد از ناراحتي و نارضايتي مردم استفاده كند كه
چنين حرفي نميزند . همهاش از تكليف شرعي ميگويد . البته تكليف شرعي هم
بود و امام حسين از گفتن آن نيز غفلت نكرد اما ميخواست آن تكليف شرعي
را در نهايت آزادي و آگاهي انجام بدهند . خواست به آنها بگويد دشمن ،
شما را محصور نكرده ، از ناحيه دشمن اجبار نداريد . اگر از تاريكي شب
استفاده كنيد و برويد ، كسي مزاحمتان نميشود . دوست هم شما را مجبور
نميكند . من بيعت خودم را از شما برداشتم . اگر فكر ميكنيد كه مسئله
بيعت براي شما تعهد و اجبار به وجود آورده است ، بيعت را هم برداشتم .
يعني فقط انتخاب و آزادي . بايد در نهايت آگاهي و آزادي و بدون اينكه
كوچكترين احساس اجباري از ناحيه دشمن يا دوست بكنيد ، مرا انتخاب كنيد
.
اين است كه به شهداي كربلا ارزش ميدهد و الا طارق بن زياد ، در جنگ
اسپانيا ، وقتي كه اسپانيا را فتح كرد و كشتيهاي خود را از آن دماغه عبور
داد ، همينقدر كه عبور داد ، دستور داد كه آذوقه به اندازه بيست و چهار
ساعت نگه دارند و زيادتر از آن را هر چه هست آتش بزنند و كشتيها را هم
آتش بزنند . بعد سربازان و افسران را جمع كرد ، اشاره كرد به درياي
عظيمي كه در
حالا كه كشته ميشويد ، بيائيد با من كشته شويد . آنگونه شهادت ارزش
نداشت . يك سياستمدار اينجور عمل ميكند . گفت : نه دريا پشت سرت
است و نه دشمن روبرويت . نه دوست ترا اجبار كرده است و نه دشمن . هر
كدام را كه ميخواهي انتخاب كن ، در نهايت آزادي .
پس انقلاب امام حسين ، در درجه اول بايد بدانيم كه انقلاب آگاهانه
است ، هم از ناحيه خودش و هم از ناحيه اهل بيت و يارانش . انفجار
نيست .
انقلاب آگاهانه ميتواند ماهيتهاي مختلف داشته باشد . اتفاقا در قضاياي
امام حسين ، عوامل زيادي موثر است كه اين
عوامل سبب شده است كه نهضت امام حسين يك نهضت چند ماهيتي باشد نه
تك ماهيتي . يكي از تفاوتهائي كه ميان پديدههاي اجتماعي و پديدههاي
طبيعي هست اينست كه پديده طبيعي بايد تك ماهيتي باشد ، نميتواند چند
ماهيتي باشد . يك فلز در آن واحد نميتواند كه هم ماهيت طلا را داشته
باشد و هم ماهيت مس را . ولي پديدههاي اجتماعي ، ميتوانند در آن واحد
چند ماهيتي باشند .
خود انسان يك اعجوبهاي است كه در آن واحد ميتواند چند ماهيتي باشد .
اينكه " سارتر " و ديگران گفتهاند كه انسان وجودش بر ماهيتش تقدم
دارد ، اين مقدارش درست است . نه به تعبيري كه آنها ميگويند درست
است ، يك چيز علاوهاي هم در اينجا هست و آن اينكه انسان در آن واحد
ميتواند چند ماهيت داشته باشد ، ميتواند ماهيت فرشته داشته باشد ، در
همان حال ماهيت خوك هم داشته باشد ، در همان حال ماهيت پلنگ هم داشته
باشد كه اين داستان عظيمي است در فرهنگ و معارف اسلامي .
پديده اجتماعي ميتواند چند ماهيتي باشد . اتفاقا قيام امام حسين از آن
پديدههاي چند ماهيتي است ، چون عوامل مختلف در آن اثر داشته است . مثلا
يك نهضت ميتواند ماهيت عكس العملي داشته باشد ، يعني صرفا عكس العمل
باشد ، ميتواند ماهيت آغازگري داشته باشد . اگر يك نهضت ماهيت عكس
العملي داشته باشد ، ميتواند يك عكس العمل منفي باشد در مقابل يك
جريان ، و ميتواند يك عكس العمل مثبت باشد در مقابل جريان ديگر . همه
اينها در نهضت امام حسين وجود دارد .
اينست كه اين نهضت يك نهضت چند ماهيتي شده است . چطور ؟
يكي از عوامل كه به يك اعتبار ( از نظر زماني ) اولين عامل است ،
عامل تقاضاي بيعت است : امام حسين در مدينه است . معاويه قبل از
مردنش - كه ميخواهد جانشيني يزيد را براي خود مسلم بكند - ميآيد در
مدينه ميخواهد از امام بيعت بگيرد ، آنجا موفق نميشود . بعد از مردنش
يزيد ميخواهد بيعت بگيرد بيعت كردن يعني امضا كردن و صحه گذاشتن نه
تنها روي خلافت شخص يزيد بلكه همچنين روي سنتي كه معاويه پايهگذاري كرده
است كه خليفه پيشين خليفه بعدي را تعيين كند ، نه اينكه خليفه پيشين
برود بعد مردم جانشين او را تعيين بكنند ، يا اگر شيعه بودند به نصي كه
از طرف پيغمبر اكرم رسيده است عمل بكنند . نه ، يك امري كه نه شيعه
ميگويد و نه سني : خليفهاي ، خليفه ديگر را ، پسر خودش را به عنوان ولي
عهد المسلمين تعيين بكند .
بنابر اين ، اين بيعت تنها امضا كردن خلافت آدم ننگيني مانند يزيد
نيست ، امضا كردن سنتي است كه براي اولين بار وسيله معاويه ميخواست
پايه گذاري بشود .
در اينجا آنها از امام حسين بيعت ميخواهند ، يعني از ناحيه آنها يك
تقاضا ابراز شده است ، امام حسين عكس العمل نشان ميدهد ، عكس العمل
منفي . بيعت ميخواهيد ؟ نميكنم . در اينجا عمل امام حسين ، عمل منفي
است ، از سنخ تقواست ، از سنخ اينست كه هر انساني در جامعه خودش
مواجه ميشود با تقاضاهائي كه به شكلهاي مختلف ، به صورت شهوت ، به
صورت مقام ، به
صورت ترس و ارعاب از او ميشود و بايد در مقابل آنها بگويد : نه ، يعني
تقوا .
آنها ميگويند : بيعت ، امام حسين ميگويد : نه . تهديد ميكنند ، ميگويد
: حاضرم كشته بشوم و حاضر نيستم بيعت بكنم .
تا اينجا اين نهضت ، ماهيت عكس العملي آنهم عكس العمل منفي در
مقابل يك تقاضاي نامشروع دارد و به تعبير ديگر ، ماهيتش ، ماهيت
تقواست ، ماهيت قسمت اول لا اله الا الله يعني لا اله است ، در مقابل
تقاضاي نامشروع ، " نه " گفتن است ( تقوا ) .
اما عاملي كه موثر در نهضت حسيني بود ، تنها اين قضيه نبود . عامل
ديگري هم در اينجا وجود داشت كه باز ماهيت نهضت حسيني از آن نظر ،
ماهيت عكس العملي است ولي عكس العمل مثبت نه منفي .
