۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه
ازبينهايت كوچك تابينهايت بزرگ
آلبرت انيشتن در سال 1879 ميلادي در شهر اولم آلمان متولد شد. پدرش مهندس الکترونيک بود. از همان ابتدا تفاوت هايي در فکر ورفتار اين کودک با بقيه همسالان خود نمايان بود. گزارش هميشگي معلمين او به خانواده اش اين بود که آلبرت خيلي کند ذهن، غير معاشرتي و گوشه گير است. او سرعت انتقال بچه هاي عادي را ندارد. بچه ها به او "باباي کند ذهن" مي گويند. حق با آنها بود زيرا او همواره غرق خيالات و افکار جذاب ـ و به زعم آنها احمقانه ـ خود بود. او مي گويد : پنج ساله بودم که پدرم يک قطب نما به من نشان داد. با مشاهده آن احساس ديدن يک معجزه کردم. در وراي آن گونه اشيا بايد چيزهايي نهفته مي بود. مشغله ذهني او از سن ۱۰ سالگي به طور جدي، مطالعه درباره جهان عظيم بود. در سن 15 سالگي خانواده اش به ايتاليا رفت و او براي به پايان رساندن درس خود در مونيخ ماند. يکسال بعد در آزمون ورودي پلي تکنيک سوئيس شرکت کرد ولي موفق نشد. در 17 سالگي دبيرستان را به پايان رساند و در دانشگاه زوريخ پذيرفته و چهار سال بعد در رشته فيزيک فارغ التحصيل شد. در اين اثنا ازدواج کرد و در سال 1901، پس از فراغت از تحصيل، شهروند سوئيس شد و مدتي بيکار بود و دنبال کار مي گشت. يکسال بعد با مساعدت مارسل گراسمن، در اداره ثبت اختراعات سوئيس در برن، به يک شغل دفتري مشغول شد، اما او همواره غرق در ارقام و اعداد و معادلاتي بود که در ذهن خود داشت.
سال 1905 براي او "سال معجزه" بود. در اين هنگام او 26 ساله بود. پنج مقاله (Paper) نوشت و با كمروئي، يکي از آنها را به رئيس اداره ثبت اختراعات سوئيس داد و گفت خوشحال مي شوم اگر شما جايي براي درج اين مقاله در مجله خود مي داشتيد. اين مقاله چند صفحه اي که در شماره 17 مجله سالنامه فيزيک (Annalen der physik) منتشر شد او را به سرعت به يکي از مشهورترين دانشمندان جهان تبديل کرد. 17 سال بعد جايزه نوبل به دليل انتشار همين مقاله در زمينه پديده فتوالکتريک به او تعلق گرفت. مقاله بعد "تئوري حرکت براوني" بود که او با استفاده از فيزيک کلاسيک و روش مستقيم ثابت کرد که ماده داراي ساختار اتمي است. مقاله ديگر، "الکتروديناميک اجسام متحرک" بود که در آن به تحليل عميق مفهوم فضا و زمان پرداخت و تئوري نسبيت خاص را پايه ريزي کرد. چند ماه بعد نيز هم ارزي ماده و انرژي را در فرمول معروف E = mc2 ارائه داد. مقاله ديگر، "نظريه کوانتمي بودن نور" براساس تعميم فرض ماکس پلانک در مورد کوانتينره بودن تابش جسم سياه بود. با اين کار او راه را براي تثبيت نظريه دوگانه موج ـ ذره در مورد نور هموار کرد. پس از آن بود که کرسي استادي دانشگاه زوريخ و سپس برلين به او پيشنهاد شد. سال 1911 که اولين کنفرانس جهاني فيزيک در بروکسل برگزار شد از او به عنوان جوانترين فيزيکدان دعوت به عمل آمد. در آستانه جنگ جهاني اول، او در دانشگاه برلين به دنبال تکميل مطالعات و نظرات خود در مورد تعميم تئوري نسبيت خاص با دخالت دادن موضوع گرانش بود. ۱۰ سال پس از ارائه تئوري نسبت خاص، در سال 1915 نظريه "نسبت عام" را ارائه داد. جالب است که بدليل عجيب بودن نظرات او و عمق خلاقانه تئوري نسبت خاص و عام، درکي صحيح و کامل از نظرات او در خواص و عوام وجود نداشت. او در اين زمان به يک چهره مشهور تبديل شده بود اما به گفته خودش نمي دانست "چرا همه او را دوست دارند اما هيچکس او را نمي فهمد. او در پاسخ نامه بورن نوشت: در زمان حاضر من در عقايدم تنها هستم. به همين دليل بود که جايزه نوبل فيزيک در سال 1921 نه به دليل ارائه تئوري نسبيت بلکه به خاطر کارهايش در موضوع فوتوالکتريسيته به او تعلق گرفت. اين در حالي بود که کسوف سال 1919، نظريه او مبني بر انحراف نور در مجاورت اجرام سنگين آسماني را تائيد و شهرت او را عالمگير کرد. اما او خود مي گفت اين گونه شهرت ها دوام ندارد.
انيشتن شخصيت خاص خود را داشت. او در عمرش هرگز تقاضاي خودرويي نکرد. تنها به دنبال يک قدم زدن خيلي مطبوع بود. بنابراين به دوچرخه و ويولن خود دلخوش بود. وقتي ملکه بلژيک از او دعوت کرد و هيئت عالي رتبه اي را براي پيشواز او به ايستگاه قطار فرستاد، انيشتن با يک جعبه شيريني در دست و ويلون در دست ديگر پياده شد و بدون توجه به تشريفات با سر و کله خاکي به قصر رفت. وقتي ملکه گفت چرا از خودروي تشريفات استفاده نکردي، گفت: پياده روي بسيار مطبوعي بود اعليحضرتا. پس از جنگ جهاني و اوج گرفتن فشار حکومت نازي به يهوديان، به هلند و سپس به هند و چين و ژاپن و فلسطين و اسپانيا و آمريکا رفت و سرانجام در 1933 ساکن آمريکا شد و در دانشگاه پرينستون به کار مشغول گشت. در سال 1927، در پنجمين کنفرانس جهاني فيزيک حضور يافت و در زمينه مکانيک کوانتم مباحث زيادي با نيلز بور داشت. از سال 1928 ايده خود را در مورد " تئوري ميدان واحد" آغاز کرد و تا آخر عمر روي آن کار کرد، گرچه هيچگاه موفق به ارائه آن نشد. در آستانه جنگ جهاني دوم نامه اي به رئيس جمهور وقت آمريکا نوشت و با اصرار بر تحقيقات هسته اي، درصدد جلوگيري از امکان دست يابي آلمان نازي به بمب اتمي برآمد. رئيس جمهور براساس اين نامه، پروژه مانهتن را براي ساخت بمب اتمي به سرپرستي اوپنهايمر راه انداخت. راکتور ساخت بمب اتم در 1943 شروع به کار کرد و اولين بمب اتمي آمريکا، در سال 1945 شهر هيروشيماي ژاپن را به نابودي کشاند. انيشتن پس از آن که ديد ترس او از مجهز شدن نازي ها به بمب اتم و پيشنهادش براي جلوگيري از اين کار به کجا انجاميد بشدت مغموم بود و در مورد گسترش صلح جهاني بسيار سخن مي گفت: من خود را پدر آزادسازي انرژي اتمي نمي دانم. سهم من از اين کار کاملا غيرمستقيم بوده است. من حتي پيش بيني هم نمي کردم که اين امر در زمان من به وقوع بپيوندد. استنباط من فقط اين بود که آزاد کردن انرژي اتمي از لحاظ نظري امکان پذير است
فيزيک نيوتني
قرن نوزدهم براي فيزيک، نقطه عطف مهمي محسوب مي شود. فيزيک کلاسيک يا فيزيک نيوتني با کارهاي دانشمندان بزرگي همچون گاليه و نيوتن نضج گرفت و با ارائه نظريه الکترومغناطيس ماکسول در نيمه دوم قرن 19 به کمال رسيد. گاليه با تفسير زيرکانه ساده ترين واقعيت هاي تجربي، اين حکم را صادر کرده بود که هر جسم تا هنگامي که نيروي خارجي بر آن تاثير نگذارد سرعت اوليه و راستاي خود را حفظ خواهد کرد و در حرکت خطي مستقيم و يکنواخت باقي خواهد ماند. بنابراين اگر جسم، سرعت يا جهت حرکت خود را تغيير دهد، اين تغيير را بايد منتسب به علت خارجي دانست. اين اصل در مکانيک کلاسيک، در مورد دستگاهها يا سيستم هاي لخت (Intertial) صادق است. دستگاههاي لخت نسبت به يکديگر در حال حرکت خطي مستقيم و يکنواخت هستند. نيوتن علاوه برابداع رياضيات ديفرانسيلي، قوانين مشهور سه گانه خود را ارائه داد و به همين دليل فيزيک کلاسيک به فيزيک نيوتني نامبردار شد. در فيزيک نيوتني، جهان يک ماشين عظيم است که توسط خدا به حرکت در مي آيد. اين ماشين از مجموعه اجزائي تشکيل شده که درک اين اجزا به درک کل منجر مي شود. قوانين نيوتن عبارتند از :
1. قانون اول : اجسام تا ابد با سرعت ثابت و در امتداد مستقيم در حرکت هستند مگر مزاحمتي براي آنان پيش بيايد.
2. قانون دوم : به هر جسمي که حرکت مي کند، نيروئي برابر حاصل ضرب جرم در شتاب آن وارد شود : F = ma
اگر دو جسم مسير يکديگر را تغيير دهند، حتما بر هم نيرو وارد مي کنند.
در اينجا سرعت عبارت است از فاصله جابجائي يک جسم به مدت جابجائي :
v=x/t
شتاب نسبت تغيير سرعت يک جسم به مدت زمان است:
a=dv/dt
شتاب سرعت ثابت، صفر است.
3. قانون سوم : نيرويي که دو جسم بر يکديگر وارد مي کنند از نظر مقدار با يکديگر مساوي است.
در تئوري نيوتن، فضا و زمان دو کميت مطلق و مجزاي از يکديگر است. مدت زمان عبارت است از طول قطعه اي از اين زمان مستقل. فضا نيز يک کميت بي حرکت و ساکن و بي نهايت است. نور خاصيت ذره اي دارد و مي تواند در خلا انتشار يابد. حرکت، خاصيت ذاتي جسم است. ابعاد جسم (مکان) و طول يک اتفاق (زمان) همواره ثابت است. اگر ابعاد جسمي يا طول مدت اتفاقي، يک بار توسط شخصي در حالت سکون اندازه گيري شود و بار ديگر توسط شخصي اندازه گيري شود که با سرعت خاص حرکت مي کند، نتيجه يکسان خواهد بود.
انقلاب کوانتم
سيطره فيزيک نيوتني تا اواخر قرن ۱۹ در همه جا حاکم بود؛ اما در آن زمان بعضي پديده ها قابل توجيه با فيزيک کلاسيک نبود. در سال ۱۹۰۰ نظريه ماکس پلانک، انقلاب کوانتم (quantum) را پديد آورد. ناسازگاري مکانيک نيوتني و الکترومغناطيس در ابعاد کم براي اتم ها منجر به تولد مکانيک کوانتمي شد. در اين تئوري عنوان شد که برخي کميات، صرفا مقادير منفصل اختيار مي کنند. از ديدگاه فيزيک کوانتم، جهان دائما در حرکت است، هر چند ظاهرا ساکن و بي حرکت باشد. همه چيز از اتم تشکيل شده که به طور مداوم در حرکت و ارتعاش است. در دنياي اتم، ذرات داراي حرکتي پيوسته نيستند بلکه به شکل جهشي و ناپيوسته تغيير مکان مي دهند. نور و ساير ذرات بنيادي اتم، هم رفتار موجي دارد و هم ذره اي.
پلانک نشان داد که گذشته از ساختار اتمي ماده، نوعي ساختار اتمي انرژي (کوانتم) هم در ميان است که يک ثابت جهاني بر آن حکمفرماست. کشف پلانک در سال 1900 درباره تابش اجسام به عنوان تابعي از دما نشان داد که تابش جسم با فرکانس معين، متشکل از اتم هاي انرژي منفرد (کوانتم) است : E = hf. h ثابت جهاني پلانک و برابر j/sec 34- 10 * 6/6 است. پلانک با ارائه اين تئوري، در زمينه توضيح دليل انتشار نور از اجسام داغ، جايزه نوبل فيزيک را در سال 1920 نصيب خود کرد. او مشخص کرد که ماده، انرژي حرارتي را جذب مي کند و آن را به صورت انرژي نوراني منتشر مي کند. جذب انرژي حرارتي و انتشار انرژي به صورت ناپيوسته يعني جريان تکه اي انرژي انجام ميشود. انرژي به صورت بسته هاي کوچک (کوانتا: quanta) انتقال مي يابد. نور در بسته ها يا کوانتاهاي مشخصي که هر کوانتا داراي انرژي hf است منتشر مي شود. با ارائه فرمول E = hf فيزيک کوانتم متولد شد.
جدال فکري فيزيک قديم و جديد
انقلاب کوانتم که با کارهاي پلانک در اول قرن بيستم شروع شده بود به مدت ۲۵ سال با کارهاي بور و هايزنبرگ و بورن و شرودينگر و ديراک و پاولي به اوج رسيد و بر جاي فيزيک کلاسيک نشست. اين انقلاب بر بسياري مباني فلسفي فيزيک کلاسيک خدشه وارد آورد. اما از همان زمان عده اي از فيزيکدانان برجسته نظير انشيتن و شرودينگر با ديدگاههاي فلسفي فيزيکدانان کوانتمي به معارضه برخاستند.
انيشتن با اعتقاد به پيوسته بودن حرکت، فيزيک کوانتم را ناکامل مي دانست. او کوشش کرد نشان دهد چگونه مفاهيم شي مادي، فضا و زمان ذهني و عيني با يکديگر و با ماهيت تجربه مرتبط هستند. او با مباني فلسفي فيزيکدانان کوانتمي نيز سرسازگاري نداشت و به صراحت مي گفت خدا تاس بازي نمي کند. اين بيان، موضع گيري انيشتن در مقابل تفسير و برداشت و تعبيري از مکانيک جديد يا مکانيک کوانتمي بود که از سال 1925 به بعد توسط هايزنبرگ، شرودينگر و ديراک پايه گذاري شد و با کارهاي بور، هايزنبرگ و بورن به اوج رسيد و تعبيري که به " تعبير کپنهاگي " يا تعبير سنتي از مکانيک کوانتم موسوم گشت مورد قبول تقريبا عموم فيزيکدانان قرار گرفت. در حقيقت مکانيک کوانتمي دو شکل عام يافت: مکانيک کوانتمي هايزنبرگ که در آن سيستم ميکروفيزيکي با يک رشته ماتريس نمايش داده مي شد و مکانيک کوانتمي شرودينگر که در آن سيستم ميکروفيزيکي به وسيله يک معادله موجي توجيه مي شد
تئوري نسبيت خاص
ضعف هاي مکانيک نيوتني در توجيه موقعيت پديده ها در سرعت هاي زياد منجر به تولد تئوري نسبيت خاص (Special theory of relativity) در سال 1905 توسط انيشتن شد. اساس تئوري انيشتن در مورد نسبي بودن زمان است. براي اولين بار در تاريخ علوم، زمان به طور مستقل و اصالتا مطرح مي شود. در تئوري نسبيت، فضا و زمان کميت هاي مطلق و مستقل نيستند. اين تئوري در خارج از ابعاد ملموس و محسوس زميني و اشتغالات روزمره زندگي مورد استمال مي يابد؛ آنجا که سرعت هاي نزديک به سير نور در کار باشد. لفظ نسبيت که انيشتن براي زمان و مکان به کار برد آنچنان تاثيري در ميان دانشمندان دنيا گذاشت که بسرعت علوم انساني مانند علم اخلاق، فلسفه يا زبان شناسي کوشيدند به نوعي، اصل نسبيت را در مباحث خود وارد کنند.
