۱۳۸۷ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

كورش بزرگ

دريك غروب كهنه و بي رونق وتار
درحسرت يك پنجره تا روشنايي
در جست وجوي روزني سوي رهايي
در آرزوي فرصت ديدار انسان
زين مي كنم من توسن انديشه ام را
هر سو شتابان
درزير چتر آسمان هرجاكه پويم
جزدرد واندوه وستم چيزي به جا نيست
در چارسوي اين رباط كهنه گويي
مردي ورادي وفا فرمانروا نيست
دژخيم ايام
با داس خون آلوده ي درنده خويي
دركار بيداد وجنون تركتازي است
پندار آدم
پندار ظلم وپيشه اش ويرانه سازي است
تن خسته از انديشه هاي زندگي سوز
درآرزوي ديدن روزي دل افروز
در حسرت ديدار انسان
آن سان كه بايد
آن سان كه شايد
يكبار ديگر
كافور غم از جسم وجانم مي تكانم
دل را زچنگ نااميدي مي رهانم
پژواك فريادم هوارا مي شكافد
آخر كجايي روشنايي
ناگه به يكبار
ازلابه لاي ابرهاي سردوغمبار
گل مي كند خورشيد زر تار
بارنگ هاي روشن وشاد
درچهره ي پاك ابرمردي امرداد
مردي كه از ژرفاي تاريكي درخشيد
جوشيد وكوشيد
مردي كه بنيان ستم زيروزبر كرد
چون جويباري نرم وآرام
بانگ نواي مهرخيزش
درگوشهايم مي نشيند
كورش منم شاه جهان شاه پيمبر
كورش منم كشوررهان دادگستر
آزاده اي پوياي راه روشنايي
دل بسته ي آئين مهرو پارسايي
درگرم گرم ظلم وتاراج
درروزگاربرده داري
آنگه كه ددخويان خونريز
با سرفرازي
فرزند آدم رابه آتش مي كشيدند
مست جنون وشهوت وخون
گوش وزبانش مي بريدند
هرجا كه رفتم
هرجا كه بودم
از چهر گيتي ننگ دژخويي زدودم
من مهررادرسينه ي هستي نشاندم
مهر گياي من دراين دنياي تاريك
ازژرفناي دشمني ها سربرآورد
ازآن هزاران بوته ي زرينه روييد
هربوته گل كرد
درروزگاراني كه هر كشورگشايي
شهر و ديار مردمان ويرانه مي كرد
وقتي كه بوتيمار اندوه
درهر سرايي لانه مي كرد
هر جا رسيدم
ويرانه ها راسربه سرآباد كردم
درسايه ي تدبير ورايم
گسترده شد گيتي همه در زير پايم
آشورومادوبابل وليدي سرايم
من رامش ومهر وخرد بنياد كردم
درباور من
انسان نماد راستيني از خدا بود
بر هستي وبر جان خود فرمانروا بود
آزادگي گنجينه اي بس پربها بود
پس بندهاي برده داري را بريدم
وان بندگان از بند غم آزاد كردم
آنگه به آرام
هر كس به فرمان خداي خويش خرسند
هركس به آئين ومرام خويش پابند
من مردمان سوته دل را شادكردم
آواي كورش
آن دل نشين چاووش جان بخش رهايي
پيك سرور و روشنايي
بربال هاي باد شبگرد
تا بي كران ها مي شتابد
شب سايه هاي مبهمي پاشيده بر دشت
بر جلگه ي پارس
روي كهن آرامگاهي ساكت وسرد
سر مي نهم بر سنگ هاي گور خاموش
از بغض سنگيني دل وجانم لبالب
زان سوي تاريكي به ناگاه
با بال هاي نورباران
تنديس كورش
رخ مي نمايد
اشكم به روي گونه ها مي غلطد وفرياد خاموشي درونم مي خروشد
كاي برترين آزاده اي ماناترين مرد
برخيزو بنگر
بر روزگار تيره و غمبار انسان
شايد نداني سفره ي چركين دنيا
امروزهم پاتابه سر رنگين ننگ است
شايدنداني سينه ي گسترده ي خاك
امروز هم بازيچه ي آشوب و جنگ است
حالانژاد و رنگ حرفي تازه دارد
حالا سربازار آدم مي فروشند
آزادي وآزادگي افسانه گشته
اي برترين آزاده اي مانا ترين مرد
ناگه غريو همسرايان شبانه
پژواك فرياد مرا در مي ربايد
گويي زمين وآسمان سرداده بادرد
بربال هاي باد شبگرد
اين ناله ي سرد
آخر كجايي روشنايي
آخر كجايي روشنايي
((هما ارژنگي ))

0 نظرات:

    •   
      مولاي ارحم كبوتي لحروجهي وذلة قدمي وعد بحلمك علي جهلي وباحسانك علي اسائتي فانا المقر بذنبي المعترف بخطيئتي مولاي وارحمني اذاانقطع من الدنيا اثري وامحي من المخلوقين ذكري وكنت في المنسيين كمن قد نسي مولاي وارحمني عند تغير صورتي وحالي اذا بلي جسمي وتفرقت اعضائي وتقطعت اوصالي يا غفلتي عما يرادبي
      (صحيفه سجاديه)
    free counters

      © Blogger templates ProBlogger Template by Ourblogtemplates.com 2008

    Back to TOP