معاويه از دنيا ميرود . مردم كوفهاي كه در بيست سال قبل از اين حادثه
، لااقل پنج سال علي ( ع ) در اين شهر زندگي كرده است و هنوز آثار تعليم
و تربيت علي به كلي از ميان نرفته است ( البته خيلي تصفيه شدهاند ،
بسياري از سران بزرگان و مردان اينها : حجر بن عديها ، عمرو بن حمق
خزاعيها ، رشيد هجريها و ميثم تمارها را از ميان بردهاند براي اينكه اين
شهر را از انديشه و فكر علي ، از احساسات به نفع علي خالي بكنند ، ولي
باز هنوز اثر اين تعليمات هست ) تا معاويه ميميرد ، به خود ميآيند ،
دور همديگر جمع
ميشوند كه اكنون از فرصت بايد استفاده كرد ، نبايد گذاشت كه فرصت به
پسرش يزيد برسد ، ما حسين بن علي داريم ، امام بر حق ما حسين بن علي
است ، ما الان بايد آماده باشيم و او را دعوت كنيم كه به كوفه بيايد و
او را كمك بدهيم و لااقل قطبي در اينجا در ابتدا به وجود آوريم ، بعد هم
خلافت را خلافت اسلامي بكنيم .
اينجا يك دعوت است از طرف مردمي كه مدعي هستند ما از سر و جان و دل
آمادهايم ، درختهاي ما ميوه داده است . مقصود از اين جمله نه اينست كه
فصل بهار است . بعضي اينجور خيال ميكنند كه درختها سبز شده و ميوه داده
است يعني آقا ! الان اينجا فصل ميوه است ، بيائيد اينجا مثلا شكم ميوهاي
بخوريد ! نه ، اين مثل است ، ميخواهد بگويد كه درختهاي انسانها سرسبزند
و اين باغ اجتماع آماده است براي اينكه شما در آن قدم بگذاريد .
" كوفه " اصلا اردوگاه بوده است ، از اول هم به عنوان يك اردوگاه
تاسيس شد . اين شهر در زمان خليفه عمر بن الخطاب ساخته شد ، قبلا "
حيره " بود . اين شهر را سعد وقاص ساخت . همان مسلماناني كه سرباز
بودند ، و در واقع همان اردو در آنجا براي خود خانه ساختند و لهذا از يك
نظر قويترين شهرهاي عالم بود .
مردم اين شهر از امام حسين دعوت ميكنند ، نه يك نفر ، نه دو نفر ، نه
هزار نفر ، نه پنجهزار نفر و نه ده هزار نفر بلكه حدود هجده هزار نامه
ميرسد كه بعضي از نامهها را چند نفر و بعضي ديگر را شايد صد نفر امضا
كرده بودند كه در مجموع شايد حدود صد هزار نفر به او نامه نوشتهاند .
اينجا عكس العمل امام چه بايد باشد ؟ حجت بر او تمام
شده است . عكس العمل ، مثبت و ماهيت عملش ، ماهيت تعاون است .
يعني مسلماناني قيام كردهاند ، امام بايد به كمك آنها بشتابد . اينجا
ديگر عكس العمل امام ماهيت منفي و تقوا ندارد ، ماهيت مثبت دارد .
كاري از ناحيه ديگران آغاز شده است ، امام حسين بايد به دعوت آنها پاسخ
مثبت بدهد . اينجا وظيفه چيست ؟ در آنجا وظيفه " نه " گفتن بود . از
نظر بيعت ، امام حسين فقط بايد بگويد : نه ، و خودش را پاك نگهدارد و
نيالايد . و لهذا اگر امام حسين پيشنهاد ابن عباس را عمل ميكرد و ميرفت
در كوهستانهاي يمن زندگي ميكرد كه لشكريان يزيد به او دست نمييافتند ،
از عهده وظيفه اولش برآمده بود ، چون بيعت ميخواستند ، نميخواست بيعت
بكند ، آنها ميگفتند : بيعت كن ، ميگفت : نه . از نظر تقاضاي بيعت و
از نظر احساس تقوا در امام حسين و از نظر اينكه بايد پاسخ منفي بدهد ،
با رفتن در كوهستانهاي يمن كه ابن عباس و ديگران پيشنهاد ميكردند ،
وظيفهاش را انجام داده بود . اما اينجا مسئله ، مسئله دعوت است ، يك
وظيفه جديد است ، مسلمانها حدود هجده هزار نامه با حدود صد هزار امضاء
دادهاند . اينجا اتمام حجت است .
امام حسين از اول حركتش معلوم بود كه مردم كوفه را آماده نميبيند ،
مردم سست عنصر و مرعوب شدهاي ميداند . در عين حال جواب تاريخ را چه
بدهد ؟ قطعا اگر امام حسين به مردم كوفه اعتنا نميكرد ، همين ما كه امروز
اينجا نشستهايم ، ميگفتيم چرا امام حسين جواب مثبت نداد . " ابوسلمه
خلال " كه به او ميگفتند وزير آل محمد در دوره بني العباس ، وقتي كه
ميانهاش با
خليفه عباسي بهم خورد كه طولي هم نكشيد كه كشته شد ، فورا دو تا نامه
نوشت ، يكي به امام جعفر صادق و يكي به عبدالله محض و هر دو را در آن
واحد دعوت كرد ، گفت من و ابومسلم كه تا حالا براي اينها كار ميكرديم ،
از اين ساعت ميخواهيم براي شما كار بكنيم ، بيائيد با ما همكاري كنيد ،
ما اينها را از بين ميبريم . اولا وقتي براي دو نفر نامه مينويسد ، علامت
اينست كه خلوص ندارد . ثانيا بعد از اينكه رابطهاش با خليفه عباسي بهم
خورده ، چنين نامهاي نوشته است . نامه كه رسيد به امام جعفر صادق ( ع )
امام نامه را خواند ، بعد در جلو چشم حامل نامه آن را جلوي آتش گرفت و
سوزاند . آن شخص پرسيد جواب نامه چيست ؟ فرمود : جواب نامه همين است
. هنوز او برنگشته بود كه ابوسلمه را كشتند . و هنوز ميبينيم خيلي افراد
سوال ميكنند كه چرا امام جعفر صادق به دعوت ابوسلمه خلال جواب مثبت
نداد و جواب منفي دارد ؟ در صورتي كه ابوسلمه خلال اولا يك نفر بود ،
ثانيا خلوص نيست نداشت ، و ثالثا هنگامي نامه نوشت كه كار از كار
گذشته بود و خليفه عباسي هم فهميده بود كه اين ديگر با او صداقت ندارد و
لهذا چند روز بعد او را كشت .
اگر هجده هزار نامه مردم كوفه رفته بود به مدينه و مكه ( و بخصوص به
مكه ) نزد امام حسين ، و ايشان جواب مثبت نميداد ، تاريخ ، امام حسين
را ملامت ميكرد كه اگر رفته بود ، ريشه يزيد و يزيديها كنده شده بود و از
بين رفته بود ، كوفه اردوگاه مسلمين با آن مردم شجاع ، كوفهاي كه پنج سال
علي ( ع ) در آن زندگي كرده است و هنوز تعليمات علي و يتيمهائي كه علي
بزرگ كرده و
بيوههائي كه علي از آنها سرپرستي كرده است زنده هستند و هنوز صداي علي
در گوش مردم اين شهر است ، امام حسين جبن به خرج داد و ترسيد كه به
آنجا نرفت ، اگر ميرفت در دنياي اسلام انقلاب ميشد . اينست كه اينجا
تكليف اينگونه ايجاب ميكند كه همينكه آنها ميگويند ما آمادهايم ، امام
ميگويد من آماده هستم .