سنگ زيربناي تئوري نسبيت اين سئوال بود که چه اتفاقي مي افتد اگر همراه با نور حرکت کنيم. اين سئوالي بود که از همان ابتدا ذهن انيشتن جوان را به خود مشغول کرده بود. بايد توجه داشت که نسبيت نمي گويد همه چيز نسبي است، بلکه در مورد نسبي بودن زمان و مکان (فضا) بحث مي کند که در فيزيک کلاسيک، مطلق انگاشته مي شد. در حالي که سرعت نور را مطلق و ثابت مي داند و همين ثابت بودن هميشگي سرعت نور يکي از ارکان نظريه نسبيت خاص است. نسبيت سبب مي شود که حوادث و رويدادها براي يک ناظر در مقايسه با ناظر ديگر با سرعت متفاوتي پيش رود. تئوري نسبيت خاص تنها به سرعت هايي مي پردازد که در طول حرکت ثابت است و شتاب ندارد و بنابراين بحث نيرو، مانند گرانش، در آن جاي ندارد. به دليل در نظر گرفته نشدن نيروها در اين نظريه که تنها حالت خاصي از نسبيت را مورد توجه قرار ميدهد، تئوري نسبيت خاص يا محدود ناميده شد. نسبيت خاص برداشت ما را از مفهوم زمان و مکان تغيير داد. در تئوري نسبيت، ابعاد يک جسم (طول، عرض، ارتفاع) و مدت اتفاق(زمان)، مقادير ثابتي نيستند و به ناظر (کسي که اندازه گيري مي کند) بستگي دارد؛ که آيا ساکن است يا حرکت مي کند. مثال " برادران دو قلو " که خود انيشتن مطرح کرده در اين زمينه معروف است. او مي گويد اگر يکي از اين برادران با سفينه اي نزديک سرعت نور به مسافرت فضايي رود، با ساعت و تقويم سفينه، زمان بر او چند سال مي گذرد، در حالي که وقتي به کره زمين بر گردد پيرمرد ريش سفيدي را مي بيند که همان برادر دو قلوي اوست، يعني برادري که با سرعت نزديک نور حرکت کرده فقط چند سال زمان بر او گذشته و برادر زميني کاملا پير شده است. اين بدان معناست که زمان در سفينه بسيار کندتر سپري شده است تا روي کره زمين. اگر ساعتي در حال حرکت باشد، نسبت به ساعت ساکن کندتر کار خواهد کرد. اگر سرعت جسم به حد سرعت نور برسد زمان متوقف مي شود. اگر جسمي با سرعت نور حرکت کند در همه وقايع حضور خواهد داشت يعني همه چيز همزمان بوده، گذشته و آينده برايش وجود ندارد.
اگر سرعت حرکت جسم (v) به سرعت نور (c) برسد، زمان (t) براي جسم متحركت متوقف مي شود . (t=0)در زندگي روزمره، احساس ما ديدگاه نيوتني است يعني احساس فضا و زمان به صورت مجزاست ؛ زيرا با سرعت هايي سر و کار داريم که در مقايسه با سرعت نور فوق العاده کوچک هستند. در حالي که در سرعت هاي بسيار بالا، مفهوم فضا و زمان واقعي مي شود. به نظر مي رسد در زندگي معمولي، واقعيت کامل از آدمي مي گريزد!
پيش بيني کاربردهاي فتوسل و ليزر
نور و ماهيت و سرعت آن نقش محوري در نظريه انيشتن دارد. کشف او درباره پديده فوتوالکتريک بر اساس ذره اي بودن نور استوار بود که نظريه پلانک را نيز تائيد مي کرد. کوانتاي نور انيشتن، فوتون (photon) ناميده مي شود. با تابش انرژي کوانتا (نور) به جسم، الکترون آزاد مي شود، بدين معنا که از يک سطح انرژي (مدار) به سطح ديگر مي رود. مطابق مدل اتمي بور، هر الکترون در مداري کاملا مشخص قرار دارد که انرژي کاملا مشخصي برابرضريب صحيحي از ثابت پلانک (f) دارد. در اين تغيير مدار، انرژي از دست رفته به شکل نور منتشر مي شود . هر چه فرکانس نور تابشي به جسم بيشتر باشد انرژي الکترونها نيز بيشتر است. چشم برقي (فتوسل) که براساس تاثير فتوالکتريک کار مي کند امروزه در زمينه هاي مختلف زندگي بشر مانند در برقي، چراغ خيابانها، باتريهاي خورشيدي و ماهواره ها کاربرد دارد. مقاله انيشتن در 1917 درباره نظريه کوانتمي تشعشع نيز منجر به اختراع ليزر گرديد، گر چه عملا دستگاه ليزر در سال 1954 ساخته شد. در اين مقاله توضيح داده شد که تحريک شدن الکترون هاي اتم ها با فوتون هاي تابشي و تشعشع فوتون ديگر باعث مي شود که اين دو فوتون، الکترون هاي دو اتم ديگر را تحريک کرده و چهار فوتون تشکيل دهند و کار ادامه يابد. با متمرکز کردن اين فوتون ها، پرتو ليزر پديد مي آيد.
اهميت سرعت نور
سرعت نور 300 هزار کليومتر در ثانيه يا يک ميليارد کيلومتر در ساعت است. در تئوري نسبيت دقيق ترين موارد به سرعت نور بر مي گردد. فرض اساسي تئوري انيشتن، ثابت بودن سرعت نور است. مطابق نظر انيشتن، دست يابي به سرعت نور ممکن نيست زيرا جسمي که با سرعت نور حرکت کند، داراي جرم بينهايت خواهد شد. البته امکان حصول سرعت هاي نزديک نور ممکن است. شتاب دادن به ذره و رساندن سرعت آن به نزديک سرعت نور در شتاب دهنده ها، از جمله کاربردهاي عمومي نظرات انيشتن است.
رسيدن به سرعت نور امکان پذير نيست زيرا اگر بخواهيم جسمي را به سرعت نور برسانيم بايد انرژي برابر بي نهايت مصرف کنيم و چون اين مقدار انرژي وجود ندارد هرگز نخواهيم توانست جسمي را به آن سرعت برسانيم.
اگر سرعت بخواهد به سرعت نور برسد، انرژي به سمت بينهايت ميل مي کند. انرژي لازم براي رساندن سفينه اي ۳ کيلوئي به ۹۸ درصد سرعت نور 1018 ژول خواهد بود. بنابراين هيچ جسم مادي تحت تاثير هر نيروي عظيمي هم که قرار گرفته باشد، هر مدتي هم که نيرو روي آن عمل کند ممکن نيست بتواند با سرعت نور حرکت کند. به عبارت ديگر هيچ چيز مادي در هر شرايطي نمي تواند سريعتر از نور حرکت کند. بنابراين ارسال هيچ پيامي نمي تواند سريعتر از نور باشد.
تاثير حرکت در زمان
اين محدوديت سرعت در عالم براي دريافت پيام سبب مي شود که ما هيچگاه نتوانيم از وضعيت ستاره ها و کهکشانها به طور "همزمان" اطلاع بدست آوريم. ما وقتي از دريچه تلسکوپ هاي قوي به عالم نگاه مي کنيم، گذشته عالم را مي بينيم. با اين محدوديت سرعت جرم مادي، ما هرگز نخواهيم توانست به نزديکترين کهکشان، که تنها چهار سال نوري با ما فاصله دارد برويم. يک انسان تا قيد در حيات است در منظومه شمسي محبوس خواهد بود! اما تنها اميد دانشمندان براي امکان خروج از منظومه شمسي و جهان هاي دور، مبتني بر صحت نظريه انشيشتن درباره تاثير حرکت در زمان است. تنها در اين صورت است که نسل هاي آينده سفرهاي چندين ميليون ساله را در چند سال مي توانند انجام دهند. اگر فرض شود سفينه اي بتواند با سرعت ۹۸ درصد مسير نور حرکت کند، 5/5 سال طول مي کشد تا به تدريج به 98٪ سرعت نور برسد. اما دستگاههاي زمان سنج سفينه تنها گذشت يک سال را نشان مي دهد و ساکنين سفينه نيز تنها يک سال پيرتر شده اند. اگر اين سفينه با سرعت 99/99 درصد سرعت نور، گشتي در فضا بزند و 33 سال بعد به زمين برگردد، براي زميني ها ـ اگر زميني مانده باشد ـ 10 ميليارد سال زمان گذشته است. سرعت، زمان را کند (تنبل) مي کند و در سرعت نور، زمان متوقف مي شود. اگر به همراه نور به ستاره اي برويم تقريبا زماني نمي گذرد اما در برگشت، دو ميليارد سال از سن زمين گذشته است. اگر بخواهيم زمين را به قصد ستاره ها ترک کنيم احتمالا بايد براي هميشه با زمين خداحافظي کنيم.
همزماني وقايع
نسبيت نشان داد که يک حقيقت فيزيکي که بتوان با آن فاصله دو جسم را در يک زمان معين نام نهاد وجود خارجي ندارد زيرا زمان و فاصله، هر دو به چگونگي وضع ناظر بستگي دارد. نسبيت بر پايه تفسير فيزيکي منسجم سه مفهوم حرکت، فضا و زمان استوار شده است. اصطلاح نسبيت با اين واقعيت مرتبط است که حرکت از ديدگاه تجربه همواره همچون حرکت نسبي يک شي در برابر شي ديگر متجلي مي شود. حرکت هيچگاه به عنوان حرکت نسبت به فضا يا حرکت مطلق قابل مشاهده نيست. به تعبير انيشتن، حرکت مطلق به هيچ وجه وجود ندارد
قبل از پيدايش تئوري نسبيت خاص، کسي تصور نمي کرد که در حالت وقوع دو حادثه همزمان در محل هاي مختلف ممکن است ابهامي وجود داشته باشد. نظريه نسبيت، همزماني را در هم شکست و بيان کرد که ترتيب زماني وقايع هميشه يک ارتباط ذاتي بين خود وقايع نيست بلکه تا حدي تابع حالات ناظر است. اطلاق همزماني به دو واقعه دور از هم بي معني است. همزماني دو واقعه فقط نسبت به ناظر معيني معني معيني در بر دارد. اختلاف نهاد زمان در جاهاي مختلف، مشکل ترين جنبه تئوري نسبيت خاص است. نسبي بودن بدين معني است که اگر براي ناظري دو واقعه، همزمان تشخيص داده شود ممکن است براي ناظر ديگري همزمان نباشد. بنابراين يک زمان جهاني (Cosmic time) يا كيهاني (universal time) كه حقيقت بي چون و چرا تلقي شود اعتبار ندارد. براي هر جسمي، زمان خاص (proper time) وجود دارد. هر ساعت، فقط از زمان "خاص" خود اندازه صحيحي بدست مي دهد. انسان ها روي زمان خاص زميني توافق دارند زيرا نسبيت در سرعت هاي زميني اصلا قابل مقايسه با سرعت نور نيست و ميزان کند شدن زمان آنقدر کم است که اسباب هاي فيزيکي قادر به تشخيص آن نيست. ما بر حسب عادت، بين "همزماني ديد" و "همزماني رويداد" تمايزي قائل نمي شويم و در نتيجه تفاوت بين "زمان" و "زمان محلي" لوث مي شود. دليل اين امر آن است که در تجربيات روزمره، ما مي توانيم زمان انتشار نور را ناديده بگيريم اما اگر پا را از زمين خود فراتر بگذاريم، اين همزماني وجود ندارد. بدين سبب است که وقتي به عالم مي نگريم، گذشته آن را مشاهده مي کنيم؛ به تعبيري ما در راس قله زمان قرار گرفته ايم و هر چه مي بينيم گذشته خودمان و گذشته عالم خودمان است. به زبان نسبيت انيشتن، اين قله، "مخروط نور" است. همه رويدادهاي گذشته در داخل مخروط نور گذشته و همه رويدادهاي آينده در داخل مخروط نور آينده است. نمودار فضا ـ زمان در نگاه نيوتني تخت است اما در نگاه انيشتن، چون عالم انحنا دارد، پس مخروط نور نيز انحنا دارد.
۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه
كانال هاي توزيع دربازاريابي بين المللي
كانال هاي توزيع درنظام هاي بازاريابي ملي ازيكديگرمتمايزندكالادرهركشوري ازكانال هاي مختلف توزيع مي گذرد تابه دست مشتري موردنظردرزمان ومكان مناسب برسد امروزه درك صحيح ازكانال هاي توزيع موجب تسريع درهدف هاي موردنظر شده ويك مزيت رقابتي به وجود مي آورد
توزيع دربازاريابي بين المللي
كانال هاي توزيع وسيله اي هستند كه طي آن كالاهاازتوليدكننده به مصرف كننده مي رسند خدماتي كه درتوزيع به خريداران ارائه مي شود مي تواند به شرح زيرباشد :
1- خريدكالاوخدمات
2- مونتاژكالاها
3- نگه داري وانبارداري كالا
4- پيشبردفروش وارائه ي خدمات به مصرف كنندگان نهايي
5- انتقال فيزيكي كالاها
انتخاب يك يا چندروش فوق مي تواند مي توتنداستراتژي هاي توزيع را تبيين نمايد روش مونتاژدرتوزيع اصولادردرازمدت كاربردداردونيزاستفاده ازروش هاي نگه داري وانبارداري درمسيرهاي طولاني موثرترهستنددرصورتي كه انتقال فيزيكي كالا درنواحي جغرافيايي محدودترموثرترهستند
اهميت كانال هاي توزيع به عنوان مبدا
اصولادرمسيري كه شركت اقدام به توليدوفروش كالابه مشتري مي نمايد ازكشورهاي مختلف منابع ومواد اوليه راخريداري كرده وپس ازطي فرايندتوليد به صورت كالاي نهايي مجددابه بسياري ازكشورهادرسطح جهان مي فروشد به همين جهت توزيع ازاهميت شاياني درجمع آوري منابع وفروش كالاها برخورداراست ازهمين جهت بسياري ازتوليدكنندگان سعي دارندبه توانايي هاي خودشان درتوزيع متكي باشند دربازاريابي بين المللي تصميم گيري درخصوص منابع خارجي تحت تاثيرعوامل زير است :
1-هدف هاي مهم برنامه ريزي شده 2- محدوديت هاي زماني دسترسي به سهم بازار 3- سطوح دسترسي شركت به منابع 4- محدوديت هاي قانوني ازجمله سطوح تعرفه ها وسهميه ها 5- دسترسي به كانال هاي توزيع 6-مزيت هاي رقابتي شركت 7- سوء استفاده ازكانال هاي توزيع داخلي
اهداف ومحدوديت هاي كانال هاي توزيع
نقطه ي شروع براي انتخاب موثرترين كانال هاي توزيع تعين دقيق هدف روش هاي بازاريابي شركت ومشخص كردن نيازهاوترجيحات بازارهدف است مشتريان بالقوه ازنظرفيزيكي دركجاقراردارند؟ نيازهاي اطلاعاتي آن هاچيست ؟ ترجيحات آن هابراي خدمات كدام است ؟ آن هاتاچه حددربرابرقيمت حساسيت نشان مي دهند ؟ ترجيحات مشتريان بايد به دقت تعين شودزيراهمان قدركه عرضه ي مطلوبيت هاي بيش ازحدبراي موفقيت برنامه ي بازاريابي مخاطره انگيزاست ايجادمطلوبيت بسياركم نيز شركت راباشكست مواجه خواهدكرد
راهبردهاي كانال هاي توزيع دربرنامه ي بازاريابي جهاني بايدباموقعيت رقابتي شركت وهدف هاي كلي بازاريابي درهريك ازبازارهاي ملي مطابقت داشته باشد اگريك شركت بخواهد دريك بازاررقابتي فعاليت كند دوشيوه را مي تواندمدنظرقراردهد يكي ازراه هاايجادانگيزش دركانال هاي مستقل جهت تشويق آن هابراي ترويج محصولات شركت است شيوه ي ديگرآن است كه شركت كانال تحت مالكيت خودراايجادكند فرايندايجاد كانال توزيع بين المللي براي هماهنگي باهدف هاي كلي شركت باتوجه به چهارعامل يعني مشتريان ؛محصولات ؛ واسطه هاومحيط داراي محدوديت هايي به شرح زيرمي باشد :
1- خصوصيات مشتري : تعدادمشتريان ؛ توزيع جغرافيايي ؛ درآمد ؛ عادات خريد و... كانال ها براي مشتريان مطلوبيت ايجادمي كنند صرف نظراز مرحله ي توسعه ي بازار ؛ باافزايش مشتريان نيازبه واسطه هاي چندگانه دركانال توزيع افزايش مي يابدفروش مستقيم به خرده فروشاني كه درحجم زيادي خريداري مي نمايندوعدم توزيع ازطريق عمده فروشان ممكن است كم هزينه ترين شيوه باشد
2- خصوصيات محصول : مانند درجه ي يكنواخت بودن ؛ شدت فسادپذيري ؛ حجم و... مثلا محصولاتي كه داراي قيمت واحدبالايي هستند اغلب ازطريق نيروهاي فروش شركت به صورت مستقيم فروخته مي شوند ومحصولات فاسدشدني معمولانيازبه كانال هاي توزيع مستقيم تري دارند
3- خصوصيات واسطه ها : هدف واسطه هاآن است كه سودخودراحداكثرنمايند نه سودتوليدكنندگان را آن هاسعي مي كنند محصولات توليد كنندگاني را كه نام تجاري آن هاازشهرت مطلوبي برخورداراست عرضه كنند تافعاليت هاي فروش حداقل شود اين گونه واسطه ها مشكلات عمده اي رابراي شركت هايي كه مي خواهنددرسطح بين المللي فعاليت نمايند ايجادمي كنند اغلب توليدكنندگاني كه محصول جديدي عرضه مي كنند ويا محصول آن هاسهم محدودي ازبازاررادراختيارداردسعي مي كنندكانال هاي توزيع مستقيمي ايجادكنند
4- انتخاب توزيع كنندگان ونمايندگي ها : توزيع كننده مي تواندموجب موفقيت ياشكست شركت شودفرق توزيع كننده ي خوب وبدآن است كه اولاتوزيع كننده ي خوب داراي تعهد شخصي براي موفقيت است ثانياداراي عملكردمكوفقيت آميزي درعرضه ي كالاهاي مشابه است
5- خصوصيات محيطي : به علت اين كه بين محيط هاي اقتصادي اجتماعي سياسي كشورها اختلافات بسيارزيادي وجودداردضروري است كه به نمايندگي ها وتوزيع كنندگان محلي استقلال زيادي داده شود
برگرفته شده ازكتاب بازاريابي بين المللي تاليف دكتر حسن حسيني
۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سهشنبه
يوري گاگارين يوري الكسييويچ گاگارين
عكس رسمي يوري گاگارين با نشانهاي افتخار فضانورد دستاورد نخستين فضانورد جهان مليت روسي وضعيت درگذشته تولد ۹ مارس ۱۹۳۴ برابر با ۱۸ اسفند ۱۳۱۲ كلوشينو، روسيه (اتحاد شوروي) مرگ ۲۷ مارس سال ۱۹۶۸ برابر با ۷ فروردين ۱۳۴۷ روسيه (اتحاد شوروي) مشاغل ديگر خلبان درجه سرهنگ طول پرواز فضايي يك ساعت و ۴۸ دقيقه تاريخ گزينش ۷ مارس ۱۹۶۰ ماموريت وستوك-۱ نشان ماموريت آرامگاه آرامگاه ديوار كرملين، مسكو
يوري الكسييويچ گاگارين (به روسي: Юрий Алексеевич Гагарин)، كيهاننورد روسي و متولد ۱۸ اسفند ۱۳۱۲ (۹ مارس ۱۹۳۴) نخستين فضانورد جهان است. يوري گاگارين در روز ۲۳ فروردين ۱۳۴۰ توسط فضاپيماي وُستوك-۱ به مدت ۱۰۸ دقيقه مدار زمين را يك دور بطور كامل پيمود. عصر سفرهاي فضايي انسان با اين پرواز آغاز گشت. گاگارين به خاطر سفر فضايي تاريخي خود نشانها و عنوانهاي افتخار بيشماري از سراسر جهان دريافت كرد زندگي كودكي يوري گاگارين در تاريخ ۹ مارس ۱۹۳۴ ميلادي برابر با ۱۸ اسفند ۱۳۱۲ خورشيدي در روستاي كلوشينو در نزديكي شهر گژاتسك واقع در استان اسمولنسك در كشور روسيه (اتحاد شوروي) چشم به جهان گشود. نام شهر گژاتسك سالها بعد در ۱۹۶۸، به افتخار گاگارين به «شهر گاگارين» تغيير داده شد. پدرش الكسي ايوانويچ گاگارين (۱۹۷۳-۱۹۰۲)، و مادرش آنا تيموفيونا ماتويوا گاگارينا (۱۹۸۴-۱۹۰۳) هردو در يك مزرعه تعاوني به كار اشتغال داشتند. مادر او كتابخواني قهار و پدرش درودگري حرفهاي بود. اين زوج ۴ فرزند داشتند كه يوري سومين آنها بود. در دوران كودكي، از آنجايي كه پدر و مادر خانواده هر دو شاغل بودند، مسئوليت مراقبت از يوري به عهده خواهر بزرگترش بود. جنگ جهاني دوم گاگارين جوان دوره نوجواني دوران دبستان يوري روز يكم سپتامبر ۱۹۴۱ به دبستان رفت، اما در ۱۲ اكتبر همان سال روستاي آنها را نيروهاي آلمان نازي اشغال كردند و مدارس به مدت دو سال تعطيل شدند. همانند بسياري از خانوادههاي ديگر در شوروي، خانواده گاگارين در طول جنگ جهاني دوم با مشكلات زيادي مواجه بودند. نيروهاي اشغالگر در سال ۱۹۴۳ خواهر و برادر بزرگترش زويا و والنتين را براي كار اجباري به اردوگاههاي نازيها بردند، اين دو تا پايان جنگ نتوانستند خانوادهشان را ببينند. يوري گاگارين در مدرسه دانشآموزي كوشا و درسخوان و به قول معلم مدرسهاش گهگاهي هم بازيگوش بود! او از كودكي به پرواز علاقه داشت، هواپيماهاي مدل ميساخت و كتابهاي ژول ورن را با علاقه مطالعه ميكرد؛ معلم رياضي و فيزيك او در طول جنگ جهاني دوم خلبان نيروي هوايي شوروي بوده، و اين موضوع شايد در علاقه گاگارين به پرواز بيتاثير نبوده باشد. گاگارين نوجوان در ماه مه سال ۱۹۴۹ پس از اتمام تحصيلات ابتدايي، يوري در يك مدرسه شبانه فني آهنگري در بخش ريختهگري به كارآموزي مشغول شد. در سال ۱۹۵۱ براي ادامه تحصيلات در هنرستان فني ساراتوف قبول شد. همزمان با تحصيل در هنرستان، يوري كه هميشه به پرواز علاقه داشت، به عضويت باشگاه هوايي ساراتف درآمد تا فوت و فن پرواز با هواپيماي سبك را فراگيرد. پشتكار بالاي يوري باعث شد كه هم در هنرستان و هم در باشگاه پرواز بدرخشد، طوري كه در سال ۱۹۵۱ هم با رتبه درخشان از هنرستان فارغالتحصيل شد و هم نخستين پرواز انفرادي خود را با هواپيماي سبك ياك-۱۸ انجام داد. دانشكده نيروي هوايي و ازدواج پس از فارغالتحصيلي در هنرستان و در ۱۹۵۵، يوري گاگارين به دانشكده نيروي هوايي اورنبورگ رفت تا پرواز با هواپيماهاي نظامي را فراگيرد. مدت كوتاهي پس از پرتاب اسپوتنيك ۱ (اولين ماهواره ساخت بشر)، او در سال ۱۹۵۷ پس از دريافت مدرك خلباني هواپيماي ميگ-۱۵ با امتيازات بالا از آنجا فارغالتحصيل شد در همان دانشكده بود كه با همسر آيندهاش «والنتينا گُرياچوا» آشنا شد، و دو سال پس از فارغالتحصيلي، يوري و والنتينا در ۱۹۵۷ ميلادي باهم پيوند زناشويي بستند. گاگارين به عنوان خلبان هواپيماي ميگ-۱۵ براي مدتي در پايگاه هوايي لوستاري در منطقه مورمانسك در نزديكي مرز روسيه و نروژ به خدمت مشغول شد، جايي كه پرواز در آن، به خاطر آب و هواي سخت منطقه خطرناك محسوب ميشد. يوري گاگارين جوان با ۱۵۷ سانتيمتر قد، مرد كوچكاندامي بود؛ نكتهاي كه بعدها در انتخاب او به عنوان كيهاننورد تأثير داشت. ورود به برنامه فضايي گزينش و آموزش فضانوردان يوري گاگارين در سال ۱۹۵۹ پس از ازدواجش، درخواست كتبي نامزدي خود را براي فضانوردي به سازمان فضايي شوروي تسليم كرد. يك هفته بعد از او دعوت شد تا براي آزمايشهاي مقدماتي پزشكي به بيمارستان نيروي هوايي در مسكو برود. سال ۱۹۶۰، سازمان فضايي شوروي، پس از مرحله اول گزينش، ۲۰ نفر از جمله گاگارين را براي پست فضانوردي برگزيد. سرگئي كاراليوف، پدر برنامه فضايي شوروري، خود بر انتخاب نامزدها نظارت كرده بود. همه اين افراد الزاما بهترين خلبانان كشور نبودند: علاوه بر تسلط كامل به هوانوردي و توان تصميمگيري صحيح در موقعيتهاي دشوار، وزن، سلامت جسمي و قد آنها از عوامل كليدي در انتخاب اين افراد بود. موشكي كه قرار بود نخستين فضانورد را به فضا ببرد بر اساس موشك نظامي قارهپيماي دوربرد آر-۷ ساخته شده بود، كه آن هم در اصل براي پرتاب كلاهك هستهاي در مسافتهاي طولاني طراحي شده بود. براي همين فضاپيماي وستوك-۱ سوار بر آن نميتوانست بزرگتر از كپسول كلاهك هستهاي باشد تاريخ نخستين سفر فضايي يكي از مسايلي كه ذهن دولتمردان و مسئولين سازمان فضايي شوروي را مشغول كرده بود، انتخاب تاريخي مناسب براي نخستين سفر فضايي بود. بر اساس اطلاعات كسب شده، مقامات شوروي گمان برده بودند كه برنامه اولين سفر فضايي آمريكا براي روز ۲۰ آوريل ۱۹۶۱ مقرر شده بود، و آنان مصمم بودند فضانورد خود را قبل از آن تاريخ به فضا بفرستند. در عمل، اولين فضانورد آمريكايي تا يك ماه بعد از آن تاريخ پرواز نكرد. برنامه آمريكا براي فرستادن فضانورد به بلندپروازي برنامه شوروي نبود، و فضاپيماي آمريكايي مركوري قرار نبود مانند وستك به مدار زمين پرواز كند، بلكه ميخواست پروازي كوتاه در مسير پرتابهاي (Ballistic) زير مدار زمين در ارتفاع حدود ۱۰۰ مايلي داشته باشد. اما بر اساس تعاريف رسمي، ميشد همين پرواز كوتاه را «اولين پرواز فضايي» دانست. به همين علت، بازه زماني بين روزهاي ۱۱ تا ۱۷ آوريل همان سال براي اولين پرواز فضايي شوروي در نظر گرفته شد. گزينش نخستين فضانوردان تا روزهاي پيش از پرواز، هر شش عضو منتخب در گروه مورد آزمايشهاي دشواري قرار گرفتند تا استقامت جسمي و رواني آنها محرز شود. روز ۱۷ مارس سال ۱۹۶۱ فضانوردان منتخب، تيم بزرگ پشتيباني و گروهي از مقامات رسمي وارد پايگاه فضايي بايكونور شدند. روز ۸ آوريل يعني تنها چند روز پيش از پرواز فضايي، يوري گاگارين به عنوان نامزد اصلي پرواز گزينش شد. گرمان تيتوف به عنوان فضانورد ذخيره تعيين شد تا در صورت بروز هرگونه مشكلي براي گاگارين، بتواند بجاي او پرواز كند. در مورد دلايل انتخاب گاگارين حدس و گمانهاي گوناگوني وجود دارد؛ برخي معتقدند كه پيشينه كارگري خانواده او، نام خانوادگي و يا حتي محل تولد او باعث شدهبود كه حزب كمونيست شوروي او را به گرمان تيتوف ترجيح دهد. شكي نيست كه شخصيت گرم و اجتماعي و رسانهپسند او از دلايل مهم گزينشش بودهاست. پس از روشن شدن دو