۱۳۸۷ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

کارل گوستاو يونگ

کارل گوستاو يونگ روانپزشکي بود که از طريق کاوش اعماق و اسرار روان آدمي ، دانش بشري را به زواياي مبهم درون پيچيده انسان رهنمون کرد.
مطالعه عميق او بر ساخت شخصيت انسان ، اين نکته را روشن کرد که تلاش براي تبيين و تغيير رفتار آدمي در قالب فرمول ساده محرک و پاسخ (S-R) آنچنان که رفتارگرايان مي پنداشتند ، ميسر نيست. غفلت از درون پرسر انسان ، روان شناسي را در تبيين پديده هايي چون رسوم و عادات انساني ، مراسم ديني و مذهبي ، عرفان ، کمال جويي آدمي ، ذخاير گسترده اساطيري ، نمادها و نشانه هاي سمبليک ، رويا و... ناتوان مي سازد.

کارل گوستاو يونگ با بنيانگذاري روان شناسي تحليلي از طريق توجه عميق به محتواي روياهاي بيماران و تحليل آنها و نيز از طريق گردآوري اطلاعات گسترده اي از مراسم و باورهاي ديني اقوام و مذاهب گوناگون و نيز با توجه به مفاهيم سمبليک اساطير ، نظريه اي در باب ساخت شخصيت انسان تدوين و ارائه کرد. اين نظريه همراه ارائه نظريه روانکاوي فرويد و اندکي پس از آن ارائه شد. فرويد و يونگ در سال 1906 از طريق مکاتبه ، ارتباطات اوليه علمي خويش را آغاز کردند. اين ارتباط بعدها تا آن حد گسترش پيدا کرد که فرويد براي ادامه و گسترش روانکاوي يونگ را جانشين خود معرفي کرد. البته اين ارتباط ديري نپاييد و يونگ به دليل اختلاف عقيده با فرويد در سال 1914 از او جدا شد و مکتب خويش را مستقلا ادامه داد و ارائه کرد.
نخستين عاملي که موجب جدايي آن دو شد اين بود که فرويد با باور در عميق خود بر اصالت غريزه جنسي ، روش تحقيق خويش در روان شناسي را نيز با اين باور درآميخته و از اين طريق بين فرضيه تحقيق و روش آن آميختگي و اختلاط ايجاد کرده بود. يونگ خود در اين باره چنين مي گويد: «نخستين دليل قطع همکاري اين بود که فرويد روش تحقيق خود را با نظريه اي که درباره جنسيت داشت مخلوط و يکي مي کرد و اين چيزي بود که نمي توانست مورد قبول من باشد».
دليل ديگري که باعث جدايي آن دو شد اين بود که فرويد محتويات ناخودآگاه آدمي را مجموعه اي از افکار و احساسات و خاطرات ناپسند آدمي مي دانست که از طريق «واپس زني» از خودآگاه به ناخودآگاه فرستاده شده اند. يونگ مفهوم ناخودآگاه آدمي را بسيار گسترده تر از اين معنا مي دانست. او علاوه بر خاطرات ناپسند ، عناصر شخصي ديگري چون خاطره هاي فراموش شده و همه اموري که هنوز آمادگي به خودآگاه آمدن را ندارند ، را نيز از محتويات ناخودآگاه مي شمرد.
او علاوه بر اين ، معتقد به وجود «ناخودآگاه جمعي» به عنوان ناخودآگاه مشترک بين تمامي انسان ها بود. او معتقد بود محتويات اين ناخودآگاه همان مفاهيم کهن هستند که از طريق اجداد گذشته آدمي و حتي اجداد حيواني به انسان به ارث رسيده اند: مفاهيم کهن تجربيات نياکان ماست که تبديل به بار وراثتي شده و از طريق مکانيسم انتقال وراثت ، به نسل هاي انساني منتقل مي شود. براي مثال ترس از تاريکي که به عنوان يکي از صفتهاي رفتاري انسان امروز شناخته مي شود، حاصل تجربه آسيبهاي مکرري است که نياکان آدمي در دورترين اعصار زندگي خويش از تاريکي متحمل شده اند.
اين تجربيات بوده است که به نسلهاي بعد منتقل شده و به عنوان يک صفت مشترک جمعي بين انسان ها به چشم مي خورد. يونگ محتويات ناخودآگاه را منشائ وضع و حالي براي انسان مي داند که رفتارهاي آدمي را تعيين مي کند. در باورهاي ديني و مراسم مذهبي ، انگيزه اصلي در مفاهيم کهن نهفته است. باور به مبدا کل ، به زعم يونگ به عنوان يک مفهوم کهن زيربناي باور به خداوند در اديان را مي سازد. از سوي ديگر طراحي انسان براي آينده و پويش راه کمال ، او را به سوي ديگر طراحي انسان براي آينده و پويش راه کمال ، او را به سوي باور جهان آخرت مي کشاند.
از آنجا که انسان مي خواهد به غايات و اهداف والايي در زندگي خويش دست يابد و نيز از آنجا که عمر کوتاه آدمي به او فرصت نمي دهد تا به اين اهداف نايل گردد ، لذا عقيده يافته است که مي تواند در عالم پس از مرگ به اين کمال مطلوب دسترسي پيدا کند.