از اين نظر وظيفه امام حسين چيست ؟ مردم كوفه مرا دعوت كردهاند ،
ميروم به كوفه . مردم كوفه بيعتشان را با مسلم نقض كردند ، من بر ميگردم
، ميروم سرجاي خودم ، ميروم مدينه يا جاي ديگر تا آنجا هر كاري بخواهند
بكنند . يعني از نظر اين عامل كه يك عكس العمل مثبت در مقابل يك
دعوت است ، وظيفه امام حسين ، دادن جواب مثبت است تا وقتي كه دعوت
كنندگان ثابتند . وقتي كه آنها جا زدند ، ديگر امام حسين وظيفهاي از آن
نظر ندارد و نداشت .
از اين دو عامل كداميك بر ديگري تقدم داشت ؟ آيا اول امام حسين از
بيعت امتناع كرد و چون از بيعت امتناع كرد مردم كوفه از او دعوت كردند
يا لااقل زمانا چنين بود يعني بعد از آنكه بيش از يك ماه از امتناع از
بيعت گذشته بود دعوت مردم كوفه رسيد ؟ يا قضيه برعكس بود ؟ اول مردم
كوفه از او دعوت كردند ، امام حسين ديد خوب حالا كه دعوت كردهاند او هم
بايد جواب مثبت بدهد . بديهي است مردي كه كانديدا ميشود براي كاري به
اين بزرگي ، ديگر براي او بيعت كردن معني ندارد . بيعت نكرد براي اينكه
به تقاضاي مردم كوفه جواب مثبت داده بود ! از اين
دو تا كدام است ؟ به حسب تاريخ مسلما اولي . چرا ؟ براي اينكه همان روز
اولي كه معاويه مرد ، از امام حسين تقاضاي بيعت شد ، بلكه معاويه قبل از
اينكه بميرد ، آمد به مدينه و ميخواست با هر لم و كلكي هست ، در زمان
حيات خودش از امام حسين و دو سه نفر ديگر بيعت بگيرد كه آنها به هيچ
شكل زير اين بار نرفتند . مسئله تقاضاي بيعت و امتناع از آن ، تقدم
زماني دارد . خود يزيد هم وقتي معاويه مرد ، همراه اين خبر كه به وسيله
يك پيك سبك سير و تندرو فرستاد كه در ظرف چند روز با آن شترهاي جماز
خودش را به مدينه رساند ، نامهاي فرستاد و همان كسي كه خبر مرگ معاويه
را به والي مدينه داد ، آن نامه را هم به او نشان داد كه : خذ الحسين
بالبيعه اخذا شديدا . از حسين بن علي و اين دو سه نفر ديگر ، به شدت ،
هر طور كه هست بيعت بگيرد ، هنوز شايد كوفه خبر نشده بود كه معاويه
مرده است .
به علاوه تاريخ اينطور ميگويد كه از امام حسين تقاضاي بيعت كردند ،
امام حسين امتناع كرد ، حاضر نشد ، دو سه روز به همين منوال گذشت ، هي
ميآمدند ، گاهي با زبان نرم و گاهي با خشونت ، تا حضرت اساسا مدينه را
رها كرد . در بيست و هفتم رجب امام حسين از مدينه حركت كرد و در سوم
شعبان به مكه رسيد . دعوت مردم كوفه در پانزدهم رمضان به امام حسين رسيد
، يعني بعد از آنكه يك ماه و نيم از تقاضاي بيعت و امتناع امام گذشته
بود ، و بعد از اينكه بيش از چهل روز بود كه امام اساسا در مكه اقامت
كرده بود .
بنابراين مسئله اين نيست كه اول آنها دعوت كردند ، بعد
امام جواب مساعد داد و چون جواب مساعد داده بود و از طرف آنها كانديد
شده بود ديگر معني نداشت كه بيعت بكند ، يعني بيعت نكرد چون به كوفيها
جواب مساعد داده بود ! خير ، بيعت نكرد قبل از آنكه اصلا اسم تقاضاي
كوفيها در ميان باشد ، و فرمود : من بيعت نميكنم ولو در همه روي زمين
ماوي و ملجئي براي من باقي نماند . يعني اگر تمام اقطار روي زمين را بر
من ببندند كه يك نقطه براي زندگي من وجود نداشته باشد ، باز هم بيعت
نميكنم .
عامل سوم كه اين را هم مثل دو عامل ديگر ، تاريخ بيان ميكند ، عامل امر
به معروف و نهي از منكر بود كه از روز اولي كه امام حسين از مدينه حركت
كرد ، با اين شعار حركت كرد . از اين نظر ، مسئله اين نبود كه چون از من
بيعت ميخواهند و من نمي پذيرم ، قيام ميكنم ، بلكه اين بود كه اگر بيعت
هم نخواهند من به حكم وظيفه امر به معروف و نهي از منكر بايد قيام كنم .
و نيز مسئله اين نبود كه چون مردم كوفه از من دعوت كردهاند ، قيام ميكنم
. هنوز حدود دو ماه مانده بود كه مردم كوفه دعوت بكنند ، روزهاي اول بود
و به دعوت مردم كوفه مربوط نيست . دنياي اسلام را منكرات فرا گرفته
است ، من به حكم وظيفه ديني ، به حكم مسئوليت شرعي و الهي خودم قيام
ميكنم .
در عامل اول ، امام حسين مدافع است . به او ميگويند : بيعت كن ،
ميگويند : نميكنم ، از خودش دفاع ميكند . در عامل دوم ، امام حسين
متعاون است ، او را به همكاري دعوت كردهاند ، جواب مثبت داده است .
در عامل سوم ، امام حسين مهاجم است . در اينجا او هجوم كرده به حكومت
وقت . به حسب اين عامل ، امام
حسين يك مرد انقلابي است ، يك ثائر است ، ميخواهد انقلاب بكند .
هر يك از اين عوامل ، يك نوع تكليف و وظيفه براي امام حسين ايجاب
ميكرد . اينكه ميگويم اين نهضت چند ماهيتي است ، براي اينست . از نظر
عامل بيعت ، امام حسين وظيفهاي ندارد جز زير بار بيعت نرفتن . اگر به
پيشنهاد ابن عباس هم عمل ميكرد و در دامنه كوهها ميرفت ، به اين
وظيفهاش عمل كرده بود . از نظر انجام اين وظيفه ، امام حسين تكليفش اين
نبود كه يك نفر ديگر را هم با خودش به همكاري دعوت كند . از من بيعت
خواستهاند ، من نميكنم ، خواستهاند دامن شرافت مرا آلوده كننده ، من
نميكنم . از نظر عامل دعوت مردم كوفه ، وظيفهاش اينست كه به آنها پاسخ
مثبت بدهد چرا كه اتمام حجت شده است .