نامزد اصلي پرواز، سرگئي كاراليوف ضمن ديدار با گاگارين و تيتوف به آنها اطلاع داد كه فضاپيما در تاريخ ۸ آوريل آماده خواهد بود و پرواز براي روزهاي ۱۰ تا ۱۲ آوريل برنامهريزي شده است. دو روز بعد، جلسهاي رسمي با حضور مقامات بلندپايه دولت شوروي، مقامات سازمان فضايي شوروي و هر شش فضانورد در يكي از پايگاههاي نيروي هوايي در كنار رود سيردريا برگزار شد. اين جلسه با سخنان سرگئي كاراليوف و با ارائه چكيدهاي از فعاليتهاي گذشته و برنامههاي آينده آغاز شد. وي گفت: با اينكه تنها ۴ سال از زماني كه اولين ماهواره جهان را به فضا پرتاب كرديم ميگذرد، ما براي فرستادن اولين انسان به فضا آمادگي كامل داريم. شش كيهاننورد اينجا حضور دارند و همگي براي انجام اين ماموريت از آمادگي لازم برخوردارند. تصميم بر اين شده كه نخستين پرواز توسط يوري گاگارين انجام شود، و ديگران در پروازهاي آتي شركت كنند؛ [چون] تا پايان امسال ده فروند فضاپيماي وستوك براي پرواز آماده خواهند بود. سال آينده فضاپيماهايي با ۲ و ۳ سرنشين خواهيم داشت، و فكر كنم كيهاننورداني كه اينجا هستند بدشان نيايد ما را در اين سفرهاي فضايي همراهي كنند. ما باور داريم كه [اين] فضاپيما براي پرواز كاملا آماده شده و پرواز موفقي خواهد داشت. يوري الكسييويچ، برايت آرزوي موفقيت بسيار دارم» در اين ميان خبرگزاري تاس، خبرگزاري رسمي دولت شوروي، سه بيانيهٔ گوناگون براي نخستين پرواز فضايي تهيه كرد. بيانيه نخست، اعلام خبر موفقيت پرواز نخستين فضانورد جهان بود. بيانيه دوم در صورتي مخابره ميشد كه فضانورد برخلاف برنامهٔ پيشين در خاك كشوري غير از شوروي يا در اقيانوس فرود بيايد، و شامل درخواست كمك بينالمللي براي يافتن او بود. بيانيه سوم براي بدترين حالت يعني از دست رفتن فضانورد تهيه شده بود. خوشبختانه بيانيههاي دوم و سوم هيچگاه بكار نيامد. شمارهٔ رمز «۲۵» تا پيش از پرواز گاگارين، هيچ انساني به فضا نرفته، خارج از جو زمين و در شرايط بيوزني قرار نگرفته بود. پزشكان و روانشناسان و حتي به قولي خود سرگئي كاراليوف نگران اين بودند كه فضانورد با ورود به مدار زمين و قرار گرفتن در بيوزني از يك سو، و مشاهده فضاي بيكران و كره زمين از سوي ديگر، تعادل رواني خود را از دست داده و دست به اقدامات غيرقابل پيشبيني بزند. به همين دليل فضاپيماي وستوك-۱ بگونهاي ساخته شده بود كه تمام پرواز را بطور خودكار انجام دهد. تنها راه از كار انداختن كنترل خودكار و به دست گرفتن ناوبري فضاپيما، وارد كردن شماره رمز ويژهاي در سيستم ناوبري بود. اين شماره رمز -عدد «۲۵»- روي كاغذي نوشته شده و در پاكتي سربسته در داخل فضاپيما قرار داده شده بود. كنترل دستي فضاپيما تنها در حالتي امكان داشت كه فضانورد در حالت رواني مناسب قرار داشته، توان باز كردن پاكت، خواندن شماره رمز، و وارد كردن آن شماره به سامانهٔ ناوبري را داشته باشد نخستين پرواز فضايي انسان آغاز پرواز يوري گاگارين در لباس فضايي يوري گاگارين در ساعت نه و هفت دقيقه صبح روز چهارشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۴۰ (۱۲ آوريل ۱۹۶۱) به وقت مسكو، از پايگاه فضايي بايكونور با فضاپيماي وستوك-۱ (نام و شماره سريال: Vostok 3KA-2) و با رمز پرواز «درخت سرو» به عنوان نخستين فضانورد جهان به مدار زمين پرواز كرد متخصصان در مركز كنترل پرواز، بوسيله سه كانال راديويي و يك كانال تلويزيوني با گاگارين در مدار زمين ارتباط داشتند. نخستين جملههايي كه گاگارين به زمين مخابره كرد اين بود: «پرواز به خوبي ادامه دارد، ديد خوبي دارم، من زمين را ميبينم، خيلي زيبا است».مشهور است كه گاگارين در حال اوج گرفتن به مدار زمين، آهنگ يك سرود ميهنپرستانه روسي را زمزمه ميكرده. اين سرود «مام ميهن ميشنود» نام دارد؛ شعر اين سرود اثر يوگني دولماتوسكي و آهنگ آن اثر دميتري شوستاكوويچ آهنگساز پرآوازه روسي است. ابيات اول اين آهنگ چنين هستند: مام ميهن ميشنود مام ميهن ميداند كه فرزندش تا كجاي آسمانها پرواز كرده است در حالي كه گاگارين در مدار زمين پرواز ميكرد، درجه نظامي او به افتخار موفقيتش از ستواني به سرهنگي ارتقا پيدا كرد. مشكل در مرحله ترمز فضاپيماي وستوك-۱ پس از طي بخش بزرگي از مسير پرواز بر فراز قارهٔ آفريقا رسيد و سيستم ناوبري بطور خودكار ترمزهاي سوخت مايع را بكار انداختند. قرار بر اين بود كه حدود ۱۰ تا ۱۲ ثانيه پس از اتمام كار موتور ترمز، بخش سرويسدهي فضاپيما از كپسول فضايي گاگارين جدا و مرحله بازگشت به زمين آغاز گردد. اما به علت گير كردن كابلهاي اتصال دهنده اين دو بخش، بخش سرويسدهي در حالت نيمهمتصل به كپسول حامل گاگارين باقي ماند. كپسول گاگارين در اين لحظه در حال ورود به جو زمين بود و اين مشكل باعث شد كه حول محور خود دچار دوران شديد و غيرقابل كنترل شود. يوري گاگارين خود در مورد اين حادثه ميگويد: به محض اينكه كار موتور ترمز پايان يافت، فضاپيما تكان شديدي خورد و شروع كرد به چرخش با سرعت بالا دور محور خودش، سرعت چرخش حدود ۳۰ درجه در ثانيه بود. همه چيز ميچرخيد. اين رويداد بر فراز قاره آفريقا رخ داد، از پنجره يك لحظه قاره آفريقا، يك لحظه افق زمين و لحظه ديگر آسمان را ميديدم. اصلا وقت نداشتم خودم را در برابر نور شديد آفتاب محافظت كنم كه كور نشوم. پاهايم را به سمت پنجره پاييني بردم كه جلوي نور را بگيرد اما پنجره را نبستم چون ميخواستم موقعيت خودم را بدانم و ببينم اوضاع از چه قرار است. با ورود به لايههاي ضخيمتر جو زمين، فضاپيما دچار دوران و تكانهاي شديدتري شد. با اين وجود، گاگارين اعتماد به نفس خود را از دست نداد و باور داشت كه هنوز فضاپيما شانس فرود عادي را از دست نداده: «من به كنترل زمين اطلاع دادم كه مرحله جداسازي بر اساس برنامه روي نداده. اما هنوز به نظرم موقعيت اضطراري نبود، و من روي صفحه كنترل كُد VN4 را به زمين مخابره كردم (معني كُد: همه چيز بخوبي پيش ميرود). اين حالت حدود ده دقيقه ادامه داشت تا اينكه كابلها در اثر حرارت شديد ناشي از ورود به جو زمين سوختند و بالاخره كپسول گاكارين در ساعت ۱۰:۳۵ دقيقه آزاد شد. گاگارين اعتقاد داشت كه در بدترين لحظات اين حادثه، فشاري در حدود ۱۰ جي (G-force) به او وارد ميشدهاست: در يك لحظه، براي حدود ۲-۳ ثانيه، دادههاي روي صفحه كنترل محو شدند و جلوي چشمانم تيره شد. خودم را محكم گرفتم و تلاش كردم در برابر فشار مقاومت كنم، تا بالاخره همه چيز تقريبا به حالت عادي برگشت. فرود گاگارين پس از ۱۰۸ دقيقه پرواز و يك دور گردش كامل در مدار زمين، در ۲۶ كيلومتري جنوب غربي شهر انگلس در منطقه ساراتوف فرود آمد. اين نقطه از منطقه پيشبيني شده براي فرود فاصله زيادي داشت و كسي براي استقبال از او حاضر نبود. آنا آكيموونا تاتارووا، همسر جنگلبان محلي و نوه ۶ سالهاش اولين كساني بودند كه گاگارين را پس از فرود ديدند. يوري گاگارين ماجرا را اين گونه تعريف ميكند: آنها وقتي مرا با لباس و كلاه فضايي و چتر نجاتم ديدند، ترسيدند و عقب رفتند. من به آنها گفتم نگران نباشيد من هم مثل شما شهروند شوروي هستم، همين الان از فضا برگشتم و دنبال تلفن ميگردم كه به مسكو زنگ بزنم. گاگارين پس از تماس تلفني با دفتر نيروي هوايي، پيامي به اين مضمون فرستاد: «پيامي براي نيروي هوايي، ماموريت با موفقيت انجام شد، در اين موقعيت (...) فرود آمدم، حالم خوب است، ضربديدگي و شكستگي هم ندارم. گاگارين». جمعيت زيادي در ميدان سرخ شهر مسكو براي استقبال از گاگارين گردآمده بودند يوري گاگارين پس از بازگشت به زمين، بلافاصله تبديل به ستارهاي جهاني شد. او به كشورهاي گوناگون از جمله ايتاليا، چكسلواكي، بريتانياي كبير، آلمان، مجارستان، فرانسه، بلغارستان، غنا، كوبا، مكزيك، برزيل، نروژ، هند، مصر، ليبريا، كانادا و ژاپن سفر كرد و مورد استقبال رسمي مقامات و هوادارانش قرار گرفت. او در بسياري از كشورها نشانهاي افتخار دريافت و از پيكرههايي كه به افتخارش برپا شده بود پردهبرداري كرد. در بريتانيا ميهمان نخستين اتحاديه كارگري جهان بود، و در پاريس خياباني به نام وي نامگذاري شد. ديدن يا نديدن خدا؟ مدتي پس از پرواز فضايي گاگارين، شايعات دروغي خصوصا در جوامع مذهبي و غربي به نقل از او پخش شد مبني بر اينگه گاگارين در فضاپيمايش گفته كه «من اين بالا خدايي نميبينم». چنين عبارتي در هيچ كجاي نوار مكالمات گاگارين در فضا وجود ندارد. در سال ۲۰۰۶ ميلادي، سرهنگ والنتين پتروف، يكي از دوستان نزديك گاگارين، طي مصاحبهاي بيان چنين عباراتي از سوي گاگارين را تكذيب كرد. وي منشا شايعه را نقل قولي خارج از مضمون از سخنراني نيكيتا خروشچف در كميتهٔ مركزي حزب كمونيست اتحاد شوروي دانست. خروشچف در اين سخنان ضمن حمله به باورهاي مذهبي، گفته بود كه «حتي گاگارين به فضا رفت و آنجا هم خدايي نديد». شايد برخي اين عبارات را به گاگارين نسبت داده بودند تا از محبوبيت گاگارين استفاده كرده و اثر تبليغات خود را بيشتر كنند. از طرف ديگر، با توجه به اينكه نفوذ كمونيسم در برخي از كشورهاي مذهبي يا غربي از ديد روحانيت و يا دولت تهديد محسوب ميشده، اين احتمال هم وجود دارد كه از اين شايعه براي نفي و تيرهنمايي كمونيسم و پيشرفتهاي تكنولوژيكي شوروي استفاده شدهبودهباشد. پس از پرواز تا مرگ در سال ۱۹۶۲، يوري گاگارين به سمت معاونت شوراي عالي اتحاد شوروي منصوب شد، اما پس از مدتي به مركز فضانوردي شوروي در «شهرك ستارهها» بازگشت و به مدت ۷ سال در گروهي كار كرد كه هدفشان طراحي فضاپيماهايي با قابليت استفاده مجدد بود. وي پس از مدتي به سمت معاون مديريت شهرك ستارهها انتخاب شد، و همزمان به تمريناتش به عنوان خلبان هواپيماي جنگنده ادامه داد. در روز ۷ فروردين ۱۳۴۷ (۲۷ مارس سال ۱۹۶۸)، هواپيماي ميگ-۱۵ يوري گاگارين و مربي پروازش طي يك پرواز تمريني دچار سانحه شد و سقوط كرد و هردو سرنشين آن كشته شدند. علت سانحه گاگارين در مراسم نامگذاري خياباني به نام خود در شهر پاريس پوستر يوري گاگارين در پايگاه فضايي كندي در آمريكا علت دقيق سانحه روشن نيست، اما بر اساس نتايج پژوهشي كه در سال ۱۹۸۶ انجام گرفت، تلاطم ناشي از پسسوز موتور جت يك فروند هواپيماي سوخو-۱۱ احتمالا باعث شده كه گاگارين و مربياش كنترل هواپيمايشان را بطور مرگباري از دست بدهند. بدي هوا در روز سانحه نيز مطمئنا در اين سقوط بيتاثير نبودهاست. الكسي لئونوف، كيهاننورد روسي و همكار گاگارين، در كتابش با عنوان «دو روي ماه» نظريه مشابهي در مورد اين سانحه ارائه داده است. او در همان روز در نزديكي محل حادثه درحال پرواز با بالگرد بوده، نقل ميكند كه «دو صداي غرش مهيب» از دور شنيدهاست. الكسي گزارش پژوهش ۱۹۸۶ را تاييد ميكند و نتيجه ميگيرد كه هواپيماي دوم (كه او به اشتباه سوخو-۱۵ ناميده) در ارتفاع پايينتر از حد مجاز در حال پرواز بوده، و «به خاطر بدي هوا، و بدون اطلاع از اينكه بيشتر از ۲۰-۱۰ متر با هواپيماي گاگارين فاصله ندارد، اقدام به شكستن ديوار صوتي كرده است». تلاطم شديد ناشي از اين اقدام، هواپيماي گاگارين را بيثبات كرده و به چرخش مرگباري فرستاده است. نخستين صداي غرش مهيب ناشي از شكستن ديوار صوتي و دومين صدا ناشي از انفجار هواپيماي گاگارين بودهاست. نظريه جديدتري نيز در سال ۲۰۰۵ ارائه شده است كه برپايهٔ آن دريچه تهويه كابين خلبان سهواً بدست گاگارين و همكارش و يا خلبان پيشين هواپيما باز گذاشته شدهبودهاست. باز بودن دريچه باعث بوجود آمدن حالت خفگي ناشي از كمبود اكسيژن شده و خلبانان نتوانستهاند كنترل هواپيما را حفظ كنند. در سال ۲۰۰۷ پيشنهادي مطرح شد مبني بر اينكه پژوهشهاي جديدي در مورد سقوط يوري گاگارين با استفاده از فنآوري نوين انجام گيرد. اما دولتمردان روسيه نياز به انجام پژوهشهاي مجدد را غيرضروري دانستند. تمامي قطعات جمعآوري شده از لاشه ميگ-۱۵ يوري گاگارين در محفظههاي سربسته نگهداري ميشود و امكان پژوهش روي آنها در آينده وجود دارد. يادمان، افتخارات و نشانهاي گاگارين سكه يك روبلي به مناسبت بيستمين سالگرد پرواز فضايي گاگارين، اتحاد شوروي يادمان ۴۰ متري يوري گاگارين در مسكو، پايتخت روسيه يادبود يوري گاگارين در شهر سواستوپول در كشور اوكراين؛ از اين يادبود به مناسبت بيست و پنجمين سالروز نخستين سفر فضايي انسان در روز ۱۲ آوريل ۱۹۸۶ پردهبرداري شد. به مناسبت بيستمين و سيامين سالگرد پرواز گاگارين، دولت شوروي به ترتيب در سال ۱۹۸۱ يك سكه يك روبلي (مس-نيكل)، و در سال ۱۹۹۱ يك سكه سه روبلي (نقره) ضرب كرد. در سال ۲۰۰۱، دولت روسيه به مناسبت چهلمين سال نخستين پرواز فضايي انسان، چهار سكه جديد با نيمرخ گاگارين ضرب كرد كه عبارتند از سكههاي دو روبلي (مس-نيكل)، سه روبلي (نقره)، ده روبلي (برنج-مس، نيكل)، و صد روبلي (نقره). پيكر يوري گاگارين در آرامگاه ديوار كرملين در ميدان سرخ شهر مسكو به خاك سپرده شده است. جشنهاي شب يوري هر ساله در شب ۱۲ آوريل، جشنهايي با نام «شب يوري» براي يادبود يوري گاگارين در نقاط مختلف جهان برپا ميشود. در برخي از اين مراسم علاوه بر علاقمندان به سفرها و اكتشافات فضايي، فضانوردان سرشناس نيز شركت ميكنند. در سال ۲۰۰۸ در شب يوري، ۴۹ كشور جهان ميزبان ۱۶۸ جشن هستند. نامگذاري افتخاري • مدال زرين فدراسيون بينالمللي هوانوردي • مكاني در شهر مسكو كه پيكرهاي ۴۰ متري از گاگارين هم در آنجا قرار دارد. • خيابان يوري گاگارين (Avenue de Youri Gagarine) در شهر پاريس • نشان جستجوگر گوگل كه هر سال در روز ۱۲ آوريل به ياد يوري گاگارين تغيير ميكند. • روي جلد مجله تايم در تاريخ ۲۱ آوريل ۱۹۶۱ • قطار شماره ۱۳۶-۲۲۱ مدل سوپر وويجر شركت راهآهن ويرجين در بريتانيا • يكي از دهانههاي كره ماه • شهاب سنگ شماره ۱۷۷۲ فرنامها • خلبان-كيهاننورد اتحاد شوروي (۱۴ آوريل ۱۹۶۱) • قهرمان اتحاد شوروي (۱۴ آوريل ۱۹۶۱) • قهرمان جمهوري چكسلواكي (۲۸ آوريل ۱۹۶۱) • قرمان جمهوري بلغارستان (۲۳ آوريل ۱۹۶۱) • قهرمان جمهوري دموكراتيك ويتنام • رئيس انجمن دوستي شوروي و كوبا • عضو افتخاري انجمن دوستي شوروي و فنلاند نشانهاي عالي • لنين (شوروي) • گئورگي ديميتروف (بلغارستان) • كارل ماركس (آلمان شرقي) • ستاره درجه ۲ (اندونزي) • صليب گرونوالد (لهستان) • پرچم گوهرنشان (مجارستان) • نشان گردنبند رود نيل (مصر) • ستاره افتخار آفريقا (ليبريا) • نشان افتخار هوانوردي (برزيل) • شواليه يكم خليج خوكها (كوبا) شهروندي افتخاري • ساراتف، سباستوپول، اسمولنسك، سومگايت، وينيتزا، نوووچركاسك، و كالوگا (شوروي) • صوفيه، پرنيك، و پلووديو (بلغارستان) • آتن (يونان) • ليماسول و فاماگوستا (قبرس) • سن دنيس (فرانسه) • ترچينانسك تپليتزي (چكسلواكي) • كليد زرين شهرهاي قاهره و اسكندريه (مصر) ۴۵ سال پيش در 12 آوريل 1961، زماني كه غرش مهيب موتورهاي قدرتمند راكت حامل وستك۱ سرتاسر پايگاه فضايي بايكنور را در مينورديد، عصر جديدي در تاريخ بشر آغاز شد كه زندگي و فهم بشر از دنياي اطراف را اساساً تغيير داد. در اوج رقابتهاي فضايي دو ابر قدرت زمان، اتحاد جماهير شوروي كه پيش از آن نيز تمامي ركوردهاي اوليه تسخير فضا را به خود اختصاص داده بود، بار ديگر گامي بلند برداشت تا نه تنها مردم شوروي را در اين رقابت جهاني سرافراز كند بلكه جهان را وارد عصري تازه نمايد، عصري كه انسان توانست قدم از كره خاكي خود بيرون گذارد و براي اولين بار به فراسوي جو زمين سفر كند. يوري گاگارين، سرنشين خوشبخت اين فضاپيماي تاريخي اولين بشري بود كه به فضا سفر كرد. مدار گرد حامل اولين و معروفترين فضانورد جهان پس از آنكه ۱۰۸ دقيقه با سرعت ۲۷۴۰۰ كيلومتر در ساعت يكبار زمين را دور زد به سلامت به زمين بازگشت و افتخاري بينظير را براي خود و كشورش به ارمغان آورد. مداري كه يوري گاگارين پيمود، مداري بيضي شكل بود كه حداقل ارتفاع آن 169 كيلومتر و حداكثر ارتفاع آن 315 كيلومتر بود. صفحه اين مدار با صفحه استوا زاويهاي 65 درجهاي ميساخت تا فرود يوري گاگارين در خاك شوروي تضمين شود. . زندگي يوري گاگارين … در نهم مارس 1934، يك زوج كشاورز روسي كه در منطقه كلوشينو واقع در حوالي مسكو روي يك زمين مشترك، كشاورزي ميكردند، صاحب پسر بچهاي شدند كه او را يوري ناميدند. يوري الكسويچ گاگارين سومين فرزند اين خانواده بود كه بعدها فرزند چهارمي نيز به آنها اضافه شد. مادر وي علاقه عجيبي به مطالعه داشت و پدرش نجار ماهري بود. از آنجاييكه پدر و مادر يوري به شدت كار ميكردند تا معاش خانواده را تأمين نمايند، خواهر بزرگتر يوري از وي مراقبت ميكرد. در خلال جنگ جهاني دوم، خانواده گاگارين نيز مانند بيشتر خانوادههاي روسي درد و رنج بسياري را تحمل كردند. دو خواهر و برادر بزرگتر وي در سال 1943 به آلمان برده شدند و تنها پس از جنگ دوباره به وطن بازگشتند. معلم يوري خوب به خاطر داشت كه وي دانشآموز باهوش و سختكوشي بود و البته بسيار شيطنت ميكرد. زماني كه معلم رياضي يوري به نيروي هوايي ارتش سرخ پيوست، آرزويي عميق در قلب اين جوان ماجراجو ريشه دواند. يوري كه مجبور بود زود به كار مشغول شود، كارگاه آهنگري را برگزيد و اندكي بعد او را براي ادامه تحصيل در مدرسه عالي تكنولوژي انتخاب شد. در همان زمان يوري به عضويت كلوپ هوايي درآمد و پرواز با هواپيماي سبك را آموخت. اين تفريح جديد كه قسمت اعظم وقت يوري را اشغال كرده بود، دريچه جديدي در زندگي وي گشود. يوري كه سخت تلاش ميكرد سرانجام در سال 1955 هر دو رشته را با موفقيت به پايان رساند. علاقه شديد وي به خلباني باعث شد كه پس از پايان تحصيلات وارد مدرسه آموزش خلباني اُرنبرگ شود و در همانجا بود كه با والنتينا گوريچوا، دختر جواني كه در 1957 با هم ازدواج كردند، آشنا شد. زماني كه يوري و والنتينا با هم ازدواج ميكردند، يوري نشان (Wing) پرواز با ميگ 15 را دريافت كرده بود. يوري زماني كه مرد بزرگي شده بود، يك خصوصيت ويژه داشت. يوري بسيار كوتاه قد بود، او فقط 157 سانتيمتر قد داشت. در سال 1960 جستجوي وسيعي براي انتخاب 20 كانديد جهت حضور در برنامه فضايي اتحاد جماهير شوروي آغاز شد. يوري يكي از آن 20 منتخب خوششانسي بود كه تمرينات شديد، وسيع و جديدي را پشت سر گذاشت. در نهايت پس از آزمايشات فراوان پزشكي و فيزيولوژيكي و انجام تمرينات سخت يادگيري بودن در فضا، دو فضانورد باقي مانده بودند: يوري گاگارين و گرمان تيتوف. حدس زده ميشود دلايل انتخاب يوري گاگارين به عنوان اولين فضانورد اتحاد جماهير شوروي و همچنين دنيا، علاوه بر مسائل بدني، آموزشي و تواناييهاي وي براي بودن در فضا به اخلاق و روحيات او نيز وابسته بوده باشد. يوري مرد بسيار متواضع و خوشمشربي بود كه عليرغم قد كوتاهش در جلسات و ميهمانيها به چشم ميآمد. در نقطه مقابل وي، گرمان تيتوف بسيار گوشهگير و ساكت بود. سرانجام در 12 آوريل 1961، يوري گاگارين سوار بر موشك فضاپيماي وستوك1 اولين انساني شد كه مرز فضا را گشود و قدم به دنيايي اسرارآميز نهاد. يوري بسيار مشهور شده بود و يك شبه ره صد ساله پيمود. او به ناگهان از ستواني ساده به درجه سرهنگي ارتقائ پيدا كرد و با سران حزب كمونيست نشست و برخاست مينمود. اولياي امر زماني كه يوري در مدار زمين بود، اميد كمي به بازگشت وي داشتند و فرض بر اين بود كه يوري در هنگام بازگشت به زمين خواهد مرد. يوري گاگارين پس از اين سفر تاريخي به چهره سرشناس جهان تبديل شد و اتحاد جماهير شوروي از اين چهره استفادههاي سياسي بسياري كرد. يوري گاگارين سرانجام در ۲۷ مارس ۱۹۶۸، در جريان يك پرواز تمريني با هواپيماي ميگ كه بسيار مورد علاقه وي بود، كشته شد و فرصت آن را نيافت تا براي بار دوم زمين را از مدار و از فراسوي جو آن ببيند. اگرچه همواره نام يوري گاگارين به عنوان نخستين فضانورد جهان ياد ميشود اما عقيده كارشناسان بر اين است كه اتحاد جماهير شوروي قبل از يوري دو فضانورد ديگر را نيز به فضا اعزام كرده بود كه متأسفانه هر دو بنا به دلايلي مردهاند. حدس زده ميشود يكي از اين دو نفر ولادمير ايليوشين پسر طراح معروف هواپيماهاي ايليوشين بوده است كه در اثر تزريق اشتباه به مداري نادرست، هنگام بازگشت در چين به زمين برخورد كرد. ۲۰ سال بعد از پرواز گاگارين به فضا و در همان روز نخستين شاتل فضايي به مدار زمين رفت تا يك بار ديگر جهشي عظيم در پروازهاي سرنشين دار فضايي به وجود آيد. شاتل فضايي كه فضاپيمايي با قابليت چندين بار پرواز را داراست اكنون يكي از اصليترين فضاپيماهاي ايالات متحده آمريكا محسوب ميشود.تقارن اين ۲ رويداد مهم فضايي در 12 آوريل باعث شده است تا در سراسر جهان به يادبود اين دو پرواز تاريخي مراسمي با عنوان "شب يوري" برگزار شود. شما هم ميتوانيد براي اين شب بهخصوص برنامهاي تدارك ببينيد. در آن صورت فراموش نكنيد كه حتماً برنامه خود را در وبسايت رسمي اين مراسم "شب يوري" ثبت كنيد. "
منبع :هوپا
زندگينامه الكساندر گراهام بل، مخترع تلفن
3 مارس مصادف با تولد الكساندر گراهام بل، مخترع اسكاتلندي تلفن بود. شايد اگر يك روز تلفن خونمون قطع بشه، تازه پي به وجود پراهميت اين وسيله ميبريم. تا اسم گراهام بل ميآيد، من ياد كارتوني ميافتم كه زمان كودكي از تلويزيون درباره زندگينامه بل پخش ميشد.
تولد و داستان اولين اختراع
در 3 مارس 1847 در ادينبورگ اسكاتلند كودكي به دنيا آمد كه بعدها نامش همواره با يك كلمه عجين شد. تلفن!
خيلي فكر مي كردند شايد قسمت است كه پسران خانواده پروفسور الكساندر ملويل بل همگي بر اثر سل بميرند ولي گراهام عمرش به دنيا بود. گراهام كوچولو از سن 10 سالگي شروع به ايراد گرفتن از اسمش كرد. شايد او هم يك اسم سه قسمتي دوست داشت چرا كه در 11 سالگي پدرش را راضي كرد كه نام او را الكساندر گراهام نام نهد. اما تا آخر عمر همه او را با نام الك مي شناختند.
شايد اگر John Herdman آنها را نصيحت نمي كرد كه به كارهاي مفيد پبردازند ما امروز تلفن نداشتيم. بل كوچك بعد از توبيخ شدن توسط همسايه خودشان ، جان ، به فكر كمك كردن به او افتاد. آن زمان جان در فكر پيدا كردن راهي براي تسهيل آسياب كردن گندم بود. كليد در دستان كودك كنجكاو قصه ما بود. الكساندر يك ماشين ساخت كه به وسيله پدال ، گندم را آسياب مي كرد. كار در كارگاه كوچكي كه جان راه انداخته بود آغاز شد
الكساندر استعدادهاي ديگري هم داشت. او به سرعت خود را در زمينه هنر و شعر نشان داد. با تشويق هاي مادر و آموزشهاي غير رسمي او سريعا الكساندر به استادي در خانواده بل تبديل شد. ديگر همه او را به نام پيانيست خانواده بل مي شناختند. به همين خاطر اكساندر روز به روز به مادر خود وابسته تر مي شد. هر روز بيشتر از روز قبل!
مادر ناشنوا مي شود
از سن 12 سالگي مادر الكساندر رو به ناشنوايي گذارد. هر روز بر ميزان ناشنوايي مادر اضافه مي شد. الكساندر بسيار از اين واقعه تحت تاثير قرار گرفت. مادر براي او ارزش بسيار بالايي داشت. بل كوچك شروع به يادگرفتن يك زبان انگشتي كرد كه باعث شد بتواند صحبتها را به مادر انتقال دهد. كم كم او موفق شد يك نوع تكنيك خاص ايجاد كند كه با صداهاي خاصي را به راحتي به مادر مفاهيم را منتقل كند. كم كم علاقه به مادر ، الكساندر را به يك مبحث علاقه مند كرد. صدا شناسي!
كلا بايد خانواده بل را خانواده سخنوران دانست. پدربزرگ و عمو پدر همه از اساتيد سخنوري بريتانيا بودند. پدر رساله اي درباره اصئل سخن با كرو لالها نوشت كه در زمان خود يك رساله انقلابي بود. چه كسي مي توانست بهتر از الكساندر نشان دهنده عملي بودن اين رساله باشد؟ لب خواني آموزش داده شده در اين كتاب به الكساندر هم ياد داده شد و هر جا كه الكساندر قدرت خود را در لب خواني به نمايش مي گذارد همه در بهت و حيرت فرو مي رفتند. لب خواني زباني مانند سانسكريت باعث جاودانگي لب خواني شد!
دستگاهي كه صدا توليد مي كرد
بعد از تحصيلات در كالج بود كه اكساندر يك چيز عجيب شنيد. شخصي به نام بارون ولفگانگ فون كمپلن دستگاهي براي شبيه سازي صداي انسان ساخته است. الكساندر جوان سريعا كتابي از فون كمپلن را يافت و دست به ترجمه آلماني به انگليسي كتاب زد. بعد از ترجمه بسيار سخت كتاب آنها شروع به ساخت دستگاه كردند. در اين قضيه برادر بزرگتر الكساندر يعني ملويل هم به او كمك مي كرد. قسمتهايي مانند ناي، گلو، شش و لب به سختي ساخته شد اما هنوز يك مشكل براي دريافت جايزه اي كه پدر تعيين كرده بود وجود داشت. پدرشان گفته بود يك جايزه بزرگ براي آنها تدارك ديده است كه اگر بتوانند چنين كاري را بكنند به آنها خواهد داد. ساختن جمجمه اي كه بتواند حتي چند كلمه صدا را توليد كند بسيار طاقتفرسا بود. آنها بعد از هزاران بار تلاش توانست جمله “How are you grandma” را بيان كنند. البته نتيجه يك ذره اشكال داشت. شايد اگر كسي جمله “Ow ah oo ga ma ma.” را مي شنيد اصلا متوجه منظور نمي شد اما اين براي اكساندر 19 ساله تازه شروع راه بود!
