۱۳۸۷ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

فلسفه ورياضي

متن سخنرانی آلن باديو فیلسوف فرانسوی معاصر پاریس ۲۰۰۶

ترجمه : فدرس ساروی

با ارجاع به يكي از اساتيدم ،‌فيلسوف بزرگ ماركسيست، لويس آلتوسر،‌ آغاز خواهم كرد. براي آلتوسر، تولد ماركسيسم چيز ساده اي نبود. تولد ماركسيسم از دو انقلاب تشكيل شده بود،‌دو واقعه ي مهم عقلاني :
واقعه ی اول يك واقعه ي علمي بود. آفرینش علم تاريخ توسط ماركس ، كه تحت عنوان‌ " ماترياليسم تاريخي" (1) شناخته می شود.
واقعه ي دوم، از طبيعت فلسفي برخوردار بود. اين واقعه، آفرینش يك گرايش جديد توسط ماركس و ديگران بود كه نام آن " ماترياليسم ديالكتيكي"(2) است.
مي توانيم اينطور بگوييم كه برای تولد يك علم(3) جديد يك فلسفه ي جديد مورد نياز است تا به تولد آن كمك كند و بتواند آن را به روشني توضيح دهد. همانگونه که‌ فلسفه ي افلاطون در آغاز علم رياضيات، مورد نياز بود و يا فيزيك نيوتن به فلسفه ي كانت احتياج داشت. با اينهمه اصلن مشکل سر این مسایل نیست . در اين چهار چوب،‌ مي توان دو نکته را در مورد فرایند توسعه فلسفه بيان كرد:
اين توسعه به حقايق جديدي در برخي زمينه ها وابسته بود كه مستقيمن از طبيعت فلسفي برخوردار نيستند. مخصوصن به حقايقي در حوزه هاي علمي. مثل رياضيات براي افلاطون و ‌دكارت يا لايبنيتز ؛ فيزيك براي كانت و وايت هد يا پوپر ؛ تاريخ براي هگل يا ماركس ؛ بيولوژي براي نيچه و برگسون يا دولوز.
تا آنجا كه به من مربوط است، كاملن موافقم كه فلسفه به برخي حوزه هاي غير فلسفي وابسته است. و من اين حوزه ها را " شرايط "(4) فلسفي مي نامم . ‌به سادگي ، مي خواهم بگويم كه من شرايط فلسفي را فقط به پيشرفت علم محدود و وابسته نمي كنم. من مجموعه ي بزرگتري از شرايط را تحت چهار مقوله ي ممكن ،‌ در نظر مي گيرم :‌ علم ، سياست، هنر و عشق.
پس به این ترتیب آثار من نه تنها بطور مثال، به مفهوم " بينهايت "(5) كه يك مفهوم جديد در رياضيات است، وابسته است بلكه به فرمهاي جديد سياست انقلابي ، به شعرهاي مالارمه ، رمبو ، تسوا ، ماندلشتایم ، يا والاس استيونس، به نثر ساموئل بكت و حتا ‌به شيوه هاي جديد عشق ورزي(6) كه از بافت روانكاوي به وجود آمده اند و به تغيير شكل يافتن ‍ اساسي تمامي سوالات مربوط به جنسيت و موقعیت جنسی(7) نيز وابسته است.
بنابراين ، مي توانم بگويم كه فرآيند توسعه ي فلسفه ، انطباق تدريجي فلسفه با اين تغييرات در شرايط فلسفه است. سپس شما مي توانيد بگوييد : فلسفه هميشه عقب است! فلسفه هميشه سعي مي كند تا خود را به پاي چيزهاي تازه برساند. و من مجبورم بگويم: صحيح! اين در واقع همان نتيجه اي بود كه هگل گرفت . فلسفه ، پرنده ی فرزانگي و خردمندي است و پرنده ی فرزانگي، جغد است. ولي جغد زماني به پرواز در مي آيد كه روز به پايان رسيده است. فلسفه ، شاخه اي از دانش است كه زمان آن پس از روز دانش ، پس از روز تجربه ، در آغاز شب فرا مي رسد. و ظاهرن ، مشكل ما یعنی مسئله ي توسعه ي فلسفه ، حل مي شود.
دو موضوع وجود دارد :
اولين موضوع:‌ صبح جديدي از تجربيات خلاق و آفرينشگر در علم، فلسفه ، هنر يا عشق در حال ظهور است. و ما غروب جديدي براي فلسفه خواهيم داشت.
موضوع دوم:‌ تمدن ما از توان افتاده است و به پايان رسيده است ، و تنها آينده اي كه مي توانيم براي آن تصور كنيم ، آينده ي تاريكي است ، آينده اي از تاريكي ابدي و تيرگي جاودان . پس آينده ي فلسفه، مرگ آرام آن خواهد بود ، مرگ آرام آن در شب . فلسفه به آنچه در آغاز متن زيباي ساموئل بكت تحت عنوان " همراه " می خوانيم، تقليل داده خواهد شد: " صدايي در تاريكي سخن مي گويد " ، صدايي بدون معني ، بدون مقصد.