يكي از آقايان سوال كرده است كه اين اتمام حجت در مقابل تاريخ ، به
چه شكل ميشود ؟ پس مسئله امامت چه ميشود ؟ نه ، مسئله امامت به اين
معني نيست كه امام ديگر تكليف و وظيفه شرعي نداشته باشد ، اتمام حجت
دربارهاش معني نداشته باشد . علي ( ع ) در خطبه شقشقيه ميفرمايد : « لولا
حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله علي العلماء ان لا
يقاروا علي كظه ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها علي غاربها ، و لسقيت
آخرها بكاس اولها » ( 1 ) .
راجع به زمان خلافت خودش ميگويد : اگر نبود كه
مردم حضور پيدا كرده بودند و حضور مردم حجت را بر من تمام كرده بود ، و
اگر نبود كه خدا از علما و دانايان پيمان گرفته است كه آنجا كه مردم
تقسيم ميشوند به سيراني كه پرسير خوردهاند و گرسنگان گرسنه ، عليه اين
وضع نامطلوب به سود گرسنگان و عليه پرخورها قيام بكنند ، خلافت را قبول
نميكردم . من از نظر شخص خودم علاقهاي به اين كار نداشتم ، ولي اين
وظائف و مسئوليتها به عهده من گذاشته شده بود .
امام حسين هم اينجور است . اصلا امام كه امام است ، الگوست ،
پيشواست . ما از عمل امام ميتوانيم بفهميم كه وظائف را چگونه بايد
تشخيص داد و چگونه بايد عمل كرد .
از نظر عامل دعوت مردم كوفه ، امام حسين وظيفه دارد به سوي كوفه بيايد
تا وقتي كه آنها سر قولشان هستند . از آن ساعتي كه آنها جا زدند ، زير
قولشان زدند و شكست خوردند و رفتند ، ديگر امام حسين از اين نظر وظيفهاي
ندارد . وقتي مسئله به دست گرفتن زمان حكومت از ناحيه آنها منتفي ميشود
، امام حسين هم ديگر وظيفهاي ندارد . ولي كار امام حسين كه منحصر به اين
نبوده است . عامل دعوت مردم كوفه يك عامل موقت بود ، يعني عاملي بود
كه از پانزدهم رمضان آغاز شد ، مرتب نامهها متبادل ميشد و اين امر ادامه
داشت تا وقتي كه امام به نزديكي كوفه يعني به مرزهاي عراق و عربستان
سعودي رسيدند . بعد كه با حربن يزيد رياحي ملاقات كرد و آن خبرها از جمله
خبر قتل مسلم رسيد ، ديگر موضوع دعوت مردم كوفه منتفي شد و از اين نظر
امام وظيفهاي نداشت . و لهذا امام وقتي كه با مردم كوفه صحبت ميكند و
مخاطبش مردم كوفه
هستند نه يزيد و حكومت وقت ، به آن شيعيان سست عنصر ميگويد : مرا
دعوت كرديد ، من آمدم . نميخواهيد ، بر ميگردم . شما مرا دعوت كرديد ،
دعوت شما براي من وظيفه ايجاب كرده ، اما حالا كه پشيمان شديد ، من بر
ميگردم . آيا اين ، يعني ديگر بيعت هم ميكنم ؟ ابدا . آن ، عامل و مسئله
ديگري است ، چنانكه خودش گفت : اگر در تمام روي زمين يك نقطه وجود
نداشته باشد كه مرا جا بدهد ( نه تنها شما مرا جا ندهيد ) باز هم بيعت
نميكنم .
از نظر عامل امر به معروف و نهي از منكر كه از اين نظر امام حسين ديگر
مدافع نيست ، متعاون نيست ، بلكه يك مهاجم است ، يك ثائر و يك
انقلابي است چطور ؟ نه ، از آن نظر حسابش سر جاي خودش است .
يكي از اشتباهاتي كه نويسنده كتاب " شهيد جاويد " در اينجا كرده
است ، به نظر من اينست كه براي عامل دعوت مردم كوفه ، ارزش بيش از
حد قائل شده است ، گوئي خيال كرده است كه عامل اساسي و اصلي ، اين است
. البته اينها ، اجتهاد و استنباط است . خوب ، يك كسي استنباط ميكند ،
اشتباه ميكند . اشتباه كرده است . غير از اين من چيزي نميخواهم بگويم .
يك اجتهاد اشتباه بوده است . خير ، در ميان اين عاملها ، اتفاقا
كوچكترين آنها از نظر تاثير ، عامل دعوت مردم كوفه است . و الا اگر عامل
اساسي اين ميبود ، آنوقتي كه به امام خبر رسيد كه زمينه كوفه ديگر منتفي
شد ، امام ميبايست دست از آن حرفهاي ديگرش هم بر ميداشت و ميگفت
بسيار خوب ، حالا كه اينطور شد ،
پس ما بيعت ميكنيم ، ديگر دم از امر به معروف و نهي از منكر هم
نميزنيم . اتفاقا قضيه بر عكس است . داغترين خطبههاي امام حسين ،
شورانگيزترين و پرهيجانترين سخنان امام حسين ، بعد از شكست كوفه است .
اينجاست كه نشان ميدهد امام حسين تا چه اندازه روي عامل امر به معروف
و نهي از منكر تكيه دارد و اوست كه هجوم آورده به اين دولت و حكومت
فاسد . از نظر اين عامل ، امام حسين مهاجم به حكومت فاسد وقت است ،
ثائر است ، انقلابي است . بين راه دارد ميآيد ، چشمش ميافتد به دو نفر
كه از طرف كوفه ميآيند ، ميايستد تا با آنها صحبت كند . آنها ميفهمند
كه امام حسين است ، راهشان را كج ميكنند . امام هم ميفهمد كه آنها دلشان
نميخواهد حرفي بزنند ، راه خودش را ادامه ميدهد . بعد يكي از اصحابش كه
پشت سر آمده بود ، آندو را ديد و با آنها صحبت كرد . آنها قضاياي
ناراحت كننده كوفه را از شهادت مسلم و هاني براي او نقل كردند ، گفتند
: والله ما خجالت كشيديم اين خبر را به امام حسين بدهيم . آن مرد بعد كه
به امام ملحق شد ، وارد منزلي كه امام در آن نشسته بود ، شد . گفت : من
خبري دارم ، هر طوري كه اجازه ميفرمائيد بگويم ، اگر اجازه ميفرمائيد
اينجا عرض بكنم ، اينجا عرض ميكنم ، اگر نه ، ميخواهيد كه من به طور
خصوصي عرض بكنم ، به طور خصوصي عرض ميكنم . فرمود : بگو ، من از اصحاب
خودم چيزي را مستور ندارم ، با هم يكرنگ هستيم . قضيه را نقل كرد كه آن
دو نفري كه ديروز شما ميخواستيد با آنها ملاقات كنيد ولي آنها راهشان را
كج كردند ، من با آنها
صحبت كردم ، گفتند قضيه از اين قرار است : كوفه سقوط كرد ، مسلم و هاني
كشته شدند . تا اين جمله را شنيد ، اول اشك از چشمانش جاري شد . حالا
ببينيد چه جملهاي را ميخواند :
« من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و
منهم من ينتظرو ما بدلوا تبديلا »( 1 ) . ( اصلا در قرآن آيهاي مناسبتر
براي چنين موقعي پيدا نميكنيد . ) بعضي از مومنين به پيماني كه با خداي
خويش هستند ، وفا كردند . از اينهائي كه وفا كننده به پيمان خويش هستند
، بعضي از آنها گذشتند و رفتند شهيد شدند و عده ديگر هم انتظار ميكشند تا
نوبت آنها بشود . يعني ما فقط براي كوفه نيامديم . كوفه سقوط كرد كه كرد
. حركت ما كه فقط معلول دعوت مردم كوفه نبوده است . اين يكي از عوامل
بود كه براي ما اين وظيفه را ايجاب ميكرد كه عجالتا از مكه بيائيم به
طرف كوفه . ما وظيفه بزرگتر و سنگينتري داريم . مسلم به پيمان خود وفا
كرد و كارش گذشت ، پايان يافت ، شهيد شد . آن سرنوشت مسلم را ما هم
پيدا كنيم .