خانواده اي كه نابود شد
در 1865 وقتي خانواده به لندن مهاجرت كرد الكساندر به دفتر كارش رفت و تمام مدت را بر روي آزمايشهاي خود كار كرد. تمام پاييز و زمستان او بر روي پروژه هايش كار مي كرد و همينطور سلامتي اش رو به تحليل مي رفت. از آن طرف برادر كوچكش ادوارد با درد سل دست و پنجه نرم مي كرد. الكساندر سال بعد كاملا حالش خوب شد ولي هميشه شانس با انسان يار نيست. ادوارد آنقدر خوش شانس نبود.
در سال 1867 بل به خانه بازگشت و بر روي امتحانات مدرك دانشگاهيش كار كرد. زماني كه به خانه بازگشت برادر بزرگترش ملويل ازدواج كرده بود و مستقل شد. در سال 1870 ملويل هم به دست سل به برادرش ادوارد پيوست.
در همان سال الكساندر با بيوه ملويل و والدينش به كانادا مهاجرت كرد. در يك زمين 10.5 هكتاري كه در كانادا خريدند يك مزرعه ساختند. در مزرعه يك جايي هم ساخته شد. يك كارگاه براي آزمايشهايي براي كار با ناشنوايان.
او پيانويي طراحي كرد كه مي توانست موزيكش را به وسيله الكتريسيته منتقل كند.او سعي كرد وسيله اي بسازد كه نه تنها نتهاي موسيقي،بلكه كلمه هاي سخنراني را نيز ارسال كند. اما داستان اصلي از سال 1874 شروع شد. در تابستان بل كار خود را بر روي ساخت صدانگار شروع كرد. صدا نگار صداي برخورد يك ضربه را كه براي آزمايش به يك شيشه زده مي شد را توسط يك قلم بر روي يك ورقه ثبت كند. اين كار با يك سري از اشكال نشان داده مي شد ( مسلما همه ما چنين چيزهايي ديده ايم). در آن سال خطوط تلگراف با يك ترافيك عجيب دست به گريبان بود. بايد راه ديگري پيدا مي شد.
داستان شروع يك دوران
الكساندر يك شب تا دير وقت مشغول كار بود كه ناگهان يك باتري واژگون ميشود و اسيد سولفوريك آن روي لباسهاي او ميريزد. بل با عصبانيت معاونش را صدا ميكند در حاليكه او در كارگاه زير شيرواني بود و در وضع عادي صدا به او نميرسيد، ولي وجود يك سيم تلگراف كه از كارگاه زير شيرواني تا داخل اطاق خواب بل در طبقه پايين امتداد داشت باعث شد كه معاونش صداي او را بشنود. اين سيم براي انتقال اصوات نتهاي پيانو توسط الكساندر ساخته شده بود. توماس واتسون معاون بل بعد از تقريبا 40 سال اين حادثه را اينطور بازگو ميكند. برعكس اولين پيام تلگرافي مورس كه با جمله مقدس آنچه خدا اراده كرده است، شروع شد.
اولين پيام تلفني بل با اين جمله آقاي واتسون بيا اينجا با تو كار دارم آغاز گرديد. شايد اگر گراهام بل ميدانست كه در آستانه يك اختراع بزرگي است اولين پيام خود را با يك جمله جالبي شروع ميكرد. آن جمله تاريخي البته اولين جمله كامل بود كه از طريق سيم ارسال شده بود.
“Mr Watson - Come here - I want to see you”
داستان بل ادامه دارد. در ادامه اين داستان بارها شاهد اختراعهاي جالبي از بل خواهيم بود. اتفاقاتي كه ديگر براي الكساندر عجيب نبود. او در 29 سالگي تلفن را اختراع كرده بود و ديگر اختراع كردن به جزئي از روحيه او تبديل شده بود.
منبع: تبيان
۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه
ژرمينال

ژرمینال[Germinal] رمانی از امیل زولا(1840-1902)، نویسنده¬ی فرانسوی، که در 1885 منتشر شد. این سیزدهمین کتاب از دوره¬ی خانواده¬ی روگون ماکار، یکی از مشهورترین آثار نویسنده است. زولا خود چنین اظهار می¬دارد که ماجرا بر سر یک اعتصاب است، «قیام حقوق بگیران و فشار به جامعه¬ای که یک لحظه از هم می¬پاشد و، در یک کلام، مبارزه¬ی سرمایه و کار. اهمیت کتاب در این است، و می¬خواهم که ناظر بر آینده باشد و مسئله¬ای را مطرح کند که مهم¬ترین مسئله قرن بیستم خواهد بود.» ماجرا در حوضه¬ی زغال سنگ شمال فرانسه می¬گذرد که زولا از مارس 1866 تا آوریل 1867، درمونسو، نامی ابداع شده، از آن دیدن کرده است. اتین لانتیه ، یکی از پسران ژروز ماکار آسوموار- که در کارگاه راه آهن لیل کار می¬کرد، به جرم کشیده زدن به رئیس خود اخراج شده است. او در معدن وورو، در گروه مائو استخدام می¬شود. اتین در کار و زندگی سخت دشوار معدنچیانی سهیم خواهد شد که سرمایه¬ی آنها را «بلعیده» است، مینوتور تازه¬ای که اسطوره¬ی آن ساختار حکایات را شکل می¬دهد. معدنجیان نسلهاست که به این بردگی تن در داده¬اند.اتین، که از جایی دیگر آمده و دارای طبیعتی پر خروش است، عصیان می¬کند. با رهبر سوسیالیستهای لیل تماس می¬گیرد وجزوه¬ها و کتابهایی می¬خواند و پاره¬ای از نظریه¬ها را تحلیل نکرده می¬بلعد و مبارزه با شرکت معادن را سازمان می¬دهد. اتین یک صندوق کمک تأسیس می¬کند. اما، پیش از آن که سرمایه¬ی کافی برای پایداری معدنچیان جمع¬آوری شود، با شرکت خود اعتصاب را بر می¬انگیزد. معدنچیان پس از دو ماه و نیم مبارزه و رنج مجبور می¬شوند که کار را از سر گیرند، اما به خود متکی شده¬اند و فهمیده¬اند که مبارزه امکان پذیر است. چالش¬ها برگشت ناپذیر شده است و سپاهیان به روی اعتصاب کنندگان تیراندازی کرده و کشته¬هایی بر جا گذاشته¬اند. همان طور که در آخرین صفحه¬های رمان ابراز شده است، پیروزی سرمایهای صرفاً ظاهری است. اتین در یک صبح بهاری، در سپیده¬دم نمادین دوران نو، به پاریس می¬رود؛ می¬رود تا مبارزه¬های تازه¬ای در پیش گیرد.
این رمان، در وهله¬ی اول، مستندی درباره¬ی کار و زندگی معدنچیان است که زولا آن را اساساً از طریق یک خانواده، خانواده¬ی مائو، به تفصیل توصیف می¬کند. زولا به آنزن رفته، به عمق یک چاه معدن فرود آمده، صد برگ یادداشت در محل برداشته است، و با دقت اوضاع کار و زندگی بیماریها وآداب و آیین¬ها و جشن¬ها.. را در تصویری به قدر کافی درست و صادقانه ارائه داده است، به طوری که معدنچیان برای نخستین بار خود را در رمانی باز می¬شناسند: هیئتی از معدنچیان، با فریاد «ژرمینال! ژرمینال!»، در تشییع جنازه¬ی زولا شرکت می¬کند. تصویری که نویسنده از تنش¬های میان سرمایه و کار یا میان خرده¬¬ سرمایه¬داری و کلان سرمایه¬داری به دست می¬دهد از نظر تاریخی درست است. زولا، که میل به حقیقت دارد، خلاف خطابه¬های پدرمأبانه¬ی بورژواها یا «انسان دوستی بازی¬ها» ی آرام¬بخش چپ، عمل می¬کند: زولا، از طریق شبکه¬ای از استعاره¬های حیوانی و دستگاه محکمی و تضادها میان زندگی بوروژواها (به ویژه خانواده¬های انبو و گرگوار و زندگی معدنچیان، دشواری وضعیت معدنجیان را که سرمایه¬داری آنها را به زندیگ و کار حیوانی در جهنم اعماق زمین فرو برده است محسوس می¬گرداند. زولا، از نظر انسانی، جانب داری استثمار شدگان را می¬کند. اما، وضعیتی که به تصویر می¬کشد، جامعه¬ای که از هر جهت و هر سمت تحت تنشهای بسیار شدید و هر لحظه در معرض انفجار است (یکی از محرکهای مکرر رمان این است: «باید توپشو در کرد!»)، زولا را می¬ترساند. او ظهور توده¬ها و نیروی آتی آنها را حس می¬کند. و در مقابل، سرمایه¬داری آزمند و مطمئن به خود و ناآگاه از تحول تاریخی را نشان می¬دهد. در نتیجه، سخنان آشوب انگیز متداول در آن دوران را از سر می¬گیرد، دورانی که شاهد چندین انقلاب و از جمله انقلاب «کمون» بود: اسطوره¬ی شب بزرگ و این اندیشه که مبارزه¬ی طبقاتی تنها به ویرانی تمدن و به وحشیگری می¬انجامد. زولا، از نظر معنا، نام مونسو را بر اساس نام مونسو-له-مین می¬سازد، که همان وقت اعتصابهای خونین واعمال هرج و مرج طلبانه¬ای در آنجا سازمان داده بود. مونسو، همچنین، آتش زیر خاکستر زایده¬هاست، آتشی زیر خاکستر که در حال تکوین است و جامعه را شعله¬ور خواهد ساخت. این ترس در شکل ارائه جنبش کارگری و رهبران آن نیز به چشم می¬خورد که زولا کم و بیش صرفاً نزاع¬ها و مبارزه¬های (بسیار واقعی) آن را میان گرایشهای مختلف ترسیم می¬کند و بیشتر اوقات دانشی جا نیفتاده را به آنها نسبت می¬دهد. اما، او نیز به همراه آنها، و مانند معدنچیان، خود را به دست رؤیای جامعه¬ی دادگستری می¬سپارد. اتین، اگر چه جنایتکار فطری توصیف شده است ولی نهایتا قهرمانی واقعی و مبارزی انقلابی می¬شود. بدین ترتیب، رمان به سوی آینده در حرکت است.
۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه
زندگي نامه ي آلبر كامو
آلبـِر کامو (زاده ي 7 نوامبر 1913 – درگذشته ي 4 ژانویه 1960). نویسنده ي مشهور فرانسویتبار و خالق کتاب مشهور بیگانه و برنده جایزه نوبل ادبیات میباشد .
تولد و کودکی
آلبر کامو در 7 نوامبر1913 در دهکدهای کوچک در الجزایر به دنیا آمد. پدرش «لوسین کامو» یک سال بعد از به دنیا آمدن او در نبرد مارن در جنگ جهانی اول کشته شد و از آن به بعد آلبر همراه با مادرش (که اصالتاً اسپانیایی بود) به خانهٔ مادر مادریاش در الجزیره میرود. خانوادهٔ کامو جزو آن دسته از مهاجرانی بودند که از فرانسه برای گرفتن زمین و کشاورزی به الجزایر آمده بودند.
کودکی کامو در یک زندگی فقیرانهٔ طبقهٔ کارگری سپری شد. او به موجب پافشاری «لوئی ژرمن» معلم مدرسه ابتداییاش بود که توانست تحصیلات متوسطه را ادامه دهد.
جوانی و خبرنگاری
کامو در طی سالهای 1928-30 دروازبان تیم دانشگاه الجزیره بود اما با تشخیص اولین آثار سل در 1930 او تبدیل به یک تماشاچی فوتبال شد.
در سال 1934 به حزب کمونیست پیوست که در آن وظیفهٔ عضوگیری از میان پرولتاریای عرب را بر عهده داشت. البته عموم نگرانی کامو و دلیل پیوستن او به این حزب، احتمالاً در مورد اتفاقات آن زمان اسپانیا بودهاست تا گرایش سیاسی به نظریههای لنین-مارکسیستی. بعدها این حزب، کامو را به عنوان یک تروتسکیست به شیوهای نمایشی محکوم و از حزب اخراج کرد (1936).
لیسانس فلسفه را در سال 1935 گرفت در ماه مه سال 1936 پایاننامه خود را دربارهٔ فلوطین ارائه داد.
او در سال 1938 در روزنامهٔ تازه تأسیس الجزایر جمهوریخواه به عنوان خبرنگار آغاز به کار کرد. او تمام مقالههای خود را به صورت اول شخص مینوشت که تا آن زمان در شیوهٔ گزارشگری فرانسوی متداول نبود.
در سال 1939، مجموعه مقالاتی به عنوان «فقر قبیله» منتشر کرد.
ازدواج
در 1934 با «سیمون های» ازدواج کرد که معتاد به مورفین بود. ازدواج آنها یک سال بعد در اثر خیانت سیمون خاتمه یافت. در 1940 با «فرانسین فور» ازدواج کرد.
[ویرایش] میانسالی و ترک الجزایر
با نزدیکتر شدن جنگ جهانی دوم، کامو به عنوان سرباز داوطلب شد، اما به دلیل بیماری سل او را نپذیرفتند. او در این زمان سردبیر روزنامهٔ عصر جمهوری شده بود که در ژانویهٔ سال 1940 دستگاه سانسور الجزایر آن را تعطیل کرد. در مارس همان سال فرماندار الجزیره، آلبر کامو را به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی معرفی کرد و به او پیشنهاد کرد که شهر را ترک کند. در این هنگام کامو به پاریس رفت.
او کار خود را در روزنامهٔ عصر پاریس شروع کرد بعدها برای دوری از ارتش نازی به همراه دیگر کارمندان روزنامه، ابتدا به شهر کلرمون فران و سپس به شهر غربی بوردو نقل مکان کرد.
در 1942کامو، رُمان بیگانه و مجموعه مقالات فلسفی خود تحت عنوان افسانه سیزیف را منتشر کرد.
نمایشنامهٔ کالیگولا را در سال 1943 به چاپ رسانید. او این نمایشنامه را تا اواخر دههٔ پنجاه بارها بازنویسی و ویرایش کرد. در سال 1943 کامو کتابی را به نام نامههایی به یک دوست آلمانی نیز به صورت مخفیانه به چاپ رسانید.
فعالیت بر علیه نازیسم و پایان جنگ
در 19 دسامبر 1941 کامو اعدام «گابریل پری» را شاهد بود که این واقعه به قول خودش موجب متبلور شدن حس شورش علیه آلمانها در او شد. او در سال 1942 عضو گروه مقاومت فرانسوی به نام نبرد شد و در اکتبر 1943 به کمک دیگر اعضای گروه شروع به فعالیت روزنامهنگاری زیرزمینی پرداخت. وی در این گروه مقاومت با ژان پل سارتر آشنا شد. او یکبار هنگامی که سرمقالهٔ روزنامهٔ نبرد را به همراه داشت در یک بازرسی خیابانی دستگیر شد.