باور به مبدا کل به زعم يونگ ، به عنوان يک مفهوم کهن زيربناي باور به خداوند در اديان را مي سازد
علاوه بر اين مبدا و منتهي ، مراسم مذهبي نيز ريشه در ناخودآگاه جمعي و گاه ناخودآگاه شخصي افراد دارند. چون تبييني از دين اين نکته مثبت را در بر دارد که يونگ با تيزبيني متوجه ريشه دار بودن باورهاي ديني ، به عنوان امري طبيعي و مشترک بين انسان ها شده است.
اين ديدگاه ثابت مي کند که باورهاي ديني و تقيد به دين در ميان انسان ها و گستره بسيار آن ، صرفا از طريق آموزش هاي اجتماعي و انتقال از طريق يادگيري صورت نمي پذيرد ، بلکه پيش از آن که جامعه ما را با دين آشنا کند ، عناصر ديني به عنوان بار وراثتي از نسلهاي پيشين به ما رسيده و جامعه تنها در قالب ريزي اين عناصر و پرورش آنها موثر است. شکست مارکسيسم پس از 70 سال مبارزه رسمي با مذهب در شوروي و عقب نشيني آن از مبارزه با طبيعت دين جوي آدمي ، نشانگر صحت اين نقطه نظر يونگ است ؛ زيرا پايه هاي ديني از طريق جامعه به انسان منتقل نشده است که از همين طريق بتوان آن را زدود و با آن مبارزه کرد. نقطه ضعف ديدگاه يونگ در ارائه مفاهيم کهن ، در اين است که او با تاثيرپذيري از ديدگاه تحول زيستي زمان خويش ، مکانيسم انتقال ويژگي هاي رواني را از طريق به وجود آمدن تغييراتي در ساخت وراثتي موجودات زنده در طي تحول تکاملي آنها ، در طول تاريخ زندگي طبيعي تبيين کرده است و از آنجا که تلاش وي بر موروثي کردن تجربيات مکتب بوده ، ديدگاه او از اين لحاظ ضربه پذير است.
از همين نقطه نيز و با تاکيد بر مفاهيم کهن ، تاکنون انتقادات موثري بر نظريه يونگ وارد شده است. به لحاظ تجربي و محدوديتي که علوم تحصلي در کشف روابط جهان دارند و با توجه به اين که گرايش ديني در انسان برخاسته از فطرت ديني اوست که ارتباط آدمي را با خداوند ممکن و متحقق مي سازد ، لذا نمي توان انتظار داشت که به طريق تبيين تجربي بتوان توضيح کاملي درخصوص گرايش هاي ديني انسان ارائه کرد. همين اندازه که يونگ ريشه دار بودن گرايش هاي ديني را با نکته بيني بيان کرده ، خود نشانگر توجه روان شناسان بزرگي چون او بر مبناي فطري دين است. اين نکته که گرايش هاي فطري حاصل تجربيات بشري است که موروثي شده است ، ناشي از محدوديتي است که علوم تجربي بر شناخت انسان تحميل مي کنند.
اگر بپذيريم که جهان هستي غايتي خدا نام دارد که از حيطه تجربه حسي خارج است و اگر قبول کنيم که ماده مستعد حرکت به سوي آن غايت است و در حرکت خويش به سوي خداوند ، هر آن لحظه استعدادي را از خود شکوفا کرده و خصيصه اي را به منصه ظهور مي رساند که گرايش هاي ديني در انسان از جمله اين خصايص است ، با اين فرض ديگر نمي توان آنها را به اکتساب موروثي شده ، آن گونه که يونگ به آن معتقد است منتسب دانست. امروزه شکوفا شدن ويژگي ها و خصائص رواني که در طول زمان و بنا بر ساخت دروني موجود زنده و بالاخص انسان صورت مي پذيرد ، در روان شناسي تحت عنوان پختگي مورد بحث قرار مي گيرد ، بدون اين که به منشائ پيدايش اين صفات اشاره اي شود.
نظريه يونگ نيز تا آنجا که گرايش هاي ديني را در حد توصيف و تحليل وجود آنها و چگونگي شکفتگي آنها به تحليل مي گيرد ، نظريه اي است محکم و مورد توجه ، ولي آنجا که تلاش مي کند اصل وجود و چگونگي پيدايش اين گرايش ها را با شيوه اي تحصلي تبيين کند، ضربه پذير مي شود. علت اصلي اين ضربه پذيري در اين است که او سعي دارد متافيزيک را با شيوه اي فيزيکي و معقول را با شيوه اي حسي مطالعه کند.
يونگ در مجموع در مقايسه با افکار معاصران خويش چون فرويد ، نگاهي مثبت و موثر به انسان دارد ؛ او را اسير گذشته خويش ، آن گونه که فرويد بيان مي کرد نمي داند ، بلکه آينده را براي انسان بالقوه روشن و اميدبخش ترسيم مي کند. و چنان که از آثار او در اواخر عمر برمي آيد دين را با نگرشي فراتر از نگرش صرف تجربي مورد عنايت قرار مي دهد. و توجه خاص به گرايش هاي ديني را براي روان شناسي ضروري و اجتناب ناپذير مي داند.
__________________

0 نظرات:

    •   
      مولاي ارحم كبوتي لحروجهي وذلة قدمي وعد بحلمك علي جهلي وباحسانك علي اسائتي فانا المقر بذنبي المعترف بخطيئتي مولاي وارحمني اذاانقطع من الدنيا اثري وامحي من المخلوقين ذكري وكنت في المنسيين كمن قد نسي مولاي وارحمني عند تغير صورتي وحالي اذا بلي جسمي وتفرقت اعضائي وتقطعت اوصالي يا غفلتي عما يرادبي
      (صحيفه سجاديه)
    free counters

      © Blogger templates ProBlogger Template by Ourblogtemplates.com 2008

    Back to TOP