از نظر اينكه امام مهاجم و ثائر و انقلابي بود ، منطقش با منطق مدافع و
با منطق متعاون فرق ميكند . منطق مدافع ، منطق آدمي است كه يك شيء
گرانبها دارد دزد ميخواهد آن را از او بگيرد . بسا هست كه اگر كشتي هم
بگيرد ، دزد را به زمين ميزند ، ولي به اين مسائل فكر نميكند ، آن را
محكم گرفته ، در ميرود كه دزد از او نگيرد . كار ندارد كه حالا زورش كمتر
است
يا بيشتر . حساب اينست كه ميخواهد آن را از دزد نگه دارد . ولي يك آدم
مهاجم نميخواهد فقط خودش را حفظ كند ، ميخواهد او را از بين ببرد و لو
به قيمت شهادتش باشد . منطق امر به معروف و نهي از منكر ، منطق حسين
را منطق شهيد كرد . منطق شهيد ماوراي اين منطقهاست .
منطق شهيد يعني منطق كسي كه براي جامعه خودش پيامي دارد و اين پيام را
جز با خون با چيز ديگري نميخواهد بنويسد . خيليها در دنيا حرف داشتند ،
پيام داشتند . در حفرياتي كه دائما در اطراف و اكناف عالم ميكنند ،
ميبينند از فلان پادشاه يا رئيس جمهور سنگ نوشتهاي در ميآيد به اينكه :
منم فلان كس پسر فلانكس ، منم كه فلان جا را فتح كردم ، منم كه چقدر در
دنيا زندگي كردم ، چقدر زن گرفتم ، چقدر عيش كردم ، چقدر نوش كردم ،
چقدر ظلم و ستم كردم . روي سنگ مينويسند كه محو نميشود . ولي در عين حال
روي همان سنگها ميماند ، مردم فراموش ميكنند ، زير خاكها دفن ميشود ،
بعد از هزاران سال از زير خاكها بيرون ميآيد ، تازه در موزهها ميماند .
امام حسين پيام خونين خودش را روي صفحه لرزان هوا ثبت كرد ، ولي چون
توام با خون و رنگ قرمز بود ، در دلها حك شد . امروز شما ميليونها
افراد از عرب و عجم را ميبينيد كه پيام امام حسين را ميدانند : « اني لا
اري الموت الا سعاده و لا الحيوه مع الظالمين الا برما » .
آنجا كه آدم ميخواهد زندگي بكند ننگين ، آنجا كه ميخواهد زندگي بكند با
ظالم و ستمگر ، آنجا كه ميخواهد
زندگي فقط برايش نان خوردن و آب نوشيدن و خوابيدن باشد و زير بار
ذلتها رفتن ، مرگ هزاران بار بر اين زندگي ترجيح دارد . اين پيام شهيد
است .
امام حسين كه مهاجم است و منطقش ، منطق شهيد ، آن روزي كه پيامش را
در صحراي كربلا ثبت ميكرد ، نه كاغذي بود ، نه قلمي ، همين صفحه لرزان
هوا بود . ولي همين پيامش روي صفحه لرزان هوا ، چرا باقي ماند ؟ چون
فورا منتقل شد روي صفحه دلها ، روي صفحه دلها آنچنان حك شد كه ديگر محو
شدني نيست .
هر سال كه محرم ميآيد ميبينيم امام حسين از نو طلوع ميكند ، از نو زنده
ميشود ، باز ميگويد : « خط الموت علي ولد آدم مخط القلاده علي جيد الفتاه
، و ما او لهني الي اسلافي اشتياق يعقوب الي يوسف » ( 1 ) ، باز ميبينيم
پيام امام حسين است : « الا و ان الدعي ابن الدعي قد ركز بين اثنتين بين
السله و الذله ، و هيهات منا الذله ، يابي الله ذلك لنا و رسوله و
المومنون و حجور طابت و طهرت » .
در مقابل سي هزار نفر كه مثل دريا دارند موج ميزنند و هر كدام شمشيري
به دوش گرفته و نيزهاي در دست ، در حالي كه همه اصحابش كشته شدهاند و
تنها خودش است ، فرياد ميكشد : اين ناكس پسر ناكس ، اين حرامزاده پسر
حرامزاده ، يعني اين امير و فرمانده شما ، اين عبيدالله بن زياد به من
پيغام داده است كه حسين
مخير است ميان يكي از دو كار ، يا شمشير يا ذلت ، حسين و تحمل ذلت ؟ !
« هيهات منا الذله » ما كجا و ذلت كجا ؟ خداي ما براي ما نميپسندد .
اين پيام شهيد است . خداي من براي من ذلت نميپسندد . پيامبر من براي من
ذلت نميپسندد . مومنين جهان ، نهادها و ذاتهاي پاك ( تا روز قيامت
مردم خواهند آمد و در اين موضوع سخن خواهند گفت ) ، مومنيني كه بعدها
ميآيند ، هيچكدامشان نميپسندند كه حسينشان تن به ذلت بدهد . من تن به
ذلت بدهم ؟ ! من در دامن علي بزرگ شدهام ، من در دامن زهرا بزرگ شدهام
، من از پستان زهرا شير خوردهام . ما تن به ذلت بدهيم ؟ !
روزي كه از مدينه حركت كرد ، مهاجم بود . در آن وصيتنامهاي كه به
برادرش محمد ابن حنفيه مينويسد ، ميگويد : « اني لم اخرج اشرا و لا بطرا
و لا مفسدا و لا ظالما ، انما خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي ، اريد ان آمر
بالمعروف و انهي عن المنكر و اسير بسيره جدي و ابي » . مردم دنيا بدانند
كه من يك آدم جاه طلب ، مقام طلب ، اخلالگر ، مفسد و ظالم نيستم ، من
چنين هدفهائي ندارم . قيام من ، قيام اصلاح طلبي است . قيام كردم ، خروج
كردم براي اينكه ميخواهم امت جد خودم را اصلاح كنم . من ميخواهم امر به
معروف و نهي از منكر بكنم . در نامه به " محمد حنفيه " نه نامي از
بيعت خواستن است ، نه نامي از دعوت مردم كوفه ، و اصلا هنوز مسئله مردم
كوفه مطرح نبود .