در سالهای پس از جنگ کامو به دار و دستهٔ ژان پل سارتر و سیمون دوبوار در کافه فلور در بلوار سن ژرمن پاریس پیوست. کامو بعد از جنگ سفری به ایالات متحده داشت تا در آنجا در مورد اگزیستنسیالیسم سخنرانی کند.
رمان طاعون نیز در سال 1947 به چاپ رسید که در زمان خود پرفروشترین کتاب فرانسه شد.
در سال 1947 کامو از روزنامهٔ نبرد بیرون آمد.
نمایشنامهٔ عادلها را در سال 1949 منتشر ساخت و اثر فلسفی خود به نام انسان طاغی را نیز درسال 1951 به چاپ رساند.
در سال 1952 مشاجراتی بین کامو و سارتر بعد از نوشتن مقالهای علیه کامو در مجلهای که سارتر سردبیر آن بود شروع شد.
در 1952 از کار خود در یونسکو استعفا داد زیرا سازمان ملل عضویت اسپانیا تحت رهبری ژنرال فرانکو را قبول کرده بود. در 1953 کامو یکی از معدود شخصیتهای چپ بود که شکستن اعتصاب کارگران آلمان شرقی را مورد اعتراض قرار داد.
فعالیتهایی برای الجزایر
در اوایل سال 1954 بمبگذاریهای گستردهای از جانب جبههٔ آزادیبخش ملی در الجزایر رخ داد. کامو تا پایان عمر خود مخالف استقلال الجزایر و اخراج الجزایریهای فرانسویتبار بود ولی در عین حال هیچگاه از گفتگو در مورد فقدان حقوق مسلمانان دست برنداشت.
در 1955 کامو مشغول نوشتن در روزنامه اکسپرس شد. او در طول هشت ماه 35 مقاله تحت عنوان الجزایر پاره پاره نوشت.
در ژانویهٔ 1956 کامو برگزاری یک گردهمایی عمومی در الجزایر را عهدهدار شد که این گردهمایی مورد مخالفت شدید دو طرف مناقشه، جبهه تندرو فرانسویان الجزایر و مسلمانان قصبه، قرار گرفت.
کامو در آخرین مقالهای که در مورد الجزایر نوشت تلاش کرد از گونهای فدراسیون متشکل از فرهنگهای مختلف بر مبنای مدل سوئیس برای الجزایر دفاع کند که این نیز با مخالفت شدید طرفین دعوا روبرو شد.
از آن به بعد کامو به خلق آثار ادبی پرداخت و داستانهایی کوتاه که مربوط به الجزایر بودند را منتشر ساخت. او در عین حال به تئاتر پرداخت. دو نمایشنامه اقتباسی در سوگ راهبه اثر ویلیام فاکنر و جنزدگان اثر فیودور داستایوسکی از کارهای کامو در تئاتر بود که با استقبال زیادی روبرو شدند.
سقوط در سال 1956 به رشتهٔ تحریر درآمد.
در سال 1957 جایزهٔ نوبل ادبیات را دریافت کرد. او از نظر جوانی دومین نویسندهای بود که تا آن روز جایزه نوبل را گرفتهاند.
مرگ
مقبره آلبرکامو
بعد از ظهر چهارم ژانویه 1960 در 24 کیلومتری شهر سانس در بزرگراه RN5 حاشیهٔ دهکدهٔ پتیویل نزدیک مونتهرو یک خودرو فاسل-وگا از جاده منحرف میشود و به درختی میکوبد و تکه تکه میشود. آلبر کامو در صندلی عقب خودرو نشسته بود. اودر این سفر همراه خانوادهٔ دوست ناشرش میشل گالیمار بود.
منسوب به او
«انسان تنها آفریدهای است که نمیخواهد همان باشد که هست.» «به دستآوردن خوشبختی بزرگترین پیروزی در زندگی است.» «بدون کار، هرنوع زندگی فاسد میشود.» «ترجیح میدهم طوری زندگی کنم که گویی خداهست و وقتی مُردم بفهمم که نیست،تااینکه طوری زندگیکنم که انگار خدانیست و وقتی مُردم بفهمم که هست.» «شغل تنها زمانی ارزش و اعتبار دارد که آزادانه پذیرفته شود» "ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است." "احترام به خویشتن بالاترین نعمت است." "سکوت اختیار کردن یعنی که ما به خود اجازه ی این باور را بدهیم که عقیده ای نداریم، که چیزی نمی خواهیم." "طغیان بنیادی است مشترک که هر انسانی نخستین ارزش های خود را بر آن بنا می کند." "من طغیان می کنم پس وجود دارم." "طغیان، هر چند چون چیزی نمی آفریند، در ظاهر منفی است، اما چون آن بخش از انسان را که باید همواره از آن دفاع شود، آشکار می کند، عمیقا مثبت است."
۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه
چندعكس +فلسفه تكنولوژي و نظريه رسانه ها
.jpg)
.jpg)
اشاره:
فلسفه تكنولوژي به بررسي ابعاد تأثير تكنولوژي بر محيط زيست و روابط انساني مي پردازد. از اين رو اين شعبه از فلسفه به زير شاخه هاي خاص خود بخش پذير است.
يكي از مهمترين مسائل كنوني در حوزه فلسفه تكنولوژي چگونگي ارتباط تكنولوژيها با سازوكار ارتباطي و رسانه اي است. از يك سو رسانه هاي جديد مانند اينترنت حاصل انقلاب تكنولوژيك هستند و از سوي ديگر همين رسانه ها بر درك و شناخت انسان از جهان تأثير بسزايي گذاشته اند. مطلب زير به نحوه اين تأثير و تعامل مي پردازد.
هدف در اين مطلب كه مربوط است به تكنولوژي و جامعه عبارت از بحث در خصوص تأثير محتمل نظريه رسانه ها بر فلسفه تكنولوژي است. اين بررسي به سه بخش تقسيم شده: بخش اول توصيفي است مختصر از برخي مسائل اساسي فلسفه تكنولوژي. بخش دوم خلاصه وار به نظريه رسانه ها مي پردازد. بخش سوم معطوف به اين پرسش است كه چگونه نظريه رسانه ها مي تواند در توضيح برخي پرسش هاي همچنان مطرح در فلسفه تكنولوژي مفيد باشد.
فلسفه تكنولوژي
دو ديدگاه افراطي بر مباحثات جاري در باب تكنولوژي و ارزيابي آن حاكم است. از سويي، برخي بر اين باورند كه بشر بايد بر تحركات خود انگيخته توسعه تكنولوژيك مهار زند. چنين ملاحظاتي تحت تأثير مصيبت فاجعه بار نابودي احتمالي بشريت قرار دارند(علل ممكنه چنين سناريوهايي: تأثيرات گلخانه اي، زمستان هسته اي، سوانح هسته اي، پيامدهاي مهندسي ژنتيك). ديگران تكنولوژي را فرصتي مي دانند براي اثبات و تحقق خود يعني، عامل رهاسازي از محدوديت هايي كه طبيعت بر ما روا داشته است. اما تا زماني كه مشخص نشود حدود و حيطه واقعي واژه «تكنولوژي» چيست، در موقعيتي نيستيم كه ميان خطر و امكان آن، ميان ماشين ستيز و دوستدار تكنولوژي دست به انتخاب بزنيم.
نگاهي گذرا به بحث مطرح در باب اين حيطه، به طريق نظام مند، گستره ذيل را نمايان مي سازد. من بين دو نظريه متفاوت در خصوص تكنولوژي تمايز قائلم كه يكي را «نظريه خودگرداني» مي نامم و ديگري را «نظريه وابستگي» .هر يك از اين نظريات نيز خود به دو گروه ديگر تقسيم مي شود.
۱- نظريه خودگرداني:
مطابق اين نظريه، تصميمات راجع به توسعه تكنولوژي بر محدوديت ها و الزاماتي مستقل از منافع و خواست هاي انسان مبتني اند. اين استقلال به نوبه خود مي تواند به دو معناي نسبي و مطلق تفسير گردد.
الف) از نظر رويكرد استقلال نسبي، تكنولوژي موجد حوزه اي از تصميمات شبه خودگردان است؛ اين امر عقلانيت خاص خود را دارد. توسعه تكنولوژيك، هر چند هم كه منافع و باورهاي انساني باعثش باشد، نسبت به تصميمات تكنولوژيك چيزي است خنثي و فارغ از ارزش. اين نگاه ابزارگرايانه به تكنولوژي است. طبق اين ديدگاه، تكنولوژي تنها يك ابزار است، جرياني تابع قاعده كه به وسيله اهداف عقلاني هدايت مي شود. در تكنولوژي، چنانچه تكنولوژي به مثابه فرآيند حل مسأله تفسير شود، منافع آدمي در آغاز و انجام توسعه تكنولوژيك قرار دارند و نه در مركز آن. در نتيجه، پرسش هاي مربوط به ارزيابي تكنولوژي به نتايج توسعه تكنولوژيك محدود مي شوند. براي مثال، مي توانيم تصميم بگيريم از مواد خام به عنوان منبع انرژي استفاده كنيم. اما تكنولوژي خاصي كه بدين منظور به كار مي گيريم، صرفاً به واقعيات و اطلاعاتي بستگي دارد كه بر ملاحظات فني استوارند. باز مطابق اين ديدگاه، تكنولوژي چيزي نيست مگر ابزار حل مسائلي از قبيل تولد و عمل آوري مواد اوليه، مسائل حمل و نقل و غيره. تا جايي كه به منافع بشر مربوط مي شود، تصميمات تكنولوژيك بالنسبه خودگردان اند. اين بدان معنا است كه تصميم گيري هاي يك مهندس بستگي به اهداف منافع آدمي دارد، اما انتخاب ابزارها تنها به ملاحظات فني وابسته است. از ديد علوم انساني و پژوهش اجتماعي تكنولوژي به لحاظ منطق تصميم دروني خود صرفاً جعبه اي سياه است كه جذابيت بيشتري براي دانشمند ندارد. در وراي اين ديد، اين اعتقاد هست كه تكنولوژي مي تواند همچون علوم طبيعي از منافع آدمي مجزا گردد. تصميم گيري هاي مهندسان و دانشمندان فارغ از تأثير عوامل بيروني است. علوم طبيعي و تكنولوژي قلمرويي از استدلال منطقي را شكل مي دهند. تكنولوژي در عين حال به علت اهداف عملگرايانه تري كه دارد مستقل از علوم طبيعي است.
ب) مطابق ديدگاه دوم يعني؛ استقلال مطلق تكنولوژي، تكنولوژي به هيچ وجه يك ابزار نيست. برعكس، ابناء بشرند كه كاملاً در چنگ توليدات تكنولوژيك گرفتارند، توليداتي كه با ضرورتي قانون وار توسعه پيدا مي كنند. اين ديدگاه اغلب جبرگرايي تكنولوژيك ناميده شده است. اما معلوم نيست كه موضوع جبرگرايي تكنولوژيك چيست. تفسير مباني ضرورت فوق بستگي به مواضع فلسفي خاصي دارد و از اين روي به تفصيل وارد بحث آن نخواهم شد. در اين ديدگاه مي توان مواضع متفاوتي از قبيل مواضع مارتين هيدگر و هرمان اشميت را يافت.
۲-نظريه تكنولوژي وابسته:
پيش از بيان مفصل اين نظريه ، مايلم ايده هاي اصلي در پس و پشت اين نظريه را خلاصه كنم. في الجمله، نظريه وابستگي بر آن است كه تصميمات فني در اصل و اساس خود، متكي بر منافع، خواست ها و جهان بيني هاي الگووار آدمي هستند. برخلاف رويكرد ابزارگرايانه، تصميمات تكنولوژيك با عنايت به ابزارها و وسايل، خودگردان به شمار نمي روند. انتخاب ابزار و وسايل بر مفروضات غيرفني استوار است. تصميمات تكنولوژيك جعبه سياه علوم انساني و اجتماعي نيستند؛ آنها في نفسه جز جداناشدني حوزه پژوهشي خودشان هستند.
بنابراين ارزيابي تكنولوژي، محدود به نتايج توسعه تكنولوژيك نيست؛ در عوض، وابستگي مستقيم فرآيند تصميم سازي تكنولوژيك به منافع و جهان بيني هاي آدمي را هم بايد در نظر گرفت. ضرورتي ندارد كه هميشه اين منافع و جهان بيني ها آشكار باشند. اينها پس زمينه پنهان تصميم گيريهاي مهندسي را شكل مي دهند. نمونه اي كه بدان اشاره مي كنم، پژوهشي است از كلوگه و شرام تحت عنوان «يادداشتهاي آب: «يك محيط و تاريخ اجتماعي آب آشاميدني»(۱۹۸۶) در اين پژوهش، گزارشي آمده از مناقشه اي بر سر اين موضوع كه منابع آب آشاميدني حالت مركزي داشته يا نه. با پايان مناقشه، بيشتر مهندسان حالت مركزي سازي را ترجيح دادند. اما دلايل ايشان براي اخذ چنين تصميمي آن قدرها هم عقلاني نبود. جانبداري ايشان از راه حل مركزي بر ايده يك آبراه و كانال يكپارچه، خودكفا و دوراني اتكا داشت. انگيزه هاي حاضر در پس و پشت اين تصميم در مفروضاتي ايدئولوژيك از قبيل يكنواختي طبيعت ريشه داشت. پرسش جاري در نظريه تكنولوژي وابسته اين است كه چگونه اين منافع و جهان بيني هاي بشري كه در اتخاذ تصميمات تكنولوژيك دخالت تام دارند، تعريف مي شوند. تا جايي كه مي دانم، دو امكان براي اين تعريف وجود دارد:
الف) توليدات تكنولوژي چيزي نيستند جز بازتاب بيروني و مادي سازي ايده هايي كه در سر داريم. حالت روان شناختي توليدكنندگان مصنوعات فني مبناي تصميمات تكنولوژيك است. پس اگر در پي نقد دستاوردهاي تكنولوژي هستيم، بايد ايده هاي درون ذهن مهندس را نقد كنيم. مسأله، مصنوعات تكنولوژيك ساخت بشر نيست؛ مسأله، خود بشر است. بشر در مقابل توليدات و ساخته هايش مسئوليت دارد
ب) در شق دوم نظريه تكنولوژي وابسته، فراورده هاي تكنولوژيك نه تنها بازتاب ايده هاي ذهن آدمي نيستند، بلكه جريان كور توسعه تكنولوژيك كه حالات ذهني ما را تعين بخشد، آن گونه كه تلقي جبرگرايي تكنولوژيك است، نيز وجود ندارد. حالات ذهني و توليدات تكنولوژي هر دو مخلوق عامل سومي هستند. عامل مزبور تشكيل مي شود از عادات و رسوم اجتماعي كه نه فقط حالات ذهني فردي ما بلكه توليدات تكنولوژي را نيز شكل مي دهند. نكته اصلي اين وضعيت را مي توان با نمونه زير كه «پديده اليزا» مي نامم، نشان داد. برنامه ويزنباوم موسوم به اليزا، به ما اجازه مي دهد تا با كامپيوتر به طريقي مشابه زبان طبيعي ارتباط برقرار كنيم. ايده اين برنامه عبارت است از نصب يك مكالمه روان درماني در كامپيوتر. اين كار كه انجام شد، پروژه اليزا بسيار موفق بود. اما دليل واقعي اين توفيق نه هوش اين برنامه كامپيوتري بود و نه كند ذهني كساني كه با برنامه ارتباط برقرار كردند. دليل اصلي اين موفقيت نقشي اجتماعي بود كه مكالمه روان درماني، بويژه مطابق روش كارل راجرز، در آن نقش انجام گرفت. تنها اگر اين مكالمه به گونه اي نيمه خودكار صورت گيرد، شخصاً مي توانيم باور كنيم كه اين مكالمه ارتباطي ماشين گونه است و تنها پس از اين است كه جايگزيني مكالمه كامپيوتري با مكالمه زبان طبيعي صورت امكان مي يابد. در يك كلام: موفقيت اليزاي ويزنباوم به خاطر ماشين گونه نقش هاي اجتماعي ماست و نه به خاطر خود ماشين.