در واقع، از هگل و آگوست كنت تا نيچه،‌ هايدگر يا دريدار ،‌ تازه اگرحرفي از ويتگنشتاين و كارناپ به ميان نياوريم، مي توانيم ايده ي فلسفي ِ مرگ ِ احتمالي ِِ فلسفه را در هر صورت ، در فرم كلاسيكش، در فرم متافيزيكي اش ،بيابيم.
مي توانم سخنراني ام را همين جا تمام كنم و با موهايي كه روي سرم سيخ شده اند،‌ مثل يك خواننده ي سبك پانك(8) بگويم : آينده اي نيست ! آنگاه ،‌ همگي الكل نيهيليسم را خواهيم نوشيد .
ولي چند مشكل كوچك باقي مي ماند :
اولين مشكل، كه شايد زيادي تکراری و قالبی است، حتی شايد يك سفسطه، اين است كه ايده ي پايان ‍ ِ فلسفه،‌ براي مدت زيادي يك نمونه ي بارز از ايده ي فلسفي بوده است. علاوه بر آن، اين ايده اغلب يك ايده ي خوش بينانه و سازنده است. براي هگل، فلسفه در پايان خود قرار دارد چون فلسفه بالاخره مي تواند بفهمد كه يك دانش مطلق چيست. براي ماركس، فلسفه به عنوان تفسيري ازاين دنيا مي تواند با استحاله ي(9) عيني ِ همين دنيا جايگزين شود . براي نيچه، انديشه ي انتزاعي ِ منفي ِ فلسفه ي قديم بايد ويران شود تا يك تصديق و تاييد حياتي و حقيقي را آزاد كند ، يك " آری! " بزرگ به تمام آنچه كه وجود دارد. و در جريانات و روشهای تحليلي نوین ، جملات متافيزيكي كه مزخرف محض هستند ، بايد به نفع استدلالات و طرحهای واضح ، تحت پارادايم منطق مدرن ، ساختار شكني شوند .
در همه ي اين موارد، مي بينيم كه اين اعلان هاي بزرگ در مورد مرگ فلسفه عمومن ، و مرگ متافيزيك خصوصن ، با بيشترين احتمال تنها يك وسيله ي بیانی(10) براي معرفي يك روش جديد، يك هدف جديد، در درون خود فلسفه است . بهترين وسيله ي گفتن اينكه : من يك فيلسوف جديد هستم، احتمالا اين است كه بگوييم : فلسفه تمام شده است . فلسفه مرده است. پس پيشنهاد مي كنم كه چيز مطلقن تازه اي را شروع كنيم. فلسفه نه ، بلكه تفكر! فلسفه نه ، بلكه يك قدرت حياتي جديد!‌ فلسفه نه ، بلكه يك زبان منطقي جديد! در واقع : فلسفه ي قديم نه، بلكه فلسفه ي جديد من.
پس اين امكان وجود دارد كه توسعه ي فلسفه هميشه بايد به شكل و فرم یک رستاخيز باشد. فلسفه ي قديم ، مثل یک انسان ، پير شده و مرده است، ولي اين مرگ در واقع تولد یک انسان جديد است، یک فيلسوف جديد .
مشکل دوم اینجاست که همانطور كه مي دانيد ، ‌يك رابطه ي تنگانگ بين رستاخيز و جاودانگي وجود دارد ، بين بزرگترين تغييري كه مي توانيم تصور كنيم يعني تغيير از مرگ به زندگي و فقدان كامل تغيير كه مي توانيم فكرش را بكنيم ، وقتي غرق در لذت رستگاري هستيم .
ممكن است تكرار اين موضوع یعنی پايان متافيزيك و موضوع تكراري همبسته و همراه آن كه شروع جديد و دوباره تفكر است ، نشانه ي عدم تحرك اساسي فلسفه به صورت بنیادین باشد . شاید فلسفه ناچار است که تداوم و جوهره ي تكراري خود را به شكل و فرم اين جفت نمايشي کلیشه ای و معروف مرگ و تولد دربياورد.__________________

0 نظرات:

    •   
      مولاي ارحم كبوتي لحروجهي وذلة قدمي وعد بحلمك علي جهلي وباحسانك علي اسائتي فانا المقر بذنبي المعترف بخطيئتي مولاي وارحمني اذاانقطع من الدنيا اثري وامحي من المخلوقين ذكري وكنت في المنسيين كمن قد نسي مولاي وارحمني عند تغير صورتي وحالي اذا بلي جسمي وتفرقت اعضائي وتقطعت اوصالي يا غفلتي عما يرادبي
      (صحيفه سجاديه)
    free counters

      © Blogger templates ProBlogger Template by Ourblogtemplates.com 2008

    Back to TOP