در اين منطق يعني منطق هجوم ، منطق شهيد ، منطق توسعه و گسترش دادن
انقلاب ، امام حسين كارهائي كرده است كه جز
با اين منطق با منطق ديگري قابل توجيه نيست . چطور ؟ اگر منطقش فقط
منطق دفاع ميبود ، شب عاشورا كه اصحابش را مرخص ميكند ( به دليلي كه
عرض كردم ) و بيعت را بر ميدارد تا آنها آگاهانه كار خودشان را انتخاب
بكنند ، بعد كه آنها انتخاب ميكنند بايد اجازه ماندن به آنها ندهد و
بگويد شرعا جايز نيست كه شما اينجا كشته شويد ، اينها مرا ميخواهند
بكشند ، از من بيعت ميخواهند ، من وظيفهام اينست كه بيعت نكنم ، كشته
هم شدم ، شدم ، شما را كه نميخواهند بكشند ، شما چرا اينجا ميمانيد ؟
شرعا جايز نيست ، برويد .
نه ، اينجور نيست . در منطق ثائر و انقلابي ، در منطق كسي كه مهاجم
است و ميخواهد پيام خودش را با خون بنويسد ، هر چه كه اين موج بيشتر
وسعت و گسترش پيدا كند ، بهتر است ، چنانكه وقتي كه ياران و خاندانش
اعلام آمادگي ميكنند ، به آنها دعا ميكند كه خدا به همه شما خير بدهد ،
خدا همه شما را اجر بدهد ، خدا . . .
چرا در شب عاشورا " حبيب بن مظاهر اسدي " را ميفرستد كه برو در
ميان بني اسد اگر ميشود چند نفر را برايمان بياور . مگر بني اسد همهشان
چقدر بودند ؟ حالا گيرم حبيب رفت از بني اسد صد نفر را آورد . اينها در
مقابل آن سي هزار نفر چه نقشي ميتوانستند داشته باشند ؟ آيا ميتوانستند
مثلا اوضاع را منقلب كنند ؟ ابدا . امام حسين ميخواست در اين منطق كه
منطق هجوم و منطق شهيد و منطق انقلاب است ، دامنه اين قضيه گسترش پيدا
كند . اينكه خاندانش را هم آورد ، براي همين بود ، چون قسمتي از
پيامش را خاندانش بايد برسانند . خود امام حسين كوشش ميكرد حالا كه
قضيه به اينجا كشيده شده است ، هر چه كه ميشود داغتر بشود ، براي اينكه
بذري بكارد كه براي هميشه در دنيا ثمر و ميوه بدهد . چه مناظري ، چه
صحنههائي در كربلا به وجود آمد كه واقعا عجيب و حيرت انگيز است !
حال ببينيم در ميان اين عوامل سه گانه يعني عامل دعوت مردم كوفه كه
ماهيت تعاوني به اين نهضت ميداد ، و عامل تقاضاي بيعت كه ماهيت دفاعي
به اين نهضت ميداد ، و عامل امر به معروف و نهي از منكر كه ماهيت
هجومي به اين نهضت ميداد ، كداميك ارزشش بيشتر از ديگري است . البته
ارزشهاي اين عاملها در يك درجه نيست . هر عاملي يك درجه معيني از
ارزش را داراست و به اين نهضت به همان درجه ارزش ميدهد . عامل دعوت
مردم كوفه كه مردمي اعلام آمادگي كردند به آن كسي كه نامزد اين كار شده
است ، و او بدون يك ذره معطلي آمادگي خودش را اعلام كرده است ، بسيار
ارزش دارد ، ولي از اين بيشتر ، عامل تقاضاي بيعت و امتناع حسين بن علي
( ع ) و حاضر به كشته شدن و بيعت نكردن ارزش دارد . عامل سوم كه عامل
امر به معروف و نهي از منكر است ، از اين هم ارزش بيشتري دارد .
بنابراين عامل سوم ارزش بيشتري به نهضت حسيني داده است ، كه راجع به
ارزشي كه يك عامل به يك نهضت ميدهد و ارزشي كه قهرمان آن نهضت به آن
عامل ميدهد ، يك في الجملهاي به عرض شما ميرسانم :
خيلي چيزها اعم از معنويات و امور مادي براي انسان
ارزش است ، افتخار است ، زينت است ، زيور است . بدون شك علم براي
انسان زينت است . پست و مقام ، بالخصوص پستها و مقامهاي خدايي براي
انسان افتخار است ، ارزش است ، به انسان ارزش ميدهد . حتي يك چيزهاي
ظاهري كه نماينده اين ارزشهاست ، به انسان ارزش ميدهد ، مثل لباس
روحانيت . البته لباس روحانيت به تنهايي دليل بر روحاني بودن يعني علم
معارف اسلام و تقواي اسلامي را داشتن نيست . روحاني يعني عالم به معارف
اسلامي و عامل به دستورات اسلامي . اين لباس ، علامت اين است كه من
روحاني هستم . حالا اگر كسي از روي حقيقت پوشيده باشد ، علامت ، درست
است ، اگر نه ، نادرست است . به هر حال اين لباس براي اينكه غالبا
افرادي آنرا پوشيدهاند كه معنويت و حقيقت روحانيت را داشتهاند ، قهرا
براي هر كسي كه بپوشد ، افتخار است . مني هم كه صلاحيت پوشيدن اين لباس
را ندارم ، شمايي كه مرا نميشناسيد ، در يك جلسه وقتي با من روبرو
ميشويد ، همين لباس را كه به تن من ميبينيد ، به همان عالم ناشناختگي از
من احترام ميكنيد . پس اين لباس افتخار است براي كسي كه آنرا ميپوشد .
لباس استادي دانشگاه براي يك استاد دانشگاه افتخار است . وقتي كه اين
لباس را ميپوشد ، به اين لباس افتخار ميكند . براي يك زن زيور آلات
زينت است .
در نهضتها هم بسياري از عاملها ، ارزش دهنده به يك نهضت است .
نهضتها خيلي با هم فرق ميكنند . اگر روح عصبيت در آن باشد ، روح به
اصطلاح خاكپرستي در آن باشد ، يك ارزش به نهضت ميدهد ، و اگر روحهاي
معنوي و انساني و الهي داشته
باشد ، ارزش ديگري به آن ميدهد . هر سه عامل دخيل در نهضت حسيني به اين
نهضت ارزش داد ، بالخصوص عامل سوم . ولي گاهي آن كسي كه اين ارزش به
او تعلق دارد ، يك وضعي پيدا ميكند كه به اين ارزش ، ارزش ميدهد .
همچنانكه آن ارزش ، او را صاحب ارزش ميكند ، او هم شان اين ارزش را
بالا ميبرد . چنانكه يك مرد روحاني وقتي كه لباس روحانيت را ميپوشد ،
واقعا اين لباس براي او افتخار است ، بايد افتخار كند كه اين لباس را
به او پوشانيدهاند و روحانيون حقيقي هم او را قبول دارند . ولي يك كسي
كارش را در انجام وظائف روحانيت ، در علم و تقوا و عمل به جايي
ميرساند كه او افتخار اين لباس ميشود . ميگوئيم لباس روحانيت آن لباسي
است كه فلان كس هم دارد ، لباسي است كه او پوشيده است .