اكنون كه اين طرح طبقه بندي شده را براي تعاريف گوناگون حوزه تكنولوژي عرضه كردم، يك نكته ديگر را هم بيفزايم. اين طرح دوگانه اي كه ارائه شد، تنها يك خلاصه اجمالي از ديدگاه هاي استانده است. شرح و توصيف حد و حدود واقعي ترم «تكنولوژي» برخلاف اين چهار نوع ايده آل، كم و بيش تركيبي مبهم خواهد بود از ديدگاه هاي استانده اي كه فهرست شدند. متأسفانه نمي توانم مطلب را از اين كه هست وضوح بيشتري ببخشم.
آنچه بخصوص از قلم افتاده تمايز قاطع ميان تكنولوژي به عنوان علم، روند توسعه تكنولوژيك و توليدات تكنولوژي است. علت اين ابهام نيز آن است كه چنين تمايز قاطع و واضحي تنها پس از تعريف و تعيين حوزه تكنولوژي و نه پيش از آن مي تواند گذاشته شود. جبرگرايي تكنولوژيك يا ابزارگرايي صرفاً مي توانند عناصر متفاوتي از مفهوم «تكنولوژي» را مؤكد سازند.
تعريف حدود و حيطه تكنولوژي براي تعيين ميزان آزادي اي كه براي كنترل توسعه تكنولوژيك داريم، ضروري است. معلوم است كه جبرگرايي تكنولوژيك و ابزارگرايي در اين باره پاسخ هاي متفاوتي دارند.
نظريه رسانه ها
در بحثي كوتاه از نظريه رسانه ها كه در ذيل آمده، دو مؤلفه از يكديگر تفكيك شده اند:
الف) ايده اساسي نظريه رسانه ها كه مي تواند در شعار مارشال مك لوهان، «رسانه همان پيام است»، خلاصه شود. اين شعار، كمابيش، بر اين نظر است كه رسانه هاي مختلف به كار گرفته شده، ساختارهاي ذهن ما را به كلي تغيير مي دهند.
ب) با پذيرش ايده كلي بند الف، در گام بعد بايد به دقت تأثيرات خاص رسانه هاي مختلف را بر ساختارهاي ذهنيمان بي كم و كاست بيان كنيم. چنانچه اين نظريه مربوط به رسانه ها بر طريق صواب باشد، ساختارهاي مزبور بسته به رسانه مورد استفاده و نيز- تا آنجا كه به نوآوري نظريه رسانه ها به عنوان يك علم مربوط مي شود - بسته به دانشمندان درگير اين موضوع، تغيير خواهند كرد.
من نمي توانم در مجال محدود اين مقاله تمامي اين تفاوتها را به تفصيل بررسي كنم. ليكن اين كار را به نحوي مختصر انجام خواهم داد. به جاي ارائه توصيفي جامع، ۱ـ از روش «الگودهي سريع» براي روشن ساختن تأثير احتمالي كاربست رسانه ها بر ساختارهاي شناختي استفاده خواهم كرد؛ ۲ـ خواهم كوشيد اين مدل خاص را چونان اثبات الگويي عام تفسير كنم و ۳ـ اين الگوي عام را بر رسانه هاي الكترونيك پياده سازي كنم
۱ـ به عنوان مدلي براي هدف اصلي پژوهش در نظريه رسانه ها، به پژوهشي اشاره مي كنم از اريك هاولاك درباره تأثير نوشتار بر ساختارهاي شناختي يونانيان باستان. هاولاك در تحليل اين تأثير، توجه ما را به يكي از كاركردهاي اصلي رسانه ها جلب مي كند. يعني ثبت و ضبط معارف بشر و حفظ سنن او. در فرهنگ هاي صرفاً شفاهي اين كار بايد با داستان سرايي صورت بگيرد. براي به يادسپاري چيزي، آن چيز بايد در بافتي عملي قرار گيرد. در تمريني مربوط به تقويت حافظه، دو واژه، مثلاً «ميمون» و «موز» به فرد داده مي شود. ترفند مربوطه براي تقويت حافظه عبارت است از ساختن يك داستان: ميمون موز را مي خورد. فرهنگ هاي شفاهي به علت نداشتن خط، سنت خويش را بايد به شيوه اي روايي حفظ كنند و اين شيوه همواره محدود و مقيد به موقعيتي انفرادي و انضمامي است. در روند روبه پيشرفت كتابت، اين طريق به يادسپاري از راه داستان سرايي بيشتر و بيشتر از ميان رفت. اما، موافق نظريه هاولاك، تغيير شيوه، تغيير ساختارهاي شناختي را نيز در پي داشت. هاولاك بخصوص تحولات شناختي ذيل را خاطر نشان مي سازد: (الف) تغيير تفكر موقعيتي و انضمامي به تفكر مقوله اي؛ نحو از «كاركرد شعري»، از «گفتمان تغيير» به گفتماني انتزاعي تر، مفهومي تر و صوري تر تبديل شد؛ (ب) تفكيك ميان داننده و دانسته، ميان برون و درون و - به جهت اين تفكيك - آگاهي فزاينده به استقلال خود؛ (ج) آغاز اخلاق، بدين معنا كه پيدايي اخلاق حاصل بسط يك خود مستقل و خودمختار بوده است.
۲- چنانچه بخواهيم درسي كلي از مطالب هاولاك بگيريم نيازي نيست ويژگي هاي شناختي خاصي را كه هاولاك در سواد مي يابد در نظر آوريم. به عكس، بايد شالوده صوري تر نهفته در تغيير شفاهي بودن به كتابت را استخراج كنيم. وظيفه ما بايد اين باشد كه الگويي بيابيم كه بتواند تحول رسانه اي را، مهم نيست چه رسانه اي، به لحاظ كلي توصيف كند. براي انجام اين وظيفه، توجه به يكي از اشارات خاص هاولاك درباره تغيير سنت شفاهي به نوشتار، اهميتي خاص دارد. فرايند كتابت كه در تمدن يوناني به وقوع پيوست از بيرون آن تمدن وارد نشده بود. هاولاك تأكيد مي كند: اين خود يونانيان بودند كه انجام اين دگرگوني را عهده دار شدند- و نه استعمارگراني از ديگر فرهنگ ها- بنابراين، روح شفاهي بودن هنوز در طول فرايند كتابت وجود داشت. وانگهي، يونانيان از سنت شفاهي خود تنها در لحظه نابودي اين سنت آگاه شدند. تجربه سنت شفاهي ايشان در همان لحظه اي شكل گرفت كه اين سنت شروع كرد به از بين رفتن.
درسي كه از ملاحظات هاولاك مي توان گرفت اين است: نه فقط در دگرگوني سنت شفاهي به خط و كتابت، بلكه در هر تحول رسانه اي ، سطح پيشين توسعه را تنها مي توان در لحظه نابودي اين سطح و از چشم سطح بالاتر توسعه فهم كرد. اين وايتهد بود كه پيشترها گفته بود كه سطوح پيشين توسعه و ترقي بشر تنها در پرتو سطوح بالاتر اين توسعه و ترقي فهميدني است.
دو نكته ديگر نيز درباره تحول يك رسانه قابل بيان است. بديهي است كه دليلي وجود ندارد كه فرض شود اين تحول در يك آن و در وقتي مشخص روي مي دهد. نهيبي زده نمي شود و رسانه اي بيدرنگ با رسانه ديگر تعويض نمي شود. به عكس، اين تبادل در مدت زماني دراز به وقوع مي پيوندد. اما اين ملاحظه را نيز بايد داشته باشيم: تأثير استفاده ما از رسانه ها بر ساختارهاي ذهنيمان نبايد همچون خياباني يك طرفه تفسير شود. اين پرسش كه چه چيز اول وجود داشت: استفاده از يك رسانه يا ساختارهاي متناظر ذهن ما؟، بيشتر شبيه اين پرسش است كه چه چيز اول وجود داشت: مرغ يا تخم مرغ؟ اصطلاح «پيوند ساختاري» از امبرتو ماتورانا زيست شناس و متخصص سيبرنتيك اهل شيلي مي تواند در توصيف اين وابستگي متقابل استفاده از رسانه ها و ساختارهاي ذهن مفيد باشد.
۳) اكنون به نكته سوم مي پردازم. متعاقب اين اشارات كلي در خصوص تأثير رسانه ها بر ساختارهاي ذهن، چه تأثير خاصي از رسانه هاي الكترونيك را مي توان در نظر آورد؟ در محدوده اين مقاله مي توانم تنها برخي موضوعات اساسي را خاطر نشان سازم.
نخست مي توان نقش كاركردي متفاوت و مخاطرات گونه گون تكنولوژي هاي قديمي را در مقايسه با تكنولوژي هاي كامپيوتري لحاظ كرد. برخلاف تكنولوژي هاي قديمي و «آلوده» از نوع صنايعي كه زغال سنگ به عنوان سوخت استفاده مي كردند، تكنولوژي كامپيوتري يك تكنولوژي «نرم» است. كامپيوتر را كمتر به عنوان تهديدي بيروني تفسير كرده اند. اين تكنولوژي عبارت است از مشاركت نوين كامپيوتر و انسانها كه مسائل جديدي را هم پديد مي آورد. به قول ميشل هايم: «خطر تكنولوژي در استحاله بشريت نهفته است، چيزي كه اعمال و آرمان هاي آدمي را از اساس دچار تحريف مي سازد.» استفاده از تكنولوژي هاي كامپيوتري، بويژه كاربرد ساختار فرامتني اينترنت و چند رسانه اي ها، تغييرات بنياديني را در انديشه و كار هر روزه ما موجب مي گردد.
اجازه دهيد رئوس اصلي اين تغيير و دگرگوني را برشماريم. نخست يك دگرگوني هستي شناختي است يعني تغييري در دنياي زيرپايمان. آدمي با گم شدن در چارچوب كامپيوتري سپهررايانه (فضايي كه در آن داده ها مبادله مي شوند) با خطر- به معناي حقيقي كلمه- از دست دادن پايه و جايگاه خويش در دنياي خاكي روبه رو است. داشتن روابط جنسي در اينترنت و كنارگذاري تماس بدني، مثالي روشنگر در اين باره است. ويليام گيبسن در كتاب تأثيرگذار خود، نورومنسر، چگونگي افزايش اين نوع پيشرفت در آيِنده نزديك را نشان داده است. اين گيبسن بود كه واژه سپهر رايانه را ابداع كرد. در جريان استفاده از رسانه هاي الكترونيك- البته ، اين ديدگاهي است افراطي- تمايز و تفاوت ميان طبيعي و مصنوعي، حقيقت و توهم و صوري و مادي محو خواهد شد. به علت تعويض پذيري اشخاص اصلي در تعاملات اينترنتي، نقش سوژه مستقل و خودمختار از بين مي رود و امكان دارد با عاملي بي نام و نشان عوض شود.
تأثيرات نظريه رسانه ها بر فلسفه تكنولوژي
اكنون مي توان ملاحظات فوق را در باب تأثير رسانه هاي الكترونيك به عنوان مثالي براي نشان دادن بينش هايي كه از كاربست نظريه رسانه ها بر ديدگاه كلاسيك فلسفه تكنولوژي كسب شده، به كار گرفت. در خصوص حد و حدود ترم «تكنولوژي» به دو ديدگاه افراطي اشاره كرده ام: جبرگرايي تكنولوژيك و نظريه تكنولوژي وابسته. مطابق ديدگاه نخست، تنها طرز برخورد ممكن با ماده زدايي فزاينده از زيست جهان ما، نوعي رشادت تراژيك است، حال آن كه با شق دوم مي توان اين گسترش را به سادگي از راه تغيير شرايط اجتماعي متوقف ساخت. پاسخگويي به اين مشكل، بستگي به تعريف حدود تكنولوژي دارد. براي اين تعريف ، نظريه رسانه ها مي تواند توضيحاتي در برداشته باشد. به طور خاص، نظريه رسانه ها موضعي ميانه بين آن دو موضع افراطي اتخاذ مي كند. سه نكته در اين خصوص وجود دارد. با بيان اين نكات به جمع بندي اين مقاله مي رسم.
الف) پس از شكل گيري تحول رسانه اي، راه بازگشتي به وضعيت پيشين وجود ندارد. تنها مي توان درباره سطح پيشرفت قبلي در پرتو نابودي همين سطح پيشرفت صحبت كرد. از اين روي ابطال نتايج تحول رسانه اي غيرممكن است. اين نكته ظاهراً تأييدي است بر جبرگرايي تكنولوژيك. اما تحول رسانه اي در ضمن يك فرصت نيز هست- اكنون دارم به نكته دوم مي پردازم.
ب)دگرگوني هستي شناختي در رسانه هاي الكترونيك مي تواند بر آگاهي ما از پرسش هاي نظري كه سابق بر اين به فلسفه نظري محدود مي شدند، بيفزايد. پرسش هاي متافيزيكي اوليه، بنيادي فني مي يابند. در همان لحظه اي كه تمايز ميان امر طبيعي و امر مصنوعي ظاهراً در حال محو شدن است، آگاهي تازه اي از اين پيشرفت شكل مي گيرد. وظيفه ما خنثي سازي اين پيشرفت نيست، بلكه آگاه شدن از آن است. (اين آگاهي از، براي مثال مهندسي ژنتيك، بسيار اهميت مي يابد.) اما فعلاً اين آگاهي يك مداخله است، مداخله به معنايي كه روانشناسان از آن مراد مي كنند.
ج) اما نكته آخر. همانطور كه پيشتر خاطر نشان ساختم، تأثير استفاده از رسانه ها بر ساختارهاي شناختي نبايد همچون خياباني يك طرفه تفسير كرد. از اين گذشته، تغييرات ساختار ذهن ما تنها مي تواند با استفاده از رسانه ها تقويت شود. بنابراين بهتر است كه اين تغيير را به منزله يك دگرگوني تدريجي و نه يك جايگزيني يكباره، تفسير كرد. پاسخ نظريه رسانه ها به معماي دو وجهي جبرگرايي تكنولوژيك از يك سو و نظريه وابستگي از سوي ديگر، پاسخ به پرسش همه يا هيچ نيست. نه رشادت تراژيك و نه تصميم گيري هاي حساب شده، هيچ يك برخوردهاي مناسبي با پيشرفت هاي نوين تكنولوژيك نيستند. آنچه براي انجام دادن باقي مي ماند تأكيد بر امور متفاوت و متعدد درون يك تحول فرهنگي است- تحولي كه نمي توانيم از موضع يك ناظر بي طرف شاهدش باشيم- تحولي كه همواره جزء لاينفك پيشرفت خود ما است.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)









.jpg)


.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