حداقل ما ميتوانيم مثالهاي تاريخي ذكر بكنيم . اگر يك عده بگويند آقا
! اين عبا و عمامه چيست ، ما چه ميگوئيم ؟ ميگوئيم : بوعلي سينا هم كه
تمام كشورهاي اسلامي به او افتخار ميكنند ، عرب ميگويد : از من است چون
كتابهايش به زبان عربي است ، ايراني ميگويد : از من است چون اهل بلخ
است و بلخ از قديم مال ايران بوده ، روسها ميگويند : مال ماست براي
اينكه بلخ فعلا مال ماست ، هر گروهي ميگويد از ماست و همه ملتها به او
افتخار ميكنند ، همين لباس مرا داشته است . ابوريحان بيروني هم همينطور
. پس بوعلي و ابوريحان افتخار اين لباس شدهاند . شيخ انصاري ، خواجه
نصيرالدين طوسي و امثال اينها ، هم افتخار يافتهاند به لباس روحانيت و
هم افتخار دادهاند به لباس
روحانيت . همچنين است در مورد يك استاد دانشگاه . براي افرادي لباس
استادي افتخار است . ولي امكان دارد كه يك استاد اينقدر شانش در كار
استادي و علم و تخصص و اكتشافات بالا باشد كه او براي لباس استادي
افتخار باشد . براي يك زن ، زيور زينت است ، ولي در مورد زني ممكن
است اصلا بگويند اين ، چهرهاي است كه او زينت ميدهد به زيورها .
جملهاي دارد " صعصعه بن صوحان عبدي " از اصحاب اميرالمومنين علي ( ع
) كه بسيار زيباست . جناب صعصعه از اصحاب خاص اميرالمومنين است ، از
آن تربيت شدههاي حسابي علي ، مرد خطيب سخنوري هم هست . " جاحظ " كه
از ادباي درجه اول عرب است ميگويد : " صعصعه مرد خطيبي بود و بهترين
دليل بر خطيب بودن او اينست كه علي بن ابي طالب گاهي به وي ميگفت :
بلند شو چند كلمه سخنراني كن " . صعصعه همان كسي است كه روي قبر علي (
ع ) آن سخنراني بسيار عالي پرسوز را كرده است .
اين شخص يك تبريك خلافت گفته به اميرالمومنين در سه چهار جمله كه
بسيار جالب است . وقتي كه اميرالمومنين خليفه شد ، افراد ميآمدند براي
تبريك گفتن ، يك تبريكي هم جناب صعصعه گفته . ايستاد و خطاب به
اميرالمومنين گفت :
زينت الخلافه و ما زانتك ، و رفعتها و ما رفعتك ، و هي اليك احوج
منك اليها ( 1 ) . اين سه چهار جمله ارزش ده ورق مقاله را دارد . گفت
: علي ! تو كه خليفه شدي ، خلافت به تو زينت نداد ، تو
خلافت زينت بخشيدي . خلافت ترا بالا نبرد ، تو كه خليفه شدي مقام
خلافت را بالاي بردي . علي ! خلافت به تو بيشتر احتياج داشت تا تو به
خلافت . يعني علي ! من به خلافت تبريك ميگويم كه امروز نامش روي تو
گذاشته شده ، به تو تبريك نميگويم كه خليفه شدي . به خلافت تبريك
ميگويم كه تو خليفه شدي ، نه به تو كه خليفه شدي . از اين بهتر نميشود
گفت .
عنصر امر به معروف و نهي از منكر ارزش داد به نهضت حسيني ، امام
حسين هم به امر به معروف و نهي از منكر ارزش داد . امر به معروف و نهي
از منكر نهضت حسيني را بالا برد ، ولي حسين ( ع ) اين اصل را به نحوي
اجرا كرد كه شان اين اصل بالا رفت ، يك تاج افتخار به سر اصل امر به
معروف و نهي از منكر نهاد . ( خيليها ميگويند امر به معروف و نهي از
منكر ميكنيم . حسين هم اول مثل ديگران فقط يك كلمه حرف زد ، گفت :
« اريد ان آمر بالمعروف و انهي عن المنكر ، و اسير بسيره جدي و ابي » ).
خود اسلام هم همينطور است . اسلام براي هر مسلماني افتخار است اما
مسلمانهايي هم هستند كه به معني واقعي كلمه فخر الاسلاماند ، عزالديناند ،
شرف الديناند ، شرفالاسلاماند . اين القاب را ما به تعارف ، خيلي به
افراد ميدهيم ، اما همه كس كه اينجور نيست . درباره بنده اگر كسي چنين
حرفي بزند ، دروغ محض است ، كه من بگويم فخرالاسلامم ، وجود من افتخاري
است براي اسلام ! من كي هستم ؟ ! يادم هست در هفت هشت سال پيش در
دانشگاه شيراز از من دعوت كرده بودند براي سخنراني ( انجمن اسلامي آنجا
دعوت كرده بود ) . در آنجا استادها و حتي رئيس دانشگاه ، همه بودند .
يكي از استادهاي آنجا كه قبلا طلبه بود و بعد رفت آمريكا تحصيل كرد و
دكتر شد و آمد و واقعا مرد فاضلي هم هست ، مامور شده بود كه مرا معرفي
كند . آمد پشت تريبون ايستاد ( جلسه هم مثل همين جلسه ، خيلي پر جمعيت
و با عظمت بود ) يك مقدار معرفي كرد : من فلاني را ميشناسم ، حوزه قم
چنين ، حوزه قم چنان و . . . بعد در آخر سخنانش اين جمله را گفت : "
من اين جمله را با كمال جرات ميگويم : اگر براي ديگران لباس روحانيت
افتخار است ، فلاني افتخار لباس روحانيت است " . آتش گرفتم از اين
حرف . ايستاده سخنراني ميكردم ، عبايم را هم قبلا تا ميكردم و روي تريبون
ميگذاشتم . مقداري حرف زدم ، رو كردم به آن شخص ، گفتم : آقاي فلان !
اين چه حرفي بود كه از دهانت بيرون آمد ؟ ! تو اصلا ميفهمي چه داري
ميگويي ؟ ! من چه كسي هستم كه تو ميگويي فلاني افتخار اين لباس است . با
اينكه من آنوقت دانشگاهي هم بودم و به اصطلاح ذوحياتين بودم ، گفتم : آقا
! من در تمام عمرم يك افتخار بيشتر ندارم ، آن هم همين عمامه و عباست .
من كيام كه افتخار باشم ؟ ! اين تعارفهاي پوچ چيست كه به همديگر ميكنيم
؟ ! ابوذر غفاري را بايد گفت افتخار اسلام است ، اين اسلام است كه ابوذر
پرورش داده است . عمار ياسر افتخار اسلام است ، اسلام است كه عمار ياسر
پرورش داده است . بوعلي سينا افتخار اسلام است ، اسلام است كه نبوغ
بوعلي سينا را شكفت . خواجه نصير الدين افتخار اسلام است ، صدر
المتالهين شيرازي افتخار اسلام است ، شيخ مرتضي انصاري افتخار اسلام است
، ميرداماد افتخار اسلام است ، شيخ بهايي افتخار
اسلام است . اسلام افتخار البته دارد ، يعني فرزنداني تربيت كرده كه
دنياي روي آنها حساب ميكند و بايد هم حساب بكند چرا كه اينها در فرهنگ
دنيا نقش موثر دارند . دنيا نميتواند قسمتي از كره ماه را اختصاص به
خواجه نصيرالدين ندهد و نام او را روي قسمتي از كره ماه نگذارد ، براي
اينكه او در بعضي كشفيات كره ماه دخيل است . او را ميشود گفت افتخار
اسلام . ماها كي هستيم ؟ ! ما چه ارزشي داريم ؟ ما را اگر اسلام بپذيرد كه
اسلام افتخار ما باشد ، اسلام اگر بپذيرد كه به صورت مدالي بر سينه ما
باشد ، ما خيلي هم ممنون هستيم . ما شديم مدالي به سينه اسلام ؟ ! ماها
ننگ عالم اسلام هستيم ، اكثريت ما مسلمانها ننگ عالم اسلام هستيم . پس
تعارفهاي را بگذاريم كنار . آنها تعارف است .
در مورد حسين بن علي به حق ميشود گفت كه به اصل امر به معروف و نهي
از منكر ارزش و اعتبار دارد ، آبرو داد به اين اصلي كه آبروي مسلمين
است . اينكه ميگويم اين اصل آبروي مسلمين است و به مسلمين ارزش ميدهد
، از خودم نميگويم ، عين تعبير آيه قرآن است : « كنتم خير امه اخرجت
للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر ». ببينيد قرآن چه تعبيرهايي
دارد ! به خدا آدم حيرت ميكند از اين تعبيرهاي قرآن . « كنتم خير امه
اخرجت للناس »شما چنين بودهايد " بودهايد " در قرآن در اينگونه
موارد يعني هستيد ) ، شما با ارزشترين ملتها و امتهايي هستيد كه براي
مردم به وجود آمدهاند . ولي چه چيز به شما ارزش داده است و ميدهد كه
اگر آنرا داشته باشيد با ارزشترين امتها هستيد ؟ « تامرون بالمعروف و
تنهون عن المنكر »اگر امر به
معروف و نهي از منكر در ميان شما باشد ، اين اصل به شما امت مسلمان
ارزش ميدهد . شما به اين دليل با ارزشترين امتها هستيد كه اين اصل را
داريد ، ( كه در صدر اول هم چنين بوده است ) . اين اصل به شما ارزش
داده است . پس آيا آن روزي كه اين اصل در ميان ما نيست ، يك ملت بي
ارزش ميشويم ؟ بله همينطور است . ولي حسين به اين اصل ارزش داد .
گاهي ما امر به معروف و نهي از منكر ميكنيم ، ولي نه تنها به اين اصل
ارزش نميدهيم بلكه ارزشش را پائين ميآوريم . الان در ذهن عامه مردم به
چه ميگويند امر به معروف و نهي از منكر ؟ يك مسائل جزئي ، نميگويم
مسائل نادرست ( بعضي از آنها نادرست هم هست ) ، ولي اينها وقتي در
كلش واقع شود زيباست . مثلا اگر امر به معروف و نهي از منكر كسي فقط
اين باشد كه آقا ! اين انگشتر طلا را از دستت بيرون بياور ، اين در جاي
خودش درست است ، حرف درستي است اما نه اينكه انسان هيچ منكري را
نبيند جز همين يكي ، جز مسئله ريش ، جز مسائل مربوط به مثلا كت و شلوار
.
يكي از آقايان ميگفت : شخصي را ديدم كه درباره شخص ديگري خيلي قر
ميزد . ديدم در حد تكفير و تفسيق درباره او عصباني است . گفتم مگر او چه
كرده كه تو او را اينقدر بد ميداني ( يك آدم بد ملعون جهنمي ) ؟ گفت :
آخر او " لب برگردان پيرهن آدمي " يعني پيراهنش يقه دار است ( خنده
حضار ) . حال وقتي كه نهي از منكر ما در اين حد بخواهد تنزل بكند ، ما
اين اصل را پائين آوردهايم ، حقير و كوچك كردهايم . آن آمر به معروف و
ناهي از منكرهايي كه در كشور سعودي هستند ، آبروي امر به معروف و نهي از
منكر را بردهاند ، فقط يك شلاق به دست گرفته كه كسي مثلا [ كعبه يا ضريح
پيغمبر را ] نبوسد . اين ديگر شد نهي از منكر !
ولي حسين را ببينيد ! امر به معروف و نهي از منكر كار او بود ، از بيخ
و بن . به تمام معروفهاي اسلام نظر داشت و فهرست ميداد ، و نيز به تمام
منكرهاي جهان اسلام . ميگفت : اولين و بزرگترين منكر جهان اسلام خود يزيد
است . « فلعمري ما الامام الا العامل بالكتاب ، القائم بالقسط و الدائن
بدين الله » ( 1 ) امام و رهبر بايد خودش عامل به كتاب باشد ، خودش
عدالت را بپا دارد و به دين خدا متدين باشد . آنچه را كه داشت ، در راه
اين اصل در طبق اخلاص گذاشت . به مرگ در راه امر به معروف و نهي از
منكر زينت بخشيد . به اين مرگ شكوه و جلال داد . از روز اولي كه ميخواهد
بيرون بيايد ، سخن از مرگ زيبا ميگويد . چقدر تعبير زيباست ! هر مرگي
را نميگفت زيبا ، مرگ در راه حق و حقيقت را زيبا ميدانست :
« خط الموت علي ولد آدم مخط القلاده علي جيد الفتاه» چنين مرگي مانند يك
گردنبند كه براي زن زينت است ، براي انسان زينت است . صريحتر ، آن
اشعاري است كه در بين راه وقتي كه به طرف كربلا ميآمد ميخواند كه احتمالا
از خود ايشان است و احتمالا هم از اميرالمومنين علي ( ع ) است :
و ان تكن الدنيا تعد نفيسه
فدار ثواب الله اعلي و انبل
اگر چه دنيا قشنگ و نفيس و زيباست ، اما هر چه دنيا قشنگ و زيبا
باشد ، آن خانه پاداش الهي خيلي قشنگتر و زيباتر و عاليتر است .
و ان تكن الاموال للترك جمعها
فما بال متروك به المرء يبخل
اگر مال دنيا را آخرش بايد گذاشت و رفت ، چرا انسان نبخشد ، چرا
انسان به ديگران كمك نكند ، چرا انسان خير نرساند .
و ان تكن الابدان للموت انشات
فقتل امرء بالسيف في الله افضل
اگر اين بدنها آخر كار بايد بميرد ، آخرش اگر در بستر هم شده بايد مرد
، در مبارزه با يك بيماري و يك ميكروب هم شده بايد مرد ، پس چرا
انسان زيبا نميرد ؟ پس كشته شدن انسان به شمشير در راه خدا بسيار جميلتر
و زيباتر است .
در همينجا دعا ميكنم و همه شما را به خدا ميسپارم .
پروردگارا ! سينههاي ما را براي فهم حقيقت اسلام مشروح بفرما .
پروردگارا ! توفيق انجام وظائف و مسئوليتهائي را كه به عهده ما
گذاشتهاي عنايت بفرما .
پروردگارا ! دشمنان اسلام را سرنگون بفرما ، خير دنيا و آخرت به همه ما
كرامت كن ، اموات ما را مشمول عنايت و مغفرت خودت قرار بده .
رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات .
منبع : كتاب حماسه ي حسيني تاليف استادمطهري
0 نظرات:
ارسال یک